تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






q6iafpyx9zdborw2emd.jpg
سلام اینم از قسمت پنجم با اینکه سرمای شدیدی خوردم ولی بازم براتون ادامه داستانمو گذاشتم اگه خوشتون اومد نظر بذارین لطفا

6icxzcft9ffwhafaespd.jpg 

دروبستم و روی زمین نشستم و پاهامو تو بغلم گرفتم وآروم که کسی متوجه نشه شروع کردم به گریه کردن....

از فردای اون روز تنها به دانشگاه میرفتم و با هیون هم صحبت نمیکردم هیون هم همینطور..سعی میکردم باها کمتر روبرو بشم یه روز بعد از تموم شدن کلاس زبان با سیوجین از کلاس اومدیم بیرون و در حالی که راه میرفتیم صحبت میکردیم که چها تا پسر جلومون سبز شدن یکیشون هیکل درشتی داشت و صورتی خشن و مشخص بود که سه تای دیگه ازش حساب میبرن.سیوجین به محض دیدن اون ترسید وگفت:وای خدا....این پسره داره به طرف ما میاد آیسان بهش نگاه نکن و راه خودتو برو..

-آخه چرا...مگه اون کیه؟...

-اون از قلدرای دانشگاهه...اصلا نمیدونم چطوری دانشگاه قبول شده...همه بچه ها ازش میترسن اگه از دختری خوشش بیاد حتما باید باهاش دوست بشهوگرنه...

-وگرنه چی؟...هیچ کاری نمیتونه بکنه بیا بریم

-تو اونو نمیشناسی که اینو میگی خیلی کله شقه...

ساکت باش و با من بیا از کنارش رد میشیم...هر چی بهمون نزدیکتر میشدن ترس سیوجین هم بیشتر میشد چون اون پسر به ما نگاه میکرد تا اینکه به هم رسیدیم میخواستم ازش رد شم که جلومو گرفت و صورتشو نزدیک صورتم آورد و نگاهی به سرتاپام کرد خودمو عقب کشیدم و در حالی که وانمود میکردم نترسیدم گفتم:ببخشید کاری داشتین؟

-ببینم اون دختر خارجیه که میگن تازه به این دانشگاه اومده تویی؟

-فرمایش؟

-پس هرچی در موردت گفتن درسته...تو خیلی خوشگلی ...و دستش رو زیر چونم گذاشت...دستش رو کنار کشیدم و گفتم:از من چی میخوای.....کار دارم باید برم و میخواستم برم که دستمو گرفت و گفت:اگه باهام باشی بهت خوش میگذره...تو دانشگاه هم کسی نمیتونه بهت چپ نگاه کنه...میتونم تو رو به عنوان دوست دخترم معرفی کنم چون ازت خوشم اومده..

ممنون نیازی به پشتیبانی تو ندارم..خودم بلدم از خودم محافظت کنم..در ضمن تنها کسی که میتونه باعث اذیتم بشه خود تویی...

سیوجین که خیلی ترسیده بود با آرنج ضربه ای به پهلوم زد و گفت:آیسان بس کن دیگه...بیا بریم.یه نگاه به دوروبرمون کردم همه بچه ها داشتن نگامون میکردن هیون هم با دو تا از دوستاش یه گوشه وایستاده بود و نگامون میکرد وقتی دید دارم نگاش میکنم برگشت و با دوستش مشغول صحبت شد از دستش خیلی ناراحت شدم یکی مزاحمم شده بود و اون عین خیالشم نبود ..

-میدونی من کیم به من میگن سونگ هوای کله خر...میفهمی یعنی چی...من سه روز بهت مهلت میدم ولی روز سوم...بدون اینکه به حرفاش توجه کنم دست سیوجین رو گرفتم و از اونجا دور شدم..-از این کارت پشیمون میشی بهت قول میدم...روزی میرسه که التماسم میکنی...

.............................................................

ساعت 10شب بود دل درد شدیدی گرفته بودم معمولا ماهی یه بار اینطوری میشدم(منظورش درد پریوده...)هر چی رود تختم از این پهلو به اون پهلو میشدم دردم کم نمیشد در حالی که دستمو روی دلم گرفته بودم به سختی از روی تخت بلند شدم و خودم رو به کمدم رسوندم معمولا این موقع یه مسکن میخوردم تا دردم آروم شه ولی هر چی گشتم چیزی پیدا نکردم خیلی درد داشتم اشکم در اومده بود درو باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم وقتی مطمعن شدم کسی نیست خودموبه دستشویی رسوندم وهر گی تو معدم بود بالا آوردم وقتی میخواستم برگردم دیدم هیون داره با تعجب نگام میکنه

-تو چته؟...حالت خوبه!...یه حالت نگرانی رو تو صورتش دیدم

-چیزیم نیست ...خوبم ...در حالی که سعی میکردم هیون متوجه مشکلم نشه دستم رو از رو شکمم برداشتم واز دستشویی بیرون اومدم.

هیون:دلت درد میکنه؟

-نه...چیزی نیست مال شام امشبه ...

-ولی تو که شام نخوردی؟!

پس حتما از معدمه...خیلی دستپاچه بودم هیون متوجه شد دروغ میگم از طرز راه رفتنم معلوم بود تازه هیون هم دانشجوی پزشکی بود و میتونست بفهمه چمه.داخل اتاقم رفتم و در و بستم و خودمو به تختم رسوندم از فشار درد پاهامو تو دلم جمع کردمو گریه کردم خواستم برم اتاق مامان و بابام ولی دلم نیومد بیدارشون کنم همین موقع احساس کردم در باز شد چشمامو باز کردم دیدم هیون وایستاده دم در و داره نگام میکنه..هیون وارد اتاق شد آروم بلند شدم و نشستم

هیون:حالت خوبه؟...دردت آروم نشد؟..خجالت میکشیدم نگاش کنم..هیون اومد و کنارم نشست..

-خوبم ....چیزی نیست..

-بازم که میگی چیزی نیست...بیا این مسکن و بخور آرومت میکنه

قرص و لیوان آب رو ازش گرفتم و قرصو خوردم ...لیوان رو ازم گرفت وروی میز گذاشت ودوباره کنارم نشست..گفتم:هنوز نخوابیدی؟

-هممم...خوابم نبرد....ببینم خیلی درد داری؟باز از این حرفش خجالت کشیدم

-نه زیاد...دارم خوب میشم بهم خیره شد ...اتاق تاریک بود و فقط نوری که از پنجره میزد تو اتاق روشنایی ایجا کرده بود واسه همین صورتم رو واضح نمیدید وگر نه از رنگ صورتم میفهمید چقدر حالم بده ولی از حرکت دستم که مدام به سمت شکمم میبردم متوجه شد که دروغ میگم بلند وشدو گفت:سعی کن بخوابی وبه سمت در اتاق رفت...

-هیون....بدون اینکه جواب بده سرشو برگردوند...ممنونم ...سرشو تکون داد و رفت...




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ دوشنبه 5 دی 1390 ] [ 02:43 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :