تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





99518237866255788422.jpg

سلام جیگرا...خوفییییییییییین...منم خوفم....آخه امتحانمو خوب دادم واسه همینم سرحالم ..http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Minka/23.gif.
خوب دیگه برید ادامه که هیون منتظره.....http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Minka/2.gif

هیون نگاه عاقلاٌ درسفیهی به طراحیم کرد و گفت:خوبه...بد نیست ولی من خیلی خوشگلتر از اینم....

از این حرفش خندم گرفت ..پنج دقیقه ای به سکوت گذشت و هر دومون حرفی نمیزدیم...

-وای...چقدر اینجا قشنگه....مخصوصا اون ابشار ...واقعا محشره...

-از اینجا خوشت میاد؟....من با سر جواب مثبت دادم...

هیون:میخوای اون آبشارو از نزدیک ببینی...

-مگه میشه....اخه اون خیلی دوره گم میشیم...

-پاشو بریم ..من اینجاها رو بلدم همیشه وقتی میایم اینجا میرم کنار اون آبشار....

-واقعاٌ....-پاشو بریم...

-ولی ممکنه نگرانمون بشن...(ناز نکن دیگه...)

-زود برمیگردیم....وخودش جلوتر راه افتاد منم دنبالش رفتم ...خیلی دوست داشتم اونجا رو ببینم ...بیست دقیقه ای بود که راه میرفتیم ولی هنوز نرسیده بودیم...

-من میترسم...بیا برگردیم ممکنه حیوونی چیزی بهمون حمله کنه ..

-فکر نمیکردم ترسو باشی...بیا این دوروبر حیوون خطرناکی نیست..

-من ترسو نیستم...باشه بریم....هیون لبخندی زد و راه افتاد هرچی به آبشار نزدیکتر میشدیم صداش بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه رسیدیم به ابشار...باورم نمیشد اونقدر بلند بود که انگاراون همه آب از آسمون و میون ابرا پایین میریخت ...خیلی ذوق زده شده بودم و بالاو پایین میپریدم وجیغ میکشیدم ..هیون فقط بهم نگاه میکردو میخندید ...وقتی خنده هاشو دیدم با خودم گفتم وقتی میخندی چقدر خوشگل میشی ...

هیون:بیا بریم...

-کجا؟...

تو فقط دنبالم بیا ...باید از روی این تخته سنگای روی آب رد بشیم ...

-ولی......-واااای....تو که همش مخالفت میکنی ...نترس بیا کاری نداره...

وقتی این حرفو زد به رگ غیرتم برخورد و دنبالش رفتم پامو که روی اولین تخته سنگ گذاشتم هیون دستشو به طرفم دراز کردو گفت:دستتو بده به من...من از این حرفش جا خوردم ولی دستمو دراز کردم و اون دستمو گرفت ..وقتی دستم تو دستش بود گرمای باور نکردنی تمام وجودم رو فرا گرفته بود ..رسیدیم درست کنار آبشار وقتی اون همه آبو میدیدم میترسیدم ..هیون یه دفعه دستمو کشید و پشت ابشار برد...هردومون روی زمین نشستیم وبه اون همه اب خیره شدیم ...

هیون:من همیشه میام اینجا و به صدای ابشار گوش میدم ...بهم آرامش میده..

به هیون نگاه کردم باورم نمیشد اون اینقدر احساساتی باشه ....فکر میکردم کاملا انعطاف ناپذیره....

هیون:بیا چند دقیقه سکوت کنیم وچشمامونو ببندیم وبه صدای آبشار گوش بدیم ...

-باشه موافقم....هردومون چشمامونو بستیمو ودر سکوت به صدای ابشار گوش کردیم ...واقعا بهم آرامش میداد اونقدر محوش شده بودم که دیگه چیزی نمیشنیدم وحس نمیکردم ...یهو با صدای هیون به خودم اومدم ..

-پاشو ..باید بریم....

چشمامو باز کردم هیون روبروم ایستاده بود وبا لبخندی که به لب داشت نگام میکرد ..بلند شدمو دنبالش رفتم هیون روی اولین تخته سنگ که رفت دستشو دراز کرد تا دست منو بگیره من خواستم دستشو بگیرم که یهو زیر پام خالی شدو جیغ بلندی کشیدمو افتادم تو آب ...شنا بلد نبودم واسه همینم شروع کردم دستو پا زدن ...هیون خیلی هول شده بود یهیهو پرید تو آب و به طرف من شنا کرد ...چون پایین آبشار بود خیلی گود بود و من هر لحطه بیشتر تو عمق آب فرو میرفتم ودیگه هیچی احساس نکردم....هیون خودشو به من رسوند و منو گرفت و با خودش از آب بیرون کشید ومنو روی دستاش گرفت و آورد بیرون آب وگوششو جلوی دهنم گرفت و وقتی مطمئاٌ شد که نفس میکشم لباشو روی لبای من گذاشت و شروع کرد به دادن تنفس مصنوعی وبا دو دستش منو ماساژ قلبی داد چند بار این کارو تکرار کرد ...که یهو به سرفه افتادم و ابی رو که وارد ریه هام شده بود رو بیرون دادم هیون نفس راحتی کشید وسرمو گذاشت رو پاشو گفت:حالت خوبه؟...

-آره خوبم... دستشو زیر بغلم گرفت و خواست بلندم کنه که اخ بلندی گفتم...پام...فکر کنم دررفته...

هیون منو رو زمین نشوندو نگاهی به پام کرد ...هردومون میدونستیم که دررفته...نگاهی بهم کرد ودستمال گردنشو دراورد و داد بهم...بیا اینوبکن تو دهنت...دستمالو ازش گرفتمو بین دندونام فشارش دادم ..

هیون:حاضری.... سرموبه علامت مثبت تکون دادم ...1-2-3...وسریع پامو جا انداخت ...از شدت درد فریادی کشیدمواشک چشمم جاری شد ...

هیون با دستمال گردنش پامو بست وبعد هم سیوشرتشوکه زیرش یه بلوز آستین کوتاه پوشیده بود رودرآورد وداد به من...

-بیا بگیرش ...لباستو دربیار وگرنه سرما میخوری...وبعد بلند شدو روشو کرد اونور ...لباسمو دراوردم و بلافاصله سیوشرت هیونو پوشیدم ..

هیون:پوشیدی؟...-اره...هیون برگشتو اومد روبروم نشست...خوبی؟...

-طوری نگام میکرد که انگار احساس گناه میکنه...اره خوبم باید زودتر بریم...

هیون همونطور که نشسته بود برگشتو گفت بیا کولم....

-نه...خودم میتونم بیام...

-لجبازی نکن خودتم خوب میدونی که نمیتونی...زود باش ...

حرفش درست بود دستامو دور گردنش حلقه کردمو هیون کولم کرد وبلند شدو راه افتاد....تا یه مسیری رو هردومون ساکت بودیم ولی میتونستم بفهمم هیون چقدر ناراحته دلم نمیخواست اون خودشو مقصر بدونه ...

هیون:متأسفم....همش تقصیر من بود ...اگه من اونقدر اصرار نمیکردم این اتفاق نمیوفتاد...

-نه اینطور نیست...خودتو مقصر ندون ...اتفاقیه که افتاده من خودم باید حواسمو جمع میکردم...ازت ممنونم چون امروز بهم خیلی خوش گذشت ...

هیون سرشو برگردوندو نگام کرد صورتامون خیلی به هم نزدیک بود سریع روشو برگردوند...

یه کم دیگه که رفتیم گفت:خوشحالم که نمیخوای بری....

از این حرفش شکه شدم ..هیج جوابی نمیتونستم بهش بدم فقط سکوت کردم هیون هم دیگه حرفی نزد ...با خودم فکر میکردم که چرا هیون این حرفو زد آهنگ صداش طور دیگه ای بود یه لحظه از فکری که به ذهنم رسید داغ شدم ...نکنه هیون عاشقم شده باشه...نه امکان نداره من نمیذارم ...دیگه نمیخوام این حسو تجربه کنم...دیگه سینم جایی واسه یه عشق دیگه نداره...من توانشو ندارم...اون نباید عاشق من بشه...دلم نمیخواد قلبش بشکنه...قطره اشکی روی گونم ریخت سریع پاکش کردم تا هیون متوجه نشه....

hjcal1.jpg
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Minka/10.gif
این عکسم هدیه به تمام فنای داداش هیون...



طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ جمعه 16 دی 1390 ] [ 06:22 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :