تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






xytc0oudxsx1il3c0gh.jpgسلام دوست جونیای خودم خوبین من این قسمتو دیر فرستادم چون نظری نداده بودین به نظر من اومدن به یه وبلاگ فقط به خاطر کپی چند تا عکس کار بیهوده ایه و وقت خودتون هدر میره...نظرات شما باعث دلگرمی من میشه هر چند من این داستانارو واسه دل خودم مینویسم
به هر حال...برید ادامه......
qh5kfubrrxlkqqrejjo.jpg

-خواهش میکنم داداشی به خاطر من..من بهش قول دادم خیلی بد میشه گناه داره(قربونت که اینقدر دلرحمی)اینجا کسیو نداره...خواهش...و با حالت التماس آمیزیبه هیون نگاه میکرد...

هیون بعد از یه سکوت چند دقیقه ای گفت:آه...باشه فقط چند روز ...جونگ مین که نیشش باز شده بود از خوشحالی هیونو بغل کرد

هیون:برو اونور بابا خفم کردی...

....................داخل سالن

هیونگ:میگم ها...تو خارجی هستی؟اسمت چیه...چقدر خوب کره ای حرف میزنی...

یونگ سنگ:عجب هوشی تو چرا خرگوش نشدی؟

هیونگ:همون یه دونه خرگوشی که تو خونه داریم کافیه...

سارا:اسمم ساراست من ایرانیم..وقتی بورسیه کره بهم خورد یه دوره آموزشی 4ماهه زبان کره ای رفتم..

یونگ:واییی...یعنی تو 4ماه تونستی زبان ما رو یاد بگیری؟؟

کیو:این بیبی ما که زبون مادریشه هنوز نمیتونه خوب صحبت کنه..اونوقت تو تونستی تو4 ماه اینقدر خوب یاد بگیری..هههه

هیونگ:کیوووو.

-جانم...

-ببند...

هیون و جونگ مین برگشتن پیش بچه ها.کیو:خوب بالاخره این جلستون تموم شد لیدر جونم...نتیجه؟؟

هیون:باشه میتونی یه مدت اینجا بمونی ...پسرا خوشحال شدن و به سمت سارا نگاه کردن..هیون:ولی..شرط داره و شرطش اینه که به کسی نگی تو خونه مایی و اینکه باید سهمتو از بودن تو این خونه انجام بدی...مثل غذا درست کردن و تمیز کردن خونه..

هیونگ:لازم نیست اینقدر سخت بگیری اون هنوز تازه اومده..

-تو ساکت باش...همین که گفتم..

سارا:باشه مشکلی نیست من از اینجور کارا نمیترسم ...دیگه؟..

یونگ:خوب لیدر جون اینم از این ...دیگه؟ 

کیو:منم تو غذا درست کردن کمکت میکنم

جونگ مین:خوب کیو بانو ...همکار جدید چطوره؟..آشپز که دوتا شد...چه شودوبا این حرف اون همه پسرا و حتی سارا خندیدند.

هیون:خوب دیگه برو استراحت کن و خودش رفت به سمت پله ها...هیونگ هم روی یه مبل نشست و با گوشیش ور رفت.کیو به سمت تلویزیون رفت و شروع کرد به گوش کردن اخبارو جونگ مین هم به طرف آشپزخونه رفت تا آب بخوره...سا وسط سالن ایستاده بود و نگاشون میکرد..ببخشید اتاق من کجاست؟

با این حرف همه برگشتن و نگاش کردن...هیون:خوب....تو باید بری اتاق یکی از ماها وبعد به هیونگ نگاه کرد..هیونگ:اتاق من؟...دیواری کوتاهتر از من ندیدی...من عادت دارم همیشه پشت کامپیوترم بشینم و بازی کنم...چرا اتاق خودت نره...

هیون:خودت که میدونی من چقدر به وسایلم حساسم جابجا هم که نمیتونم بکنمشون...تازشم من همه کارامو اونجا انجام میدم ..

یونگ سنگ:خوب میتونه بیاد اتاق من منکم میرم اتاق هیونگ..

جونگ مین:لازم نکرده اصلا میاد پیش خودم...که دید پسرا دارن بد نگاش میکنن گفت:بابا منظورم اتاقمه..منم میرم یه اتاق دیگه

هیونگ:چیییییییی؟...ببین من که حاظر نیستم با تو روی یه تخت بخوابم...عمرررا..

کیو:منم همینطور ...مگه از جونم سیر شدم...

هیون:اگه جرات داری بیا اتاق من...

جونگ مین :تو خودت که وحشی تری ...

سارا که از شنیدن حرفای پسرا متعجب شده بود ساکت موند و به اونا نگاه میکرد

جونگ مین:خیلی خوب بابا...یونگ سنگ بره اتاق هیونگ منم میرم اتاق یونگ...حله...وبعد ساک سارا رو ازش گرفت و با خودش برد طبقه بالاو گذاشت داخل اتاقش سارا هم دنبللش راه افتاد و اومد تو اتاق جونگ و نگاهی به دوروبر اتاق کردخیلی بهم ریخته بود

جونگ مین:اتاقم چطوره؟خوشت میاد؟

-عاااالیه...حرف نداره..جونگ مین یه سری از وسایل شخصیشو برداشت و وقتی میخواست از اتاق بره بیرون گفت:راستی...سعی کن به وسایلم دست نزنی من تو مرتب بودن اتاقم حساسمو خندیدو رفت.سارا دوباره نگاهی به اتاق انداخت و آروم گفت:کاملا معلومه آقای حساس..سارا اول وسایلش رو جابجا کرد و لباساشو داخل کمد جونگ که خالی کرده بود گذاشت و کتاباشو تو قفسه چید و بقیه وسایلشو هم داخل ساک و زیر تختش گذاشت و رفت دوش گرفت بعد هم اتاق رو کمی مرتب کرد و وسایل جونگ رو کناری گذاشت و بعد هم تصمیم گرفت بره و شام درست کنه..

هیون تو سالن روی مبل نشسته بود و کتاب میخوند سارا اومد پایین و رفت زرف آشپزخونه و رفت سر یخچال وداخلشو نگاه کرد.

هیون:چیزی میخوای؟..سارا ترسید و به طرف هیون برگشت...آره میخوام یه چیزی واسه شام درست کنم

-لازم نیست سفارش دادم از بیرون بیارن...امشب شب اولیه که اینجایی نمیخواد شام درست کنی...همین موقع یونگ سنگ اومد پایین آخ ...از شام خبری نیست؟بابا این روده کوچیکه روده بزرگه رو خورد...

هیون:تو هم که همش فکر شکمتی...سفارش دادم بیارن دندون رو جگر بذار..

بعد از نیم ساعت سفارش هیون رسید پیتزا بود همه دور میز نشستن جونگ مین سمت راست سارا و هیونگ سمت چپش نشسته بودن و مشغول خوردن شدن سارا کمی معذب بودآخه اولین بار بود با 5 تا پسر تو یه خونه تنها زندگی میکرد تازه اگه باباش میفهمید که اون کجاستحتما برش میگردوند..

جونگ:چرا نمیخوری؟دوست نداری؟هویجم داره ها...

هیونگ:فکر کردی همه مثل خودت خل و چلن هویج دراز...

جونگ:تو برو پستونکتو بخور پیتزا واست خوب نیست رودل میکنی....

پسرا به حرفای اون دوتا میخندیدن سارا هم خندش گرفت وبعد از جاش بلند شد.

جونگ:کجا؟تو که چیزی نخوردی؟

-ببخشید ولی من خیلی خسته ام میرم بخوابم به خاطر شام ممنون و رفت تو اتاقش.

تصمیم گرفت با خانوادش تماس بگیره...-الو...سلام مامان خوبی...آره خوبم نگران نباش...چی؟...آره خوابگام نه مشکلی نیست همه چی روبراهه..نه به باباهم بگو اینقدر نگران من نباشه مگه من بچم.باشه به سعید هم سلام برسونخیلی دلم براش تنگ شده...باشه باشه ...خداحافظ.روی تختش دراز کشید ناگهان اشکاش سرازیر شد فکر نمیکرد به همین زودی دلش واسه خانوادش تنگ بشه...کمکم چشماش بسته شدو خوابش برد..صبح روز بعد سارا از خواب بیدار شد و دوش گرفت و لباس پوشید و رفت آشپزخونه تا صبحونه رو آماده کنه بعد هم منتظر شد تا پسرا بیدار شن...حوصلش سر رفت رفت تو اتاقش و لب تابشو روشن کرد و اسم دابل اس رو سرچ کرد چیزایی رو که میخوند باور نمیکرد اونا یکی از معروفترین گروههای موسیقی نه تنها در کره بلکه در جهان بودند ولی رفتارشون واقعا گرم و صمیمی بود ...هر چی بیشتر سرچ میکرد بیشتر مشتاق میشد ..-ای بابا ...اگه تا فردا صبح هم بشینم خبرای اینا تموم شدنی نیست.لب تابو خاموش کرد و دوباره اومد پایین پسرا هنوز بیدار نشده بودن..-ای بابا اینا چقدر میخوابن؟...من کلاسم دیر شد مجبورم صبحونه بخورم...مگه اینا سرشون شلوغ نیست!و شروع کرد به خوردن صبحانش بعد هم بلند شد که بره دانشگاه همین موقع هیون وارد آشپزخونه شد کاملا خوابالود بود...

سارا:صبح بخیر..هیون:صبح بخیرو بعد با خوابالودگی نگاهی به سارا کرد واز حالت صورت سارا تعجب کرد چون سارا دستشو جلوی صورتش گرفته بود و به دوروبر نگاه میکرد هیون یه نگاهی به خودش انداخت و تازه متوجه علت رفتار ساراشدو جیغ بلندی کشید وبلافاصله از آشپزخونه بیرون پرید و به سرعت از پله ها رفت بالا...

سارا بعد از رفتن هیون شروع کرد به خندیدن چون تا اون موقع داشت خودشو کنترل میکردو دستش رو جلوی دهنش گرفت تا کسی صداشو نشنوه چون هیون لخت و فقط با یه شلوارک اومده بود بیرون و از بس خوابالود بود سارا رویادش رفته بود.

همین موقع جونگ وارد آشپزخونه شد وسارا رو دید که داره میخنده قضیه رو فهمید چون هیون رو تو اون وضع دیده بود خندیدو گفت:انگار هیون فراموش کرده که از امروز دیگه یه دختر باهامون زندگی میکنه...سارا با دیدن جونگ مین خندش قطع شدو از خجالت سرشو پایین انداخت و زیرزیرکی خندید یونگ سنگ و کیو هم با شنیدن صدای هیون از خواب بلند شدندو اومدند پایین کیو:صدای چی بود؟

جونگ:چیزی نبود هیون یادش رفته بود که ما به جمعمون یه نفر اضافه شده...

کیو:هااا....چی...جونگ:ولش کن بابا...مهم نیست وچشمکی به سارا زد واز اون خنده های دختر کشش تحویلش داد.یونگ:به به صبحونه هم که امادس...سارا کار تویه؟سارا سرش رو به علامت مثبت تکون دادو بعد هم کیفش رو برداشتو خواست بره بیرون که جونگ گفت:کجا؟مگه صبحونه نمیخوری؟

-من صبحونه خوردم باید برم دانشگاه...

-پس بذار میرسونمت..

-نه ممنون....خودم میرم..مزاحم نمیشم

-میگم وایستا خودم میرسونمت...

یونگ سنگ:فقط تورو خدا اروم برو ...جوون مردم ارزو داره...

جونگ:خفه...توبه اون شیکمت برس ...یه وقت عقب نمونی...

سارا:پس صبحونت؟

-اول میرسونمت بعد میام میخورم...

یونگ:بعد دیگه چیزی نمیمونه که بخوری عزیزم...من واست اینجا نگهش میدارم تو برو داداشی...وبا دست به شکمش اشاره کردوهمه به این حرفش خندیدن...

..................ماشین جونگ مین

جونگ مین ساکت بود و رانندگی میکرد...

سارا:تو همیشه اینطوری میای بیرون؟!

-چطوری؟.......-با کلاه و عینکو...

-چطور مگه...بهم نمیاد!

-چرا خیلی هم بهت میاد ....خوش تیپ شدی..جونگ مین تا این حرفو شنید نگاهی به سارا کردو خندید.سارا که تازه فهمید چه سوتی داده از شیشه ماشین به بیرون نگاه کردو دیگه از خجالت چیزی نگفت جونگ سارا رو رسوند در دانشگاه و رفت سارا هم سر کلاسش رفت و احساس میکرد از اونجا خوشش اومده بعد اینکه کلاس تموم شد سارا داشت میومد بیرون که یکی از پشت سر صداش کرد...-ببخشید خانوم...سارا خیلی تعجب کرد چون اون دختر اینو به فارسی گفت برگشت و به پشت سرش نگاه کرد دختری که اصلا شبیه کره ایها نبود به طرفش اومد...-سلام...تو ایرانی هستی درسته؟

-بله ...تو هم ایرانی هستی..اونا از دیدن هم اونقدر ذوق زده شده بودن که که نمیتونستن از شدت هیجان درست حرف بزنن ....-وای خدا جون نمیدونی تو کشور غریب یه هموطنو دیدن چه حسی داره...ببخشید اونقدر ذوق زده بودم که یادم رفت خودمو معرفی کنم من ثریام با پدر و مادرو خواهرم اینجا زندگی میکنیم..

-چه خوب...منم سارام واقعا خوشحالم که باهات آشنا شدم ولی من بورسیه اینجام پدر و مادرم ایران زندگی میکنن..اینجا غریبم ولی حالا که با تو آشنا شدم کمتر احساس غریبی میکنم...-الان کجایی ؟خوابگاه؟...سارا با این حرف رنگش پرید ..آره خوابگاه میرم...

-کدوم خوابگاه؟..

-هنوز کاملا جابجا نشدیم...امم..آدرس دقیقی نمیتونم بهت بدم...

-باشه بیا بریم خونه ما...مامان و بابامم اگه تو رو ببینن خیلی خوشحال میشن..مخصوصا مامانم..

-ممنمو ولی امروز نه ...باشه یه وقت دیگه الان کار دارم باید برم..

-باشه پس بعدا میبینمت فعلا بای...

سارا هم خداحافظی کرد و به طرف خونه حرکت کرد....

راستی از این قسمت به بعد خییلی عالییییییییییییی




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ جمعه 9 دی 1390 ] [ 03:08 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :