تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






e45kbtdqooqsgzp1v1hk.jpg
سلام اینم یه قسمت دیگه از داستان برید ادامه لطفا....راستی شنبه امتحان دارم واسم دعا کنید....


n7o1sovmr9dy3ueniszu.jpg

مشغول خوردن عصرونه بودن که سارا معذرت خواست و گفت که دیرش شده و باید بره پدر ثریا اصرار کرد که اونو برسونه ولی سارا قبول نکرد در حال خداحافظی بودن که در باز شدو دو نفر دیگه وارد شدند....

مادرثریا:عزیزم ستاره جون به موقع اومدی این ساراست همون که ثریا درموردش گفته بود..ستاره هم از دیدن سارا خوشحال شد واومد جلوو اونو بغل کرد ... خوشحالم که یکی از هموطنامو میبینم این شوهرم سامانه ما یه ساله که ازدواج کردیم ..سارا سلام کرد سامان اومد جلو وبا سارا دست داد ولی سارا احساس میکرد سامان داره بد نگاش میکنه..اون سرتاپای سارا رو دید میزد وهمین سارا رو معذب کرده بود

سارا:بخشید من باید برم یه بار دیگه میام که همدیگه رو بیشتر بشناسیم ...

ستاره:ای وای ...چه بد شد کاش بیشتر همدیگه رو میدیدیم ..من نتونستم درستو حسابی ببینمت

پدر ثریا:سارا جون حالا که میخوای بری بذار سامان برسونتت ..سارا همین که خواست بگه نه سامان گفت:اره بیاین من میرسونمتون..وبه سمت در حرکت کرد

ثریا:برو دیگه خجالت نکش غریبه نیست شوهر خواهرمه...

سارا با اکراه قبول کرد و دنبال سامان راه افتاد روی صندلی عقب ماشین سامان نشست سامان نگاهی به سارا کردو گفت:چرا جلو نمیشینی؟...

-ممنون من اینجا راحتترم ..

-باشه ولی اینجا ایران نیست...راحت باش ..اینو با لهنی گفت که سارا خوشش نمیومد تو مسیر راه متوجه شد سامان مدام داره از تو آینه ماشین نگاش میکنه خدا خدا میکرد که زودتر برسه ..

-مسیرت کدوم وریه؟...

-بپیچید سمت راست بهتون میگم...

-خوابگاهی یا اپارتمان شخصی ...

-بله؟......خوابگاه ...لطفاٌ عجله کنید من دیرم شده ...

-میخواستم بیشتر با هم آشنا بشیم....

-چرا باید با هم اشنا بشیم؟!...

-واسه اینکه دوست ثریایی دیگه ...در ضمن ما هردومون ایرانی هستیم به کمک هک احتیاج پیدا میکنیم ...سارا سکوت کردو چیزی نگفت.سارا مجبور شد آدرس یکی از خوابگاههای دانشجویی رو به سامان بده چون نمیخواست سامان از جاش باخبر بشه سامان روبروی خوابگاه نگهداشت و سارا از ماشین اومد پایین سامان هم پیاده شد سارا تشکر کردو میخواست بره که سامان دستشو گرفت و گفت:امیدوارم بتونیم با هم دوست باشیم سارا نمیدونست چه عکس العملی باید نشون بده فقط لبخند کمرنگی زدو خداحافظی کردو رفت .بعد از رفتن سامان سارا مجبور شد مسیر خونه رو با تاکسی بیاد واسه همین دیر شد و کاملا هوا تاریک شده بود خسته و بیحال به خونه رسید درو باز کردو اومد تو...کیو تو اشپزخونه مشغول درست کردن شام بود که سارا رو دید...به به سارا خانوم...بالاخره تشریف آوردین ...

سارا:سلام ...الان میام کمکتون...

-نه نمیخواد معلومه خیلی خسته ای تا بری یه دوش بگیری شام هم امادست

سارا:ممنونم...

هیونگ ویونگ سنگ داشتن پازل میچیدن جونگ مینم روی مبل نشسسته بود وپاشوکه صدمه دیده بود روروی میز گذاشته بود و داشت یکی از اجراهاشونو تماشا میکرد هیون هم خونه نبود با مدیر کانگ واسه کارای آلبومشون رفته بود چون قرار بود یه ماه دیگه آلبوم جدیدشون منتشر بشه ..

هیونگ:خوش گذشت؟...میگما یه دفعه ای میموندی صبح میومدی...

یونگ سنگ یکی زد پس کله هیونگ..تو نمیتونی هرچی به ذهنت میادو نگی....

هیونگ:چرا میزنی...من که چیزی نگفتم...سارا به جونگ مین نگاه کرد که ساکت بودو به تلویزیون نگاه میکرد کاملا کلافه بود چون فکر میکرد سارا با سونگجو بوده که تا حالا دیر کرده .سارا بدون هیچ حرفی رفت بالا...بعد از اینکه دوش گرفت لباساشو عوض کرد ...یه تاپ نیمه آستین صورتی با نوشته های سفید جلوش ویه شلوارک تا روی زانو سفیدرنگ پوشید و اومد پایین

.........................سر میز شام

هیونگ سمت راست سارا نشسته بود و کیو هم سمت چپش ..جونگ روبروی سارا ویونگ هم کنار هیونگ ...هیونگ مدام حرف میزد و سربسر بچه ها مخصوصا جونگ مین میگذاشت ولی جونگ مین زیاد حوصله شوخی نداشت ..

یونگ:تو چته..جونگ همیشگی نیستی ها....

جونگ:غذاتو بخور...چیه حتماٌ باید مثل این هیونگ دلقک بازی دربیارم تا حالم خوب باشه...

هیونگ:تو که از من بدتری ...ببینم حالا چی شده؟....اهاااا...نکنه؟...عاشقی بددردیه جونگی گرفتارش شده...

جونگ مین از این حرف رنگش پرید...بچه اینقدر چرتو پرت نگو این قاشقو میکنم تو حلقتا...

هیونگ:بباشه بابا ...ولش کن ...سارا این غذا رو باید با چاپ استیک بخوری(چوبکهای غذاخوری)...بین اینجوری...

سارا:ولی من بلد نیستم ...

-کاری نداره که بهت یاد میدم و بعد دست سارا رو گرفت و چوبکها رو تو دستش گذاشت و داشت طرز گرفتنشو به سارا یاد میداد جونگ مین همینطور که غذا میخورد با حرص نگاه هیونگ میکرد هیونگ غذا رو با چوبکها تو دهن سارا گذاشت ویهو خیره شد به چشمای سارا....

هیونگ:واااای....

سارا:چی شده!...هیونگ:چشمات چقدر خوشگله!..همین که این حرفو زد لقمه غذا پرید تو گلوی جونگ مین وبه شدت به سرفه افتاد..

یونگ سنگ:چی شد؟...خوب یواشتر مگه دنبالت کردن ...وبا دست اروم زد به پشتش و گفت بیا یه لیوان آب بخور ..جونگ مین لیوان آبو سرکشیدو حالش جا اومد

یونگ:هیونگ...ندید بدید تو نمیتونی جلوی یه دختر احساساتتو کنترل کنی...

هیونگ:مگه چی گفتم...همه دخترا وقتی از زیباییشون تعریف میکنی خوششون میاد مگه نه سارا..سارا خجالت کشیدو لبخندی زد و مشغول غذا خوردن شد و زیرچشمی نگاهی به جونگ مین انداخت که داشت تند تند هویج میخورد(همیشه برای جونگی یه ظرف هویج روی میز بود)

هیونگ رو به جونگ مین:ببینم تو تو مزرعه که بودی هویج خیلی میکاشتین اره...(بچه ها این حقیقت داره جونگی چند سال اوا زندگیشو با پدربزرگ و مادربزرگش تو مزرعه زندگی کرده)

جونگ مین:تو یکی حرف نزن که من بعدا باهات کار دارم ....

هیونگ:ها..من..واسه چی؟!

جونگ:حالا...همین موقع هیون وارد خونه شد

هیونگ:لیدر جونم بیا شام بخور...

هیون:من شام خوردم خستم میرم بخوابم...رفت به طرف اتاقش .

کیو:عصبی نبود؟...

هیونگ:اون همیشه وقتی میخوایم آلبوم بیرون بدیم اینطوری میشه...

.................................بعد از شام

جونگ مین داشت از پله ها بالا میرفت سارا هم پشت سرش بود متوجه شد که به خاطر پاش اذیته جلو رفت و گفت بذار کمکت کنم بازوی جونگ مینو گرفتو کمکش کرد تا بره بالا بعد خواست به طرف اتاقش بره که جونگ گفت:پمه چی خوب پیش میره؟

-منظورت چیه؟...

-منظورم با دوست پسرت...

-گفتم که اون هنوز دوست پسر من نیست ...جونگ بهش نگاه کردو گفت:امروز خوش گذشت؟...سارا فهمید که جونگ فکر میکنه اون با سونگجو بوده ....من امروز با سونگجو نبودم...جونگ مین که انگار دلش آروم گرفته بود گفت:پس چرا اینقدر دیر کردی!...

-رفته بودم خونه دوستم...اونم ایرانیه اینقدر سرگرم شدیم که ساعتو یادم رفت وبعد شب بخیری گفتو رفت تو اتاقش .

.......................

صبح روز بعد مثل روزای دیگه سارا به دانشگاه رفت و با ثریا تصمیم گرفتن که کلاس رقص ثبت نام کنن ...اولین جلسه خیلی خوب بود و مربی از اکثر بچه ها راضی بود مخصوصاٌ سارا و معتقد بود تو این زمینه استعداد ویژه ای داره سارا رقص آمریکایی و عربی رو بلد بود و ایران که بود مدام تمرین میکرد حتی تیکه هایی از رقص مایکل جکسون رو هم بلد بود و صدای خوبی هم داشت و بیشتر ترانه های آمریکایی میخوند البته بعضی ترانه های ایرونی رو هم دوست داشت همراه گیتار زدن بخونه ..تو ایران که بود دو نوع گیتار داشت ولی نمیتونست با خودش بیاره و همونجا گذاشت ..بعد از کلاس رقص با سارا رفتن تا یه گیتار بخرن .وارد مغازه شدند و اطراف مغازه رو نگاه کردند..ثریا: وای...ببین این چقدر قشنگه...

سارا:ببینم....اره عالیه ...ببخشید آقا این چنده؟...فروشنده که از حسن انتخاب اونا راضی به نظر میرسید گفت:خانوم این یکی از بهترین گیتارامونه....ساخت پاریسهولی قیمتش یه خورده بالاست ....

سارا:مهم نیست همینو میبرم ..

ثریا:چیییی؟....سارا مطمئنی میخوای بخریش خیای گرونه قیمتشو ببین ...

-آره میخرمش...قیمتش مهم نیست بابام واسم میفرسته ...

-مثل اینکه وضع بابات خوبه ها ...بچه مایه داری...

-اره خوبه...من مشکلی از لحاظ مالی ندارم

-مگه کار بابات چیه؟..

-تاجره...کار واردات و صادرات کالا...

-خوش به حالت...همه چی داری...

-خوب تو هم یه خانواده خوب داری...ویه دوست خوب...وهردو زدن زیر خنده...سارا گیتارو خرید و هردو از مغازه بیرون اومدن ..

-خوب ثریا جون شرمنده ولی من دیگه میرم خیلی کار دارم

-دوست دارم خوابگاهتونو ببینم ..سارا هول شدو گفت:نه نمیشه....منظورم اینه که....باشه یه وقت دیگه باور کن عجله دارم...قول میدم یه بار ببرمت باشه...وبعد خودشو واسه ثریا لوس کرد

-باشه بابا این دفعه هم دررفتی ولی دفعه دیگه....سارا زیر لب گفت:خدا بخیر کنه...دفعه بعد چه بهونه ای بیارم ...

-چیزی گفتی!...

-ها....نه!...مهم نبود ..خوب عزیزم من برم که دیرم شد بای...خداحافظی کردنو جدا شدند....



r7nh372pf6ts0c3kb3tl.jpg




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 01:28 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :