تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





4b8fu8zuegf7rtz26ifq.jpg
سلام دوست جونیای خودم ...خوبین میدونین الان که دارم داستانمو میذارم ساعت چنده ساعت 1/5شبه ویه نفرم هست که مدام رو مخمه و دارم تحملش میکنم ...واااااای
ببخشید برید ادامه لطفا....


kloijeyuu736ng080tyc.jpg

منو بگو با این حف رنگ به رنگ شدم به هیون نگاه کردم که داشت ریزریز میخندید همه بهم خندیدند و مامان و بابا هم با موندن من موافقت کردند ....

اوتقدر ذوق زده شده بودم که برای اینکه کسی متوجه نشه معذرت خواهی کردمو از جام بلند شدم و رفتم به اتاقم از خوشحالی خودمو روی تخت انداختم و با دستو پا هام به تخت میکوبیدم .بعد از چند دقیقه از جام بلند شدم و تصمیم گرفتم یکی از کتابای داخل قفسه رو بردارمو بخونم به طرف قفسه کتابها رفتم و یه کتاب رو که به نظرم جالب میومد انتخاب کردم و مشغول خوندن شدم هر چی بیشتر میخوندمش بیشتر جذبش میشدم آخه من عاشق کتاب خوندن بودم..(اه اه چه بدسلیقه..)بعد از نبم ساعت یکی در اتاقمو زد گفتم:بفرمایید....در باز شد سرمو که بالا گرفتم هیونو دیدم ...از دیدنش تعجب کردم..

-کاری داشتی؟..

-آره میخواستم بگم ...(با انگشتش سرشو میخاروند)اممم..میخواستم بگم اگه تو درسات مشکلی داری من الان بیکارم میتونم کمکت کنم .قیافم شبیه علامت سؤال شده بود .هیون که حالت صورتمو دید گفت:چیه ...چرا اونجوری نگام میکنی...چیز عجیبی گفتم...یه دفعه شروع کردم به خندیدن ودلمو گرفته بودم ..هیون هاج و واج نگام میکرد ...

هیون:به چی میخندی؟...هی ..بس کن دیگه ...

-به تو......-چییی؟....به من....هی....

-تو واقعا آدم عجیبی هستی نه به اون روز که اونطوری باهام برخورد کردی..نه به الانت که خودت اومدی و میگی میخوای بهم کمک کنی ..

-آه...اصلا پشیمون شدم ولش کن...و روشو برگردوند که بره..دیدم دارم تند میرم سریع گفتم:هیون....بدون اینکه برگرده منتظر شنیدن حرفم بود

-این مسئله های ریاضی فردا خیلی فکرمو مشغول کرده..اصلا نمیفهممشون میشه کمکم کنی..لطفا......هیون لبخندی زد و سریع برگشت تو اتاقو ورفت صندلی کنار قفسه کتابا رو برداشتو گذاشت کنار من و روش نشست.از حرکتش جا خوردمو هاج و واج نگاش کردم ..

هیون:زود باش کتاب و دفترتو بیار باید شروع کنیم.یهو از شک دراومدمو رفتم کتابو دفترمو آوردم وجلوی هیون گذاشتم

هیون:من نمیتونم یه حرفو ده دفعه بگم پس خوب گوش کن..سرمو به علامت مثبت تکون دادم ...شروع کرد به درس دادن ولی من نمیتونستم تغییر ناگهانی اونو باور کنم ..بهش خیره شده بودم که سرشو بالا آورد ونگاهمون بهم گره خورد دستپاچه شدمو سرمو پایین انداختم هیونم هم دست کمی از من نداشت سینشو صاف کرد و گفت:اگه قرار باشه اینجوری گوش بدی به هیچ جا نمیرسیم...

-ها...باشه معذرت میخوام ادامه بده...

در حال درس خوندن بودیم که مامانم در اتاقو باز کردوبا دیدنمون تعجب کرد ...-ببخشید اگه مزاحم شدم...نمیدونستم دارین درس میخونین...

هیون:نه...مسئله ای نیست...

-خواستم بگم شام آمادس بیاین پایین...

-باشه مامان ممنون...الان میایم...مامانم دراتاقو بستو رفت.هیون هم از جاش بلند شدو گفت فعلا بریم شام بخوریم تا بعد...

-باشه بریم...هیون میخواست از اتاق بره بیرون که گفتم:به خاطر کمکت ممنون..

-اوهوم...خودتو لوس نکنو بیا پایین...

هیون رفت طبقه پایین و منم دنبالش راه افتادم همگی سر میز شام مشغول خوردن بودیم..من حواسم به هیون بود که گاهی زیرچشمی نگام میکرد ..که مامانش گفت:همگی فردا صبح اماده باشید میخوایم بریم یه جای خوب ....هیون:کجا؟...-میریم پارک جنگلی..چون مامان و بابای آیسان فقط فردا رو اینجا هستن گفتم بریم بیرون خوش بگذرونیم ..موافقین..

همگی با پیشنهاد خانوم کیم موافقت کردن ...بعد از تموم شدن شام مامانو بابا و

اقاو خانوم کیم تو سالن پذیرایی نشستن و قهوه خوردن و حرف زدن ...من و هیون هم کلاس درسمونوتو اتاق من ادامه دادیم وبعد هیون بلن شد که بره بخوابه ..

هیون:واسه امشب کافیه ..شب بخیر...

-چطور پیش میرم؟...

-آه..بدک نیست...زیادم خنگ نیستی...

من با اخم نگاش کردم و اونم خندیدو از اتاق بیرون رفت.

فردا صبح بعد از خوردن صبحانه هرکسی مشغول انجام کاری بود ..من به همراه مامانو خانوم کیم وسایل پیکنیک رو آماده کردیم اقایون هم وسایل ماهیگیری و چادرخواب رو اماده میکردن بعد از بردن وسایل داخل ماشینا منو هیون نشستبم تو ماشین باباش و مامان و بابا هم نشستن تو ماشیت خودمون ...بابام ماشینشو تازه گرفته بود ولی حالا مجبور بود دوباره اونو بفروشه...خلاصه حرکت کردیم ماشین ما جلوتر حرکت میکرد من و هیون عقب ماشین نشسته بودیم ..هیون هندزفری تو گوشش بود و اهنگ گوش میداد من هم از شیشه بیرونو نگاه میکردم ..به هیون نگاه کردم چشماش بسته بود و سرشو به صندلی ماشین تکیه داده بود منم سرمو به صندلی تکیه دادمو خوابم برد ..همیشه یه کم که تو ماشین بودم خوابم میگرفت ...با تکونای ماشین سرم از روی پشتی صندلی به سمت پایین سقوط کرد و افتاد رو پاهای هیون ولی متوجه نشده بود چون خودشم خواب بود...مامان هیون ما رو دیده بود و ازمون عکس گرفته بود تا بعدا بتونه اذیتمون کنه ...

بعد از یه ساعت و نیم رسیدیم پارک جنگلی ..ماشین که متوقف شد از خواب پریدم وچشمامو که باز کردم صورت هیونو بالای سرم دیدم ..یه لحظه جا خوردم وفوراً بلند شدم خوشبختانه هیون بعد از من بیدار شد و متوجه وضعیت من نشد ....مامان هیون با شیطنت خاصی به من نگاه کرد و من حدس زدم که ما رو دیده ..واسه همینم خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین ....

.......................................

جای خیلی قشنگی بود ....اونقدر درخت های بزرگ وسر به فلک کشیده اطراف رو احاطه کرده بود که همه چیز سبز میزد...بابا و آقای کیم مشغول برپا کردن چادر بودند ومنم که حسابی ذوق زده شده بودم تخته رسم و مداد طراحیمو برداشتم و رفتم کمی دورتر تا منظره خوبی برای نقاشی پیدا کنم...همینطور که اطراف رو میگشتم چشمم به منظره خیلی قشنگی افتاد یه رودخونه بود که اطرافش رو سنگهای کوچک و بزرگ احاطه کرده بود و آبشار خیلی بزرگی از دور دیده میشد که صدای ابشار رو میشد شنید ...روی یه تخته سنگ نشستم و شروع کردم به طراحی ...که صدای هیون رو شنیدم که اومد به طرفم ...-نمیدونستم نقاشی هم میکنی...

-آره ...بعضی وقتا واسه تفریح ...هیون اومد و روی تخته سنگ روبروم نشست و گفت:میتونی منم بکشی؟..

-آره...معلومه که میتونم..ولی سختته اخه باید بدون حرکت باشی تا نقاشیت خراب نشه...

-باشه...قبوله ....شروع کن..

یه صفحه دیگه از برگه هامو باز کردمو شروع کردم به کشیدن چهرش ...اونقدر مشغول کشیدن طراحیم بودم که متوجه نگاه سنگین هیون به خودم نمیشدم وقتی رسیدم به چشماش نگاهمون به هم قفل شد و تازه متوچه شدم هیون فقط زل زده بهمو منو نگاه میکنه ...خیلی هل شده بودم ولی هیون همونطور بهم نگاه میکرد ...واسه اینکه از اون وضع نجات پیدا کنم گفتم:چرا اونجوری نگام میکنی !...

هیون با خونسردی گفت:مگه خودت نمیخواستی که بی حرکت بمونم....

-خوب اره گفتم بی حرکت ولی....حرفی برای گفتن نداشتم پس شروع کردم به کشیدن بقیه نقاشی...بعد از اینکه تموم شد برگه رو جدا کردمو دادم دستش ..

-چطوره؟....هیون نگاه عاقلاٌ درسفیهی به طراحیم کرد و گفت:خوبه...بد نیست ولی من خیلی خوشگلتر از اینم....

از این حرفش خندم گرفت ..پنج دقیقه ای به سکوت گذشت و هر دومون حرفی نمیزدیم...




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ پنجشنبه 15 دی 1390 ] [ 10:13 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :