تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





  
in9x7pgda8fbei1ommo1.jpg  سلام دوستای خوبم این اولین داستانمه نظر فراموش نشه
اینم عکس شخصیتهای داستانم



4fiqbxkak59w56z4515i.jpghttp://www.pic.iran-forum.ir/images/iwn3inm5f0zh60nupt.jpghttp://www.pic.iran-forum.ir/images/cyfkyiybrar5nba3v0ig.jpg


آیسان تو اتاق روی تختش نشسته بود و به خاطراتی که در ترکیه داشت فکر میکرد به دوستای دبیرستانش که چقدر بهشون خوش میگذشت وبه کلاسای درسش چون اون عاشق درس خوندن بود و میخواست دکتر بشه (بابا پروفسور...)و به عشق دوران مدرسش ..به اینجا که رسید دو قطره اشک از چشماش سرازیر شد .رفت سراغ جعبه خاطراتش و به عکسایی که با اون گرفته بود خیره شد ولی انگار چیزی به ذهنش اومد که اونا رو پاره کرد و انداخت تو سطل آشغال ولی نمیدونست چرا هنوزم دوسش داره ...همین موقع بود که مادرش از طبقه پایین صداش کرد :آیسان مامان باید بریم وگرنه از پرواز جا میمونیم .آیسان:باشه مامان اومدم.همینطور که از پله ها پایین میومد انگار چیزی رو فراموش کرده باشه دوباره برگشت به اتاقش و عکسایی رو که پاره کرده بود از سطل آشغال برداشت و گذاشت تو کیفش .

حالا بقیه داستان رو از زبون خود آیسان میخونیم :پدرم اهل ترکیه بود زمان دانشجوییش در رشته مهندسی نقشه کشی بورسیه کره رو گرفت و همونجا هم عاشق همکلاسیش یعنی مامانم شد و با هم ازدواج کردند و بعد از تموم شدن درسشون به ترکیه اومدن و هر دوشون به عنوان آرشیتکت تو یه شرکت ساختمون سازی معتبر کار میکردند ولی به درخواست مادرم قرار شد به کره برگردیم به همین خاطر هم قرار شد تابه کره بیایم تا مقدمات انتقالی فراهم بشه ساعت 7 شب بود که پرواز استامبول –کره به زمین نشست و ما تو فرودگاه کره پیاده شدیم کشوری که من هیچوقت اونو ندیده بودم برام جالب بود از اینجا خوشم میومد .مامان:من آدرس دوستمو گرفتم باید یه تاکسی بگیریم تا ما رو به اونجا ببره .بابا:باشه خانوم الان یه تاکسی میگیرم .ما کسی رو اینجا نداشتیم فقط یه پدربزرگ داشتم که اونم یه سال پیش مرد واسه همین مجبور بودیم فعلا بریم خونه دوست مامانم تا یه خونه واسمون پیدا بشه خلاصه تاکسی گرفتیم و رسیدیم به خونه چه خونه قشنگی بود یه حیات چمن با بوته های گل زیبا وسطش و یه تاب بزرگ گوشه حیات ...زنگ زدیم یه خانوم جواب داد که از صحبت کردنش فهمیدم باید دوست مامانم باشه وقتی وارد خونه شدیم دوست مامانم همراه شوهرش به استقبالمون اومدن و از دیدنمون خوشحال شدند بعد هم شوهرش ما رو تعارف کرد که بریم ورو کاناپه بشینیم .مامانم و دوستش با هم گرم تعریف شدن و بابا و آقای کیم هم با هم صحبت میکردن ولی من ساکت بودم و به حرفای اونا گوش میدادم که خانم کیم رو کرد به من و گفت چرا اینقدر ساکتی عزیزم اسمت آیسانه مگه نه با حرکت سر بهش جواب دادم .خانم کیم:چقدر کم حرفی اتفاقا پسر من هم خیلی کم حرفه الان هم رفته بیرون وقتی اومد باهم آشناتون میکنم .همین موقع صدای باز شدن در اومد وپسری وارد سالن شد .خانم کیم :هیون پسرم اینا همون خانواده ای ان که بهت گفته بودم قراره چند وقتی رو مهمون ما باشن .هیون جلو اومد و به همه سلام کرد وقتی به من رسید با تعجب نگام کرد ولی انگار زیاد از بودن ما اونجا راضی نبود ..




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :