تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






kfi22zc2pl99on637mcl.jpg
سلام دوست جونیای گلم از اینکه تونستم یه قسمت دیگه داستانمو بفرستم واستون خوشحالم آخه مگه این امتحانا میگذاره ...اه
خوب دیگه اسما جون خونسرد باش ...اینقدر حرص نخور شیرت خشک میشه...
برید ادامه......طبق معمول قهرم...با این همه نظرررر


e2ekklzo2gbkg8avubye.jpg
q4vtn4hmatj37v75kdvj.jpg

سارا دم در رستوران ایستاده بود و منتظر سونگجو بود نیم ساعت بعد پسری با قد متوسط و کتو شلوار توسی و موهایی که از پشت با کش بسته شده بود به سارا نزدیک شد وبهش لبخند زد اونا فقط از طریق وب کم کامپیوتر همدیگه رو دیده بودند با اینکه قیافش پشت کامپیوتر یه جور دیگه بود ولی بلافاصله اونو شناخت سونگجو به سارا نزدیک شد و با هم دست دادند...سونگجو:سلام ....حالا که تو رو از نزدیک میبینم ...میفهمم که از اینکه با تو دوست شدم پشیمون نمیشم ...سارا:سلام...ببورم نمیشه کسی که یه سال باهاش دوست بودم تویی...

-چرا...بدقیافم.....-نه اصلا ...خیلی هم خوبی...

-بهتره بریم تو یه چیزی بخوریم ...

-باشه بریم...وبا هم واردرستوران شدندو سریه میز نشستن ..گارسون منوی غذا رو آورد

سونگجو:تو چی میخوری؟...

-هر چی تو بخوری...فقط سگ و گربه و خوک و قورباغه و جک و جونورای دیگه نباشه ....

سونگجو از حرف سارا خندش گرفت و گفت:ولی اینایی  که گفتی خیلی هم خوش مزه ان...(اوووووق...گلاب به روتون البته...)

سونگجوسفارش ماهی و برنج همراه کیمنچی و سوپ قارچ داد...

سونگجو:حالا که از نزدیک میبینمت خیلی خوشگلترو بانمکتری...سارا از خجالت سرشو پایین انداخت وخندید ...

سارا:راستی کارت چی بود ؟...گفته بودی تو یه شرکت بیمه کار میکنی؟درسته....

سونگجو که انگار از سؤال سارا غافلگیر شده بود گفت:آره....خوب بگذریم دانشگاه چطوره؟خوب پیش میره....

سارا:آره ازش خوشم اومده رشتمم خیلی دوست دارم

-یادمه همیشه میگفتی میخوای بری آمریکا...

-آره درسته ولی مثل اینکه نشد دیگه.....ولی الانم از اینجا بودن بدم نیومده خیلی هم خوشم اومده ....کشور قشنگیه...

همین موقع گارسون غذا رو روی میز گذاشت ورفت..

-چون تو سفارش غذا رو به عهده من گذاشتی منم اینو سفارش دادم ولی اگه دوست نداری عوضش کنم...

-نه همین خوبه ...من ماهی دوست دارم ...ممنون ...همونطور که با هم صحبت میکردن مشغول غذذا خوردن شدن....

جونگ مین با استتار کامل پشت یه میز دیگه نشسته بود و به اون دوتا نگاه میکرد ...از دیدن اون دوتا کنار هم درد شدیدی رو تو سینش احساس میکرد...احساس خفگی داشت ولی این حس برای خودش هم ناشناخته بود دیگه نتونست فضای اونجا رو تحمل کنه بی سروصدا بلند شد و رفت بیرون...خودشو به ماشینش رسوند و سوار شد سرشو روی فرمون ماشین گذاشت و فکر کرد ...نمیتونست نسبت به اون بی تفاوت باشه خودشم نمیدونست چرا اینقدر نگران این دختره...تصمیم گرفت سونگجو رو تعقیب کنه وازش مطمئن بشه ...نسبت به این پسره حس خوبی نداشت...تو ماشین منتظر موند تا اونا از رستوران بیان بیرون بعد از یه ساعت که برای جونگ مین یه سال گذشت سارا وسونگجو از رستوران بیرون اومدن ...سونگجو خواست سارا رو برسونه ولی سارا قبول نکرد وگفت جایی کار داره وباید بره....سونگجو هم قبول کرد واز هم خداحافظی کردند جونگ مین به سارا نگاه کرد که منتظر تاکسی بود هوا تاریک شده بود خیلی دلش میخواست اونو سوار کنه ولی باید سونگجو رو تعقیب میکرد سونگجو سوار ماشینش شد وحرکت کرد و جونگ مین هم دنبالش رفت.سارا تاکسی گرفت و اومد خونه ودر وباز کرد ووارد خونه شد..

هیونگ:به به سلام سارا خانوم ...خوش گذشت...

سارا سلام کرد اومد وسط سالن ...کیو مشغول تلویزیون نگاه کردن بود ...یونگ سنگ هم روی مبل دراز کشیده بود وهندزفری گذاشته بود تو گوشش که با دیدن سارا از جاش بلند شدو نشست(چه باادب)...سارا داشت از پله ها میرفت بالا که کیو گفت:راستی شام خوردی؟....اگه نخوردی..که هیونگ پرید تو حرفش:مگه میشه نخورده باشه آیکیو...(چه بامزه کیو ...آیکیو..ههه)...دعوت بدون شام که نمیشه...

یونگ:خفه...باز تو حرف زدی...شیطونه میگه بیام...

-من که چیزی نگفتم ...چرا پاچه میگیری...

-اونکه پاچه میگیره من نیستم هیونه....کیو با این حرف یونگ خندش گرفت.

سارا:ممنون ...من شام خوردم ورفت طبقه بالا تو اتاقش ...رو تختش نشست و چشمش به عکسای جونگ مین که رودرو دیوار اتاق بود افتاد ..چهره جذاب و دوست داشتنی داشت..وبعد به سونگجو فکر کرد اینکه ایین آدم همون کسیه که تو رویاهاش میدیده...

...................ساعت 11شب

هیونگ و یونگ سنگ ورق بازی میکردن و کیوهم روی مبل درحال چرت زدن بود گهگاهی هیونگ یه پرو میگرفت زیر دماغش و اذیتش میکرد..سارا اومد پایین وجونگ مینو ندید گفت:جونگ مین پیداش نیست!....

هیونگ:ها...آره بعد از اینکه تو از خونه رفتی بیرون اون هم بدوون هیچ حرفی رفت بیرون و تا الانم برنگشته..

هیون:یونگی بهتره یه زنگ بهش بزنی...هر کاری بود تا حالا باید تموم میشد..

یونگ سنگ گوشی جونگ مینو گرفت..یونگ:گوشیش خاموشه..یعنی این پسره کجاست!

هیونگ:مگه بچه است که نگرانشین هر جا رفته باشه بالاخره پیداش میشه حتما سرش یه جایی گرمه دیگه وبه یونگ چشمکی زد..

یونگ:منحرف...تو هم که فقط تو این فکرایی...فکر کردی همه مثل خودتن

هیون:اه...بسه دیگه سرسام گرفتم نگران جونگ مین نباشین بالاخره پیداش میشه...من که خیلی خوابم میاد رفتم بخوابم ...هی کیو بلند شو بابا مجبوری اینجوری چرت بزنی....پاشو برو سرجات بخواب هیونگ ویونگ هم از جاشون بلند شدند ...

هیونگ:سارا نگران جونگی نباش برو بگیر بخواب خودش پیداش میشه وشب بخیری گفت و رفت اتاقش یونگ هم که زیر بغل کیو رو گرفته بود شب بخیر گفت و از پله ها بالا رفت .سارا نمیدونست چرا دلش شور میزنه آخه چرا باید واسه جونگ مین نگران میبود رفت به اتاقش و سعی کرد بخوابه وبه این موضوع فکر نکنه با خودش میگفت حق با دوستاشه حتما جایی کارش طول کشیده که نیومده...روی تختش دراز کشید و چشماشو بست تا خوابش ببره یه ساعت و نیم از موقعی که سارا تو تختش رفته بود میگذشت ولی سارا خوابش نمیبرد واز این پهلو به اون پهلو میشد...همش به حرف هیونگ فکر میکرد "بعد از اینکه تو از خونه رفتی بیرون اونم رفت وتا حالا برنگشته.."

دهنش خیلی خشک شده بود با خودش گفت بهتره برم پایین تو آشپزخونه یه کم آب بخورم .بلند شدو آروم از اتاقش اومد بیرون همه جا کاملا تاریک بود دستش رو به نرده های کنا پله ها گرفت و آروم از پله ها پایین رفت که یهو با یه چیز سخت برخورد کرد.....

میدونم این پست خیلی کم بود ببخشید دیگه وق نداشتم





طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 05:18 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :