تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






9wb369sjbq6esou45pb6.jpg
سلام به دخملای خودم ...دابل اسیهای عزیز...زنده این....
خوب میخوام به فنهای محترم داداش هیون بگم که از این قسمت به بعد فصل جدیدی از زندگی هیون شروع میشه...خوب دیگه حرف بسه...بفرمایید ادامه داستان






30goikf7vpwmta37s4k3.jpg

-اون...اون الان چی گفت؟!...معذرت میخوام ....آخه این جمله اصلا با خصوصیات هیون جور در نمیومد.....

از تغییر ناگهانی هیون تعجب کردم و البته خوشحال شدم ...از خونه بیرون رفتم میخواستم کمی قدم بزنم و فکر کنم راه میرفتمو با خودم میگفتم ....فقط 6 ماهه بعد همی چی درست میشه و میتونی برگردی....دانشگاه جدیدم ....چقدر ازش خوشم اومده بود ...اصلا از اینجا چقدر خوشم اومده...اه ولش کن بابا بالاخره یه طوری میشه دیگه...

...................

دو روز بود که حالو حوصله درست و حسابی نداشتم مامانو بابا هم زیاد پاپیچم نمیشدن سیو جین هم میدونست که قرار برگردیم واسه همین ناراحت بود ...تو محوطه دانشگاه با سیوجین روی صندلیها نشسته بودیم ...

سیوجین:نمیشه تو نری؟..

-نه نمیشه آخه مامان و بابا چطوری تنها ولم میکنن ها...

سیوجین آهی کشید و گفت:از اونجا که بهم زنگ میزنی مگه نه...بازنری دوستای قدیمتو ببینی منو یادت بره ها...

-نه عزیزم بهت زنگ میزنم...همینطور تو فکر بودم که احساس کردم یکی رو صندلی کنارم نشست و دستشو دور کمرم برد با وحشت برگشتمو نگاش کردم اون سونگ هوا بود ترسیدم خواستم بلن شم که نگذاشت سیوجین که دیگه نگو زبونش بند اومده بود...دوستاشم دورمونو گرفته بودن ....خیلی ترسیده بودم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم ....

-معلومه داری چکار میکنی ...ولم کن بگذار برم ...چرا دست از سرم برنمیداری...

-ولت کنم ....هه...مگه میشه خوشگلی مثل تو رو ول کنم ها...بهت که گفتم سونگ هوا اگه دست رو چیزی بذاره دیگه ولکن نیست...تو الان دوست دخترمی ...

-اگه ولم نکنی جیغ میکشم....بهت هشدار میدم ولم کن....

-چکار میخوای بکنی ها...وصورتشو بهم نزدیک کرد خیلی ترسیدم لباش با لبام فاصله چندانی نداشت کپ کرده بودم یهو به خودم اومدم وضربه محکمی با مشت به سینش زدم و بعد هم یه صورتی محکم به صورتش طوری که یه طرف صورتش قرمز شد سیو جین جیغ کوتاهی کشید و بریده بریده گفت:ولش کن چی از جونش میخوای؟...

سونگ هوا خیلی عصبانی شد دستامو محکم گرفت و گفت:دختره احمق از این کارت پشیمون میشی ...ودوباره سرشو آورد نزدیک صورتم وسعی کرد منو ببوسه که با شنیدن صدایی متوقف شد ...

-هی ...به اون کاری نداشته باش ....

رومو به طرف صدا برگردوندم اون هیون بود ....خوشحال شدم دستامو از تو دستای سونگ رها کردم و از جام بلند شدم و به طرفش نگاه کردم ...خیلی عصبانی بود ..

سونگ هوا:تو دیگه از کجا پیدات شد ها...چطور جرات کردی تو کار من دخالت کنی پسره احمق مزاحم...

-مزاحم منم یا تو ...چرا اذیتش میکنی...مگه نمیگه دوست نداره باهات باشه ...

سونگ هوا به طرف هیون رفت و گفت:دیگه داری خیلی روتو زیاد میکنی ها...میخوای کاری باهات بکنم که دیگه حوس قهرمان بازی به سرت نزنه؟....(با فریاد)ها....کاملا روبروی هیون وایستاده بود .منو سیوجین از ترس زبونمون بند اومده بود که همگی با صدایی به خودمون اومدیم.....

-خانوم سولاری مشکلی پیش اومده ....اونجا چه خبره؟....همه برگشتن به سمت صدا..اون آقای سونگ هی رییس دانشگاه بود ...سونگ هوا زیر لب گفت:لعنتی....

آقای سونگ هی:مشکلی پیش اومده اقای سونگ هوا؟

سونگ هوا:نه....مشکلی نیست و نگاهی به هیون انداخت و آروم گفت :این کارت بدون جواب نمیمونه مطمعن باش ....هیون هم خنده تمسخرآمیزی به طرفش کرد...بعد هم برگشت طرف من ...اعتراف میکنم از خشمی که تو چشماش دیدم تنم لرزید ..

-گور خودتو کندی دختر ....منتظر باش ...وبعد با دوستاش از اونجا دور شدند.آقای سونگ هی به طرفمون نزدیک شد و گفت:مزاحمت که نشد دخترم...

سرمو به نشونه منفی تکون دادم ...

-ببین دخترم مواظب اون باش ....من در جریان ازار و اذیتای بچه های دانشگاه از طرف اون هستم ولی کاری نمیتونم بکنم ...پدر اون یکی از سیاستمدارهای کله گنده کاخ آبیه ...متاسفانه نفوذش همه جا زیاده ومیتونه به راحتی هر کیو که خواست از سرراه برداره ....بهتره ازش کاملا دوری کنی...

من که تا اون موقع ساکت بودم گفتم:میخواین بذارین هرکاری دوست داشت بکنه ...میتونید اخراجش کنید

-بله ولی وقتی مدرکی ازش باشه ....تا حالا هیچ کس جرات نکرده علیهش شهادت بده ...خوب دیگه من باید برم دخترم هر مشکلی داشتی بهم بگو...

-باشه ممنونم آقای سونگ هی...

آقای سونگ هی خداحافظی کرد و خواست بره که یهو گفت:ا کیم هیون جونگ تو هم اینجایی؟(یعنی داداش هیون به اون بلندیو ندیده...)...اگه میخوای واسه المپیاد پزشکی امسال شرکت کنی بیا به اتاقم وبعد لبخندی زد وهیون هم با لبخند جوابشو داد ورفت.

به هیون نگاه کردم که بهم ذل زده بود ...چند لحظه سکوت شد ...هیون گفت:خوب دیگه مشکلی نیست ...من رفتم..

-هیون...برگشت نگام کرد...ازت ممنونم...اگه به موقع نرسیده بودی....واقعا ازت ممنونم

-اهههم....خوب باشه وسرشو با انگشت اشارش خاروند ...یکی طلبم...وگذاشت رفت ...

از حرکتش خندم گرفت سیوجین با تعجب به رفتن هیون نگاه میکرد ...

سیوجین:باورم نمیشه ...

-چی رو باورت نمیشه...

-رفتار هیون جونگ و میگم...اصلا باورم نمیشه...اون اصلا به کسی محل نمیده....دخترا خودشونو میکشن واسش خوشگل-باهوش-جذاب(این که لغب جونگی منه که....)ودر ضمن خیلی هم مغرور ...

خندیدمو گفتم:خودم درستش میکنم...به من میگن ایسان نه برگ چغندر....

سیوجین با دهن باز نگام میکرد و من همونطور بهش میخندیدم....

...........................خونه هیون

بابا:ایسان دخترم خودتو واسه 2 روز دیگه آماده کن ...واسه ترکیه بلیط رزرو کردم مجبوریم زود بریم ...با این حرف دوباره قیافم درهم شد ...همگی تو سالن نشسته بودیم و عصرونه چای و شیرینی میخوردیم ...هیون مثلا داشت کتاب میخوند ولی زیرزیرکی نگام میکرد من متوجهش میشدم ولی خودمو میزدم به اون راه (کدوم راه...همون راهی که.....ببخشید جو گرفت )با علامت سر جواب بابامو دادم و با ناراحتی سرمو انداختم پایین وبه فکر فرو رفتم...

مامان هیون:شما میگید یا من بگم ...

آقای کیم:شما بفرمایید عزیزم..

مامان:چیزی شده عزیزم؟...موضوع چیه...

مامان هیون:ما یه پیشنهاد واستون داریم... ببین عزیزم منو تو خیلی وقته با هم دوستیم و همدیگه رو خوب میشناسیم منو شوهرم تصمیم گرفتیم البته اگه شما اجازه بدین....آیسان این مدت پیش ما بمونه....این یه پیشنهاده ...من اونو مثل دخترم دوسش دارم وازش مراقبت میکنم شما هم با خیال راحت برید به کارتون برسید....خوب چی میگید ها....

هممون با تعجب نگاهش میکردیم ...بابا:ولی....من نمیخوام شما اذیت بشید....به اندازه کافی تو این مدت بهتون زحمت دادیم...

آقای کیم:این چه حرفیه ....ما تو این چند روز کلی بهمون خوش گذشت الانم از اینکه میخواین برین ناراحتیم ...مگه نه عزیزم...

مامان هیون:آره درسته....اگه خود آیسان دوست داشته باشه پیش ما بمونه ....ما از خودامونه...

مامان:والا چی بگم...آیسان مامان نظرت چیه؟

من که داشتم از پیشنهاد مامان هیون ذوق مرگ میشدم طوری که سعی میکردم جلوی هیجاناتمو بگیرم گفتم:منم....دوست دارم اینجا بمونم

مامان هیون:خووووب...عروس خانومم که بله رو گفت ..حالا چی میگین؟

منو بگو با این حف رنگ به رنگ شدم به هیون نگاه کردم که داشت ریزریز میخندید همه بهم خندیدند و مامان و بابا هم با موندن من موافقت کردند ....




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ دوشنبه 12 دی 1390 ] [ 07:50 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :