تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





knpzzog1tg1j50r5zza3.jpg
سلام عزیزان امروز با قسمت دیگه ای از داستانم اومدم ببخشید آخه این روزا امتحانات دانشگاه داره شروع میشه واسه همین زیاد وقت ندارم به وبلاگم برسم ولی سعیمو میکنم
خوب برید ادامه از اینجا به بعدش این داداش هیون یه تکونی به خودش میده
امیدوارم خوشتون بیاد



k98p2jt0ghopk3c7wn29.jpg

-هیون....بدون اینکه جواب بده سرشو برگردوند...ممنونم ...سرشو تکون داد و رفت...

به محض بیرون رفتن هیون نفسی رو که تو سینم حبس کرده بودم بیرون دادم وروی تختم دراز کشیدم و دوباره پاهامو تو شکمم جمع کردم و آروم آروم گریه کردم...-اخه چرا من باید همش این دردو تحمل کنم....آخخخخ...لعنتی..نیم ساعت بعد دردم کمی کمتر شده بود.هیون هنوز نخوابیده بود تو اتاقش روی تخت نشسته بود و فکر میکرد گهگاهی میومد بیرون از اتاق و لای در اتاقم رو تا نیمه باز میکرد تا ببینه تو چه حالی هستم ولی من اینقدر که خسته و بیحال بودم متوجه نشدم خودمم نمیدونم چه ساعتی خوابم برد..

فردا صبح در حالی که احساس میکردم دستی موهامو نوازش میکنه از خواب بیدار شدم که دیدم مادرم بالای سرم وایستاده و لبخند میزنه..-این دختر قشنگم کی میخواد بیدار شه؟..بابا لنگه ظهره تو که اینقدر خوابالود نبوده......لبخندی زدم و از جام بلند شدم....

-سلام...مگه ساعت چنده؟......-نه عزیزم خیلی زیاد نخوابیدی....من میرم پایین آماده شدی بیا پایین پدرت کارت داره...میخواد باهات حرف بزنه...

-با من...در مورد چی؟..یه حالت نگرانی رو تو چهره مادرم دیدم..لبخندی زد و گفت:

 بیا پایین خودت میفهمی...-باشه مامان جون یه دوش بگیرم آماده میشم میام پایین..

-باشه عزیزم پس من رفتم پایین ..وبعد از اتاق بیرون رفت.با خودم میگفتم یعنی بابا باهام چکار داره ...چی میتونه باشه؟ از اتاقم اومدم بیرون و به طرف حمام رفتم خواستم درو باز کنم که دیدم در باز شد و هیون با حوله ای که روی سرش بود جلوم ظاهر شد تو دلم گفتم ای وای...دلم نمیخواست باهاش روبرو بشم ...بخشکی شانس...

هیون:خوبی؟...-بله خوبم .....وسرمو پایین انداختم از جلوم رد شد وقتی داشت میرفت برگشتمو گفتم:به خاطر دیشب ممنون ...ممنونم که نگرانم بودی و کمکم کردی...

هیون هم برگشتو نگام کرد و گفت:چی ؟...نگران....من فقط دلم برات سوخت دیدم داری درد میکشی ....مثل اینکه دارم پزشکی میخونم ها...هر کس دیگه ای هم بود همین کارو میکردم(آره جون عمت) از شنیدن جوابش عصبی شدم ودر حالی که سعی میکردم خودمو کنترل کنم گفتم:چییی؟...دلت واسم سوخت از این به بعد لازم نیست از این دلسوزیها بکنی...

-حالا بالاخره میخوای تشکر کنی یا دعوا؟...  

-من که داشتم ازت تشکر میکردم ولی تو...روشو برگردوند و دیگه منتظر شنیدن بقیه حرفم نشد و از پله ها پایین رفت.-پسره مغرور از خودراضی...صبر نکرد تا بقیه حرفمو بزنم ...حرصمو در میاره..ویه دفعه ای خندم گرفت و با خودم گفتم:پس این کیم هیون جونگ احساساتی هم هست ...جالب شد ولی خیلی مغروری ...خودم درستت میکنم آقای کیم(برووووو)

.............

وقتی وارد آشپزخونه شدم همه دور میز نشسته بودند و با امدن من بهم نگاه کردن سلام کردم و روی یکی از صندلیها نشستم هیون هم روی صندلی روبرویی نشسته بودنگاهی بهم کرد و مشغول صبحانه خوردن شد با دلخوری نگاش کردم ...ایششششششش..

-دخترم آیسان..

-بله بابایی...

-میخوام در مورد یه موضوع مهم باهات حرف بزنم..

-خوب بگید بابایی چیزی شده؟...

-ببین دخترم شرکتی که تو ترکیه من و مامانت براشون کار میکردیم یه پروژه بزرگ تفریحی-تجاری رو میخواد راه اندازی کنه و کار ساختمون سازی اونو به من و مامانت سپردن و مدیر شرکت در صورتی با انتقالیمون موافقت میکنه که که این پروژه تکمیل بشه  برای همین ما مجبوریم.....برگردیم ترکیه...

با شنیدن حرفای بابام خیلی ناراحت شدم ..همه سکوت کرده بودن خانواده آقای کیم مخصوصا هیون بهت زده بابا رو نگاه میکردن..نمیدونستم چی باید بگم ..دلم نمیخواست برگردم درسته اولش با اینجا اومدنمون مقاومت کرده بودم ولی حالا از اینجا بودنم راضی بودم ..مامان هیون رو کرد به مامانم و گفت:عزیزم حالا واقعا باید برگردین..

-اره عزیزم به خاطر این مدت که پیشتون بودیم واقعا ممنونم...کاش میتونستیم ولی این اجباریه ...وبعد رو کرد طرف منو گفت:ببین دخترم میدونم دلت نمیخواد برگردی و به اینجا تازه عادت کردی ولی امیدوارم منو پدرتو درک کنی...ما چاره ای نداریم...

اروم جواب دادم ..چه مدت طول میکشه؟که بابام گفت:بستگی به سرعت عمل وهزینه ای داره که برای پروژه در نظر میگیرن چون پروژه وسیعیه ...اگه کارا سریع پیش بره 6یا 7ماهی طول میکشه ...

همه به من خیره شده بودن و منتظر جوابم بودن...

-باشه بابایی هر چی شما بگید و سریع بلند شدم و گفتم:ببخشید من دیرم شده باید برم دانشگاه وسریع رفتم به اتاقم ودیگه جلوی اشکامو نتونستم بگیرم بعد از 10 دقیقه ای بلند شدم و لباس پوشیدمو از اتاقم اومدم بیرون که با هیون روبرو شدم خیلی ناراحت بودم و سریع به سمت پله ها رفتم که هیون گفت:واقعا میخواین برین...

-اره مگه نشنیدی بابام چی گفت هنوز دو هفته هم نشده اومدیم اینجا باید برگردیم ...البته تو که باید خوشحالم باشی ...مگه از من بدت نمیومد...خیالت راحت ما داریم میریم از دستمون راحت میشی..وخواستم برم که با حرف هیون خشکم زد.

-من کی گفتم ازت بدم میاد....اصلا هم اینطور نیست ...من...من به خاط رفتارام ازت معذرت میخوام...و بعد سریع رفت تو اتاقش و درو بست..

-اون...اون الان چی گفت؟!...معذرت میخوام ....آخه این جمله اصلا با خصوصیات هیون جور در نمیومد.....





طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ جمعه 9 دی 1390 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :