تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






djlbsy4kf2smmcxtxfl.jpg
سلام نمیدونین با چه عجله ای این قسمتو تایپ کردم....
برید ادامه....حالا بعدا...

k8jbaj14mei86qrc2u18.jpg

دهنش خیلی خشک شده بود با خودش گفت بهتره برم پایین تو آشپزخونه یه کم آب بخورم .بلند شدو آروم از اتاقش اومد بیرون همه جا کاملا تاریک بود دستش رو به نرده های کنا پله ها گرفت و آروم از پله ها پایین رفت که یهو با یه چیز سخت برخورد کرد.....

خیلی ترسیده بود سرش روآروم بالا آورد وتو تاریکی فقط تصویر مبهمی ازچهره یه مرد رو دید و نفسهای گرمش رو تو صورتش احساس میکرد..جیغی زدو اونو هول داد ولی چون اون مرد سارا رو گرفته بود هرود زمین خوردن وسارا درست روی اون افتاد از صددای جیغ سارا پسرا سراسیمه از اتاقاشون بیرون اومدن وبرق رو که روشن کردن خشکشون زد ...جونگ مین درحالی که معلوم بود کاملا م.س.ته روی زمین افتاده بود وآه و ناله میکرد وسارا هم روی اون بود سارا با دیدن جونگ مین تو اون وضع شکه شده بود ونگاش میکرد که یهو متوجه موقعیت خودش شد و سریع از روی جونگ بلند شد و کنار رفت.پسرا که انگار تازه از تو شک اومده بودن بیرون فورا به طرف جونگ مین رفتنودورش جمع شدند هیون سر جونگ روبغل گرفت وگفت:جونگی چت شده پسر ...چرا با خودت اینجوری کردی...

هیونگ:آخه چرا اینقدر خوردی...کجا بودی...

یونگ سنگ اومد زیر بغل جونگ رو گرفت که بلندش کنه که جونگ اخ بلندی گفت....پام...درد میکنه...

کیو:مواظب باش ...ممکنه پاش دررفته باشه...

آروم جونگ مینو بلند کردن و گذاشتن رو مبل ..

هیونگ:باید ببریمش بیمارستان زود باشین ...

جونگ مین که چشماش به زور باز میشد تو حالت م.س.تی گفت:من هیجا نمیرم.....ولم کنین...من خوب خوبم...

سارا نمیدونست چکار باید بکنه فقط یه گوشه ای وایستاده بود و به جونگ مین نگاه میکرد واشکاش آروم رو  صورتش میریخت.پیش خودش میگفت همش تقصیر من بود اگه پاش صدمه دیده باشه چی...همش به خودش بدوبیراه میگفت.پسرا آماده شدند تا جونگ مینو ببرن بیمارستان سارا هرچی اصرار کرد که باهاشون بره قبول نکردن..

هیون:تو همینجا بمون...بهتره کسی تو رو با ما نبینه..

هیونگ:نگران نباش خودم بهت زنگ میزنم وبعد همگی رفتن بیرون.سارا رفت تو اتاقش و روی تختش نشست چو شروع کرد گریه کردن اونقدر گریش شدید شده بود که به هق هق افتاده بود ..دو سات بعد صدای پسرا اومد که وارد خونه شدن سارا که تا اون موقع بیدار بود فورا از اتاقش اومد بیرون و رفت طبق پایین کیو و یونگ سنگ زیر بغلای جونگ مین و گرفته بودن واونو با خودشون آوردن ونشوندنش روی مبل...هیونگ با دیدن سارا یکی زد به پیشونیشو گفت:آخ....ببخشید سارا من یادم رفت بهت زنگ بزنم ...مگه اینا واسه آدم حواس میگذارن..

سارا:چی شد؟...دکتر چی گفت...

یونگ:چیز خاصی نبود پاش پیچ خورده بود فقط یه کوفتگیه سادست...زود خوب میشه..

جونگ مین فقط به سارا خیره شده بود و چیزی نمیگفت سارا وقی نگاهش به نگاه جونگ گره خورد انگار تو دلش خالی شد ...نگاشو سریع از جونگ گرفت وسرشو انداخت پایین.جونگ مین مکثی کرد و گفت :چرا اونجوری نگام میکنی....من چیزیم نشده بادمجون بد آفت نداره وخنده ای کرد که معلوم بود مصنوعیه...

سارا:متأسفم...تقصیر من بود...من نباید...که جونگ مین حرفشو قطع کرد...نه تقصیر تو نبود...تقصیر خودم بود من ترسوندمت...

هیونگ:آه...باشه بابا تقصیر جفتتون بود که مارو بدخواب کردین...من که دیگه چشمام باز نمیشه ...همشم تقصیر این هویجه...

جونگ مین:آخ...ببخشید که بدخوابت کردم کودک من...بدو برو لالا....

هیون:خوب حالا...میدونین ساعت چنده ...برید بخوابید فردا کلی کار داریم...حیف خواب نازنین من که به خاطر این اسب بی خاصیت هدر رفت...هم سارا وهم پسرا خندیدن..خود جونگ مین هم خندش گرفت و لبو لوچشو آویزون کرد و عین بچه ها گفت: مثلا من مریضم ها...

هیونگ:تازه فهمیدی!....نچ نچچ...تو خیلی وقته مریضی هویج عزیزم...

با این حرف همه زدن زیر خنده که جونگ مین کوسن روی مبل رو به طرف هیونگ پرت کردوخواست دنبالش کنه که پاش درد گرفت و نتونست از جاش پاشه...خلاصه اون شب همه رفتن و خوابیدن سارا هم فورا خوابش برد...

.......................فردا صبح

سارا از خواب بلند شد وقتی از اتاقش اومد بیرون تصمیم گرفت بره و از جونگ مین سر بزنه به زرف اتاقش رفت و آروم درو باز کرد جونگ مین به شکم مثل یه بچه روی تختش خوابیده بود موقع خواب چهره جذابتری پیدا میکرد لبخندی زد و دروبست و رفت تو آشپزخونه و شروع کرد به درست کردن صبحونه ...پسرا هنوز خواب بودن وسارا نمیخواست بیدارشون کنه چون شب بدی رو گذرونده بودند...برای جونگ مین سوپ هویج درست کرد و هویج زیادی توش ریخت چون میدونست خیلی دوست داره بعد هم منتظر شد تا پسرا بیدار شن..ساعت 5/11 بود وساعت 2 کلاس داشت...حوصلش سررفته بود که چشمش به پیانویی که یه طرف سالن بود افتاد ورفت طرفش ذوق زده شد وبا خودش گفت چطور من اینو قبلا ندیده بودم...روی صندلی نشست و ناخودآگاه انگشتاش روی کلیدهای پیانو حرکت کرد و شروع کرد به خوندن یه ترانه ایرانی ...ترانه نیمکت از سپیده ...حتما گوش کنین خیلی قشنگه بچه ها...    دانلود

وقتی ترانش تموم شد حس خیلی خوبی داشت دوباره به سمت آشپزخونه رفت ... دیگه نمیتونست منتظر پسرا بمونه صبحونشو خوردو واسه ناهار پسرا هم یه چیزی درست کرد و آماده شد که بره دانشگاه ساعت یک بود که پسرا از خواب بیدار شدند اول صدای هیونگ و یونگ سنگ بود که داشتن میومدن پایین هیونگ به طرف آشپزخونه اومد و سوتی کشید ودستاشو به هم مالید...آخ جون صبحونه...قربونت برم سارا جون که اینقدر به فکرمی...مردم از گشنگی...

یونگ:مرض..آبرومونو بردی شکمو...حالا چرا به خودت میگیری فکر کردی واسه تو درست کرده...

هیونگ:چیه حسودیت میشه من اینهمه پیش دخترا محبوبم...همین موقع کیو هم وارد آشپزخونه شد وگفت:باز این دوتایی پریدن به هم...جفتتون عین همین بابا...وروی یکی از صندلیها نشست...راستی یه ساعت پیش یه صدایی نمیومد..صدای پیانو بود ...سارا به کیو نگاه کرد فکر نمیکرد کسی صداشو شنیده باشه...

هیونگ:خواب دیدی خیر باشه...چه خوابایی هم میبینه ها...اون پیانو خیلی وقته اونجا خاک میخوره...

کیو:ولی من تو خواب و بیداری بودم خودم شنیدم ولی نمیدونم چی میخوند...

سارا:کیو جونگ شی...من تلویزیونو روشن کرده بودم ...

کیو :دیدی اشتباه نمیکردم...ونگاهی به هیونگ انداخت که تند تند در حال خوردن بود...اووو..یواشتر...خفه کردی خودتو ...

هیون:باز اول صبحی عین سگ پاچه همو میگیرین...

هیونگ با دهن پر گفت:لیدر جونم...این یکی دیگه در تخصص خودته...من تو این مسائل دخالت نمیکنم هیون یکی زد پس کله هیونگ و گفت:خفه...وبعد سرجاش نشست ولی انگار چیزی یادش اومده باشه سریع از جاش پا شدو با دست زد تو پیشونیش...واااای....

یونگ سنگ:چی شد ...چرا عینهو فنر شدی...

هیون:من با اقای کانگ قرار داشتم...باید امروز میرفتیم دنبال کارای آلبوم...

هیونگ:حالا دیگه خیلی دیر شده...بشین صبحونتو بخور بعد میری...

هیون با اعصاب خورد سر جاش نشست ...سارا:پس جونگ مین کوش...هنوز بیدار نشده....

هیونگ:حالا کی جرأت داره بیدارش کنه...

جونگ مین:پشت سر من حرف میزنی بچه...که همگی برگشتنو پشت سرشونو نگاه کردن جونگ مین لنگان اومد و روی صندلی نشست..خوب داشتی چی میگفتی؟...

هیونگ:از خصوصیات اخلاقی جذاب گروه حرف میزدیم...راستی این ظرف وسط میز چیه...وخواست درشو باز کنه که سارا آروم زد رو دستشو گفت:میشه به این یکی دست نزنی...این مال تو نیست...

هیونگ:مگه این چیه؟...غذای مخصوصه....

سارا:آره...وبعد نگاهی به جونگ مین کرد ...

هیون:خوب پس معلوم شد مال کیه...

هیونگ:خوش به حال بعضی هاوچشمکی به جونگ زد...

جونگ مین نگاه سارا کرد که سرشو انداخته بود پایین و لبخندی زدو گفت:خوب بله دیگه....مثلا من مریضم...این غذا هم مخصوص مریضه وسریع ظرف رو برداشت و جلوی خودش گذاشت ودرشو باز کرد....وای..سوپ هویج...

پسرا نگاهی به هم انداختنو زدن زیر خنده..

هیونگ:ببین جونگی دیگه این سارا هم مرض هویجی تو رو میدونه...

جونگ مین:هیوووونگ...ببند لطفا سوپم سرد شد...

خلاصه سارا از پسرا خداحافظی کردو رفت دانشگاه ...بعد از پایان کلاس با ثریا قدم میزدن که ثریا گفت:ببین سارا امروز دیگه باید بیای خونه ما...من به خانوادم گفتم که با تو آشنا شدم اونا هم کلی ذوق کردن و ازم خواستن حتما تو با خودم ببرم خونمون ...

-باشه ثریا جون یه روز میام....

-نشد دیگه...همین حالا با هم میریم خونه ما...

-آخه...-آخه بی اخه...بیا بریم...وبا هم رفتن خونه ثریا مامان و بابای ثریا از دیدن سارا خوشحال شدند و همش در مورد تغییرو تحولات کشورشون سؤال میکردن و سارا هم واسشون تعریف میکرد اونقدر داشت بهشون خوش میگذشت که سارا گذر زمان رو متوجه نمیشد یهو به خودش اومد دید ساعت 5/5 بعدظهره...مشغول خوردن عصرونه بودن که سارا معذرت خواست و گفت که دیرش شده و باید بره پدر ثریا اصرار کرد که اونو برسونه ولی سارا قبول نکرد در حال خداحافظی بودن که در باز شدو دو نفر دیگه وارد شدند....




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ سه شنبه 13 دی 1390 ] [ 11:39 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :