تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





qbfqro1gkumqfqi05cyb.jpg
سلام دوست جونیای خودم بازم با یه قسمت دیگه از داستانم اومدم این قسمتو از دست ندین از اینجا به بعد خیلی جذابه....
خوب دیگه برید ادامه....


9uf1wxu1xgxy5h27h6l.jpg
وای خدا من که پس افتادم

......................سه روز بعد

سارا روی تختش نشسته بود و با لب تابش چت میکرد وگهگاهی هم میخندید که با ضربه در به خودش اومد وبرگشت طرف درکه جونگ مین دروباز کرد و گفت:میتونم بیام تو...-دیگه از این توتر.... حالا که اومدی...

-اگه مزاحمم برم.....ببینم چرا هولی؟....داشتی چکار میکردی.....و اومد تو وبه صفحه لب تاب سارا نگاه کرد..

جونگ:تو چت رومی؟....با کی میچتی ها؟.....زود باش بگو نکنه دوست پسرته...

سارا که از حرکت جونگ مین عصبانی شده بود سریع لب تابو خاموش کرد و گفت:باورم نمیشه چقدر فضولی....حتما باید از کار بقیه سردر بیاری ...فکر نمیکنی باید اول ازم اجازه بگیری ...

-هه..من فقط کنجکاو شدم همین.....حالا مگه چی شده....

-دفعه بعد دوست ندارم سرزده بیای اتاقم گرفتی....

-من سرزده نیومدم درزدم....خوب حالا بگو ببینم اون کی بود؟

-چرا باید بهت بگم؟

جونگ مین آهی کشید و اومد کنار سارا روی تخت نشست...

-یعنی به عنوان کسی که کمکت کرده و به عنوان یه دوست هم نمیتونی روم حساب کنی؟

سارا از خجالت سرشو پایین انداخت و فهمید که خیلی تند رفته..کمی سکوت کرد و گفت:متاسفم(میانه)...کمی تند رفتم...

جونگ مین خندید و گفت خوب حالا نمیخوای بگی کیه؟...مردم از فضولی بابا....

-باشه بابا میگم.....اممم...نمیشه گفت دوست پسر چون من هنوز ندیدمش ...یه دوست اینترنتی...آخه ما فقط از طریق اینترنت با هم صحبت میکنیم...

-یعنی میخوای بگی هنوز اونو ندیدی؟...

-خوب راستش...نه

-اونوقت احساستون به هم چجوریه؟

-من از صحبت کردن با اون لذت میبرم ...الان یه ساله باهمیم منظورم از طریقه اینترنته...اون حرفای خیلی قشنگی میزنه...وقتی وارد چت روم میشم فقط منتظرم که اون onبشه....انگاری بهش عادت کردم تقریبا هرروز باهاش صحبت میکنم اسمش کیم سونگجویه ..جالبه مگه نه اون کره ایه...وقتی فهمیدم بورسیه کره بهم خورده ماتم برد گفتم این حتما یه نشونست ...الانم فهمید که من اومدم کره ...گفت میخواد منو ببینه ...

جونگ مین با شنیدن حرفای سارا کمی جا خورد وسعی کرد خودشو کنترل کنه...با بهت به سارا نگاه میکرد ..

-همین؟...یعنی تو عاشق کسی شدی که اونو اصلا از نزدیک ندیدی!...وای دختر تو چقدر ساده ای؟مگه میشه فقط با حرف زدن اونم از راه دور با طرف عاشق شد ...

-اولا من کی گفتم عاشق اونم؟....من فقط میگم احساس خوبی نسبت بهش دارم...

-اینطور که تو صحبت میکنی از اون واسه خودت یه شاهزاده ساختی..همه دخترا از این فکرا میکنن...ولی مگه تو میدونی اون واقعا کیه؟...شخصیت حقیقیش چطوریه...اصلا چه شکلیه ..به من نگو که قیافه طرف واست مهم نیست که باور نمیکنم...این احساسات تو غیر منطقیه و بهت صدمه میزنه...(جونگی روانشناس میشود..هههه)هه....واققعا مسخرست..

سارا باعصبانیت بلند شد و گفت:نخیر مسخره نیست...این عشق حقیقیه...من اونو خوب میشناسم حتما که نباید میدیدمش اون همه چی رو درمورد خودش بهم گفته حالا هم که اینجام میتونم ببینمش ....بهت حق میدم اینطوری فکر کنی ازیه خواننده که فقط به ظاهر آدما اهمیت میده ومدام دخترا از سروکولش بالا میرن ودختر بازی واسش یه تفریحه انتظاری غیر از این نمیشه داشت...فکر نمیکردم اینطوری باشی...بغض گلوشو گرفته بود..جونگ مین بلند شد وزل زد تو چشمای ساراو گفت:

-مطمعنی من همه اینایی که گفتی هستم؟....سارا سرشو پایین انداخت و گفت :خودت مجبورم کردی این حرفارو بهت بزنم..

-دختر تو خیلی ساده ای ...منم یه کره ایم اینجا اعتماد کردن به آدمایی که یه عمر میشناسیشون هم بعضی وقتا کار سختیه اون وقت تو با کسی که...ببین شاید این اخساس از طرف تو صادقانه باشه ولی اون یه مرده و من میدونم امکان نداره خیلی چیزامثلا چهره واندام دخترا واسش مهم نباشه هر چند تو هم خوشگلی وهم خیلی...(منظورش س.ک.س.ی بود ولی نگفت ..)...به هر حال وقتی با یه نفر از نزدیک حرف میزنی فقط به قیافش دقت نمیکنی به خیلی چیزای دیگه پی میبری ...میتونی انعکاس حرفاتو تو صورتش ببینی..و با خصوصیات واقعی اون آشنا بشی (جونگی فیلسوف میشود)....من نگران خودتم اینجا با کشور تو خیلی فرق میکنه....فقط میخوام بگم مواظب باش.

سارا با حرفای جونگ مین کاملا آروم شده بود و از طریقه برخوردش خیلی پشیمون بودبرای همینم سرشو پایین انداخت و دیگه چیزی نگفت.جونگ مین به طرف در اتاق حرکت کرد و همونطور که روش اونور بود گفت:تو در مورد من اشتباه میکنی...و بعد از اتاق بیرون رفت.سارا واقعا از برخورد جونگ مین شرمنده شده بود ولی روش نمیش اینو بهش بگه..روی تختش نشست وسرشو بین دستاش برد و فکر کرد.

..............................

چند روزی از بودن سارا پیش پسرامیگذشت و تو این مدت دو دفعه هم به بخش مسولین(ببخشید بچه ها این کیبورد لعنتی خرابه)خوابگاه دانشگاه سرزده بود ولی فایده ای نداشت.رفتار جونگ مین هم سردتر شده بود دیگه مثل قبل زیاد سربسر بچه ها نمیگذاشت سعی میکرد با سارا کمتر روبرو بشه ...سارا عذاب وجدان داشت فکر میکرد علت رفتارای جونگ مین حرفایه که بهش زده (بچمونو پریشون کرده عین خیالشم نیست ها....)...سارا تصمیم گرفته بود سونگجو رو ببینه واسه همین باهاش قرار گذاشت ...

........................

ساعت 5/4بعدظهر بود سارا از پله ها اومد پایین یه کت سفید مینی آستین پوشیده بود با یه تاپ آبی آسمانی و یه دامن ابی کمی بالای زانوو موهاشم که قهوه ایوصاف بود رو ریخته بود یه طرف شونش ...همه پسرا تو سالن جمع بودن و هر کی مشغول کاری بود جونگ مین و کیو و یونگ سنک مشغول کارت بازی بودن هیونگ با گوشیش ورمیرفت و هیون هم مشغول گیتار زدن بود ..همه با دیدن سارا تو اون لباس و آرایش مختصری که کرده بود شکه شده بودن چون سارا واقعا خوشگل بود چشمای درشت و مشکی با یه ردیف مژه های بلند وپر ولبهای خوش فرم وصورتی رنگ وابروهای کمونی ایرانیش هم به جذابیتش اضافه میکرد و اندام ظریف و پوست سفیدی داشت(بچه ها اینایی که گفتم خصوصیات دختر مورد علاقه جونگیه خودش گفته دوست داره دوست دخترش این شکلی باشه)...پسرا داشتن بهش نگاه میکردن ..

هیونگ:وای چه خوشگل شدی ....جایی میری؟...ببینم سارا نکنه میری پیش بوی فرندت که اینقدر تیپ زدی ها؟

کیو:هیونگ...باز تو فضولیت گل کردبچه....

سارا:میرم بیرون جایی کار دارم زود برمیگردم واستون شام درست میکنم..وبعد به سمت در راه افتاد .

جونگ مین:وایستا هر جا میری میرسونمت....

-نه ممنون...خودم میرم بچه که نیستم یکی همش منو اینوراونور ببره.....خداحافظ.

جونگ مین زیرلب گفت:خوب بچه ای دیگه...دختره دیوونه..

هیونگ:ها...چیزی گفتی...

-گفتم بچه منظورم تو نبودی بچه جون...

-هویج دراز ....میزنمت ها...جونگ مین تو فکر فرو رفته بود نگران سارا بود واسه همینم بلند شد و دنبالش از خونه رفت بیرون.

هیون:هی...کجا؟.....این چش بود؟

هیونگ:بابااینم پاک خل شده ها...

هیون:به نظرتون مشکوک نیست ...

هیونگ:وااااای.....تو هم که به همه چی مشکوکی ...ولش کنین اونو..راستی این کلیپی که تازه ازمون پخش شده رو دیدین؟

یونگ:کو....ببینم...

اینم دو تا عکس از اوپامون

2zwi9e45sejvp6cgng.jpg


nk3iay1apcu4ppna1bt.jpg




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ یکشنبه 11 دی 1390 ] [ 06:26 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :