تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





20015636599283281488.jpg

شلاااااااااااااام خوبین..........خوشین........چه خبرا........ببخشید هیجانزده بودم منم مثل این داداش هیونگ جون احساساتمو نمیتونم کنترل کنم
بفرمایید ادامه... از دست این جونکی ناقلا....
حالا برید بخونید میفهمید واسه چی میگم

 http://up.iranblog.com/images/78536107269608666907.jpg

خوب عزیزم من برم که دیرم شد بای...خداحافظی کردنو جدا شدند....

..........................محل تمرین رقص دابل اس

پسرا داشتن با هم حرکات رقصشونو تمرین میکردن که جونگ مین پاش درد گرفتو لنگان اومد نشست روی یه صندلی ....

هیون:چی شد ؟...هنوز پات درد میکنه ...جونگ من خیلی نگرانم مطمئنی میتونی خودتو به بقیه برسونی  اگه نتونی بیچاره ایم ها....

جونگ مین:آره چیزی نیست...از پسش برمیام ..منو دست کم گرفتی ها....

هیونگ:آخه الان موقع چلاق شدن بود ؟..کلی کار سرمون ریخته....

جونگ مین:پام درد میکنه دستم درد نمیکنه...میزنم دو شقت میکنم ها...

هیونگ:وحشی...تازگیها خیلی وحشی شدی...

جونگ مین:هیونگ میشه سربسرم نذاری...حوصله ندارم...

کیوبا نگاه به هیونگ اشاره کرد که دیگه چیزی نگه...هیونگ هم که انگار کمی بهش برخورده بود رفت طرف آینه و با موهاش وررفت...

یونگ سنگ اومد کنار جونگ نشست و دستشو رو شونه جونگ گذاشت و گفت:آخه تو چته...این اون جونگ مینی که هممون میشناختیم نیست...نمیخوای چیزی بگی...ما ناسلامتی دوستاتیم...

جونگ مین همونطور که به یه گوشه خیره شده بود سکوت کرد و چیزی نگفت...

هیون:تو دیگه نمیخوا تمرین کنی همینجا بشین ما یه دور دیگه میریم بعد با هم میریم خونه...

جونگ مین به علامت مثبت سرشو تکون داد...

هیون:بچه ها یالا بیاین ....کیو و هیونگ دنبالش رفتن ...هیونگ برگشتو گفت:یونگ مگه تو نمیای ...

یونگ سنگ:تو برو منم الان میام...

هیونگ هم به طرف سالن رقص رفت.

یونگ سنگ:تو عاشق شدی...مگه نه...

جونگ مین برگشت و به یونگ نگاه کرد...آره...

یونگ سنگ خندیدو گفت :خوب اینکه ناراحتی نداره.....مگه دفعه اولته که عاشق میشی...

-آره دفعه اولمه که اینجوری عاشق میشم...این دفعه فرق میکنه من اگه یه ساعت اون دخترو نبینم دلم براش تنگ میشه...(قربون دلتنگیت برم الهی...)

یونگ سنگ:میدونم ...اون دختر ساراست مگه نه؟...

جونگ مین با تعجب به یونگ نگاه کرد...یونگ خندید و گفت:دیدی حدسم درست بود...من حواسم بهتون هست فکر میکنم اونم دوست داره...چرا بهش نمیگی!..

جونگ مین:یعنی اینقدر تابلو بودم...

یونگ:نه ولی من فهمیدم...خوب حالا میگم چرا بهش نمیگی...

-چون....چون میترسم...میترسم بگه نه...

یونگ:اخه کدوم دختری تا حالا به این چشما نه گفته....تو که با نگان همه دخترا رو جادو میکنی...

جونگ مین خندش گرفت و گفت:و تو هم با این زبونت واون چال روی لوپت...

هر دو با هم خندیدن...

..............................

سارا تو اتاقش نشسته بود...دلش خیلی گرفته بود دلش برای خانوادش تنگ شده بود لب تابشو روشن کرد ...داداشش onبود بهش پیام داد که وبکمو روشن کنه تا بتونه باهاشون صحبت کنه و ببینتشون ...سعید هم جوابشو داد پنج دقیقه بعد مامانو باباشو سعیدو دختر خالش سپیده رو صفحه کامپیوتر ظاهر شدند سارا از دیدن سپیده خیلی ذوق زده شد ..مامانش مدام اشک میریخت و میگفت مواظب خودت هستی سارا جونم ...خوبی عزیزم ..سارا بغض گلوشو گرفته بود ولی نمیخواست اونار و ناراحت کنه ...چهره پدرشم خیلی نگران بود این وسط سعید و سپیده حسابی ذوق کرده بودن و مدام از سارا سؤال میکردن

سپیده:سارا جون حتما خواننده های کره ای رو هم دیدی مگه نه؟

سارا:هی ...تقریباً..

سعید:گروه موسیقی داببل اس چی...اونم دیدی..

سارا از شنیدن نام دابل اس از دهن سعید تعجب کرد و گفت:سعید تو دابل اسو میشناسی؟

سعید:معلومه کیه که اونارو نشناسه من قبلا هم طرفتارشون بودم ولی از وقتی تو رفتی کره بیشترطرفدارشون شدم سپیده هم همینطور...مگه نه سپیده...

سپیده:آره مخصوصاً هیون جونگ اوپا که من خیلی طرفدارشم ..سارا از حرفای اونا خندید و با خودش گفت آخه چرا نمیتونم بگم الان من خونه دابل اسم ...

سپیده:چرا میخندی؟..حالا دیدی یا نه...

سارا:اره بابا دیدمشون...

سعیدو سپیده جیغ بلندی کشیدنو گفتن:چییییییییییی؟

سپیده:جدا راست میگی!!...واااااای...میکشمت خرشانس...راستی هیون جونگم دیدی...

سارا:اره اونم دیدم ...یه آدم سرسخت و مغرور ولی مهربون...

سپیده:از مشخصاتی که دادی معلومه دیدیشون...کوفتت بشه سارا جون...

خلاصه سارا هی به حرفای اون دوتا میخندیدو سربسرشون میذاشت بعد هم باهاشون خداحافظی کردو لب تابشو خاموش کرد دلش اونقدر گرفته بود که دلش میخواست گریه کنه گیتارشو برداشت و روی تختش نشستو شروع کرد به زدن و خوندن یه آهنگ فارسی به اسم غریبه از مهسا(بچه ها حتما دانلوندش کنیید بهتون توصیه میکنم همراه با خوندن داستان آهنگو گوش بدید ..)      دانلود آهنگ یه غریبه

همونطور که گیتار میزد اشکاش روی صورتش میریخت ....پسرا وارد خونه شدند ....هیونگ:این صدای کیه؟..یعنی ساراست؟!....

کیو جونگ:پروفسور مگه غیر از سارا دختر دیگه ای هم تو این خونهست...

چقدر غمگین میخونه ...چی میگه من که نمیفهمم ..

هیون:داره به یه زبون دیگه میخونه احتمالا زبون فارسی...

جونگ مین که کلاٌ هنگیده بود ...پسرا آروم رفتن طبقه بالا پشت در اتاق سارا وایستادن و به خوندن سارا گوش دادن ...جونگ مین از شنیدن صدای سارا اونم اینقدر غمگین قلبش به تپش افتاده بود ...دستشو روی قلبش گذاشت ..

یونگ سنگ آروم در گوشش گفت:خودتو کنترل کن پسر ...

خوندن سارا تموم شد و پسرا به همدیگه نگاه کردنو لبخند زدند ..

هیونگ:نمیدونستم سارا اینقدر صدای قشنگی داره...بقیه هم با سر حرفشو تأیید کردن

یونگ سنگ:خوش به حال اونی که دوست پسرش بشه..وزیرچشمی نگاه جونگ کرد ...جونگ هم لبخند کمرنگی زد....

هیونگ:راست میگی ها...باید درموردش فکر کنم....

جونگ مین:هی هیونگ...همین موقع صدای گریه سارا بلند شد همه شوکه شدند...

هیونگ:داره گریه میکنه؟!...(پ ن پ ترانه جدیده...)

پسرا درو باز کردنو وارد اتاق شدند سارا روی تختش نشسته بود و بلد گریه میکرد  هیونگ فوراٌ اومد کنار سارا نشست و دستشو گذاشت رو شونه سارا ..چی شده سارا ..چرا گریه میکنی؟...سارا نگاهی به پسرا کردو دوباره شروع کرد گریه کردن ..پسرا حسابی شوکه شده بودن نمیدونستن باید چکار کنن ..هیون هم اشکش دراومده بود ..

هیون:آه...تو رو خدا تو دیگه گریه نکن...بابا یکی اینو جمع کنه این وسط ...مثلا اومده دلداری بده..

یونگ سنگ اومد دست هیونگ و گرفت و بلندش کرد و با خودش از اتاق برد بیرون ..جونگ مین اومد کنار سارا نشست و به پسرا اشاره کرد که از اتاق برن بیرون هیون و کیو از اتاق بیرون رفتنو درو بستن.

جونگ مین:نمیخوای بگی چی شده...

سارا یهو خودشو انداخت تو بغل جونگ و همونطور گریه میکرد ..جونگ مین از حرکت سارا خشکش زده بود سرشو به سینه خودش چسبوند و موهای سارا رو نوازش کرد ..سارا با هق هق گفت:متأسفم که ناراحتتون کردم ...دلم خیلی گرفته...فکر نمیکردم به همین زودی دلم برای خانوادم تنگ بشه...من..ودوباره شروع کرد گریه کردن...جونگ مین ساکت بود اجازه داد سارا خودشو خالی کنه ..بعد از اینکه سارا آروم شد خودشو از بغل جونگ بیرون کشید ..

جونگ مین:الان بهتری...

-اره...ازت ممنونم تو همیشه بهم کمک کردی ...نمیدونم چطوری باید جبران کنم و هر دو به هم خیره شدند

جونگ:من میدونم چطوری میتونی جبران کنی...

-خوب بگو ...

-بوسم کن...

سارا در حالی که چشماش گرد شده بود به جونگ مین نگاه میکرد ...که جونگ مین خندیدو گفت شوخی کردم بابا نترس...

سارا ضربه ای به شونه جونگ زد و گفت:خیلی بدی...وهر دو با هم خندیدن

-رابطت با سونگجو چطوره؟

-اممم... خوبه...پسر خوبیه فردا قراره ببینمش بهم گفت میخواد منویه جای خوب ببره...

جونگ از این حرف جا خورد و به فکر فرو رفت...

-هنوزم میخوای جبران کنی...سارا با نگرانی نگاش میکرد ...جونگ خندش گرفت و گفت :نترس بابا کار سختی نیست ...فقط باید بری حاظر شی تا با بچه ها بریم شام بیرون ...یه جای خوب...سارا خندیدو سرشو به علامت مثبت تکون داد جونگ از جاش بلند شد و گفت:من میرم تو هم زود آماده شو ...و از اتاق بیرون رفت.

پسرا تو سالن نشسته بودن و با اومدن جونگ مین از جاشون بلند شدند وبه طرفش اومدن

یونگ سنگ:حالش چطوره؟...

جونگ مین:اون حالش خوبه فقط یه کم دلش گرفته بود ..زود باشید حاظر شد شام بریم بیرون ..

هیونگ:الهی...مثل خودمه منم بعضی وقتا اینطوری میشم ...چییییی؟گفتی شام من برم حاظر شم وسریع به طرف اتاقش رفت.

هیون:دعوت کی؟کدوم رستوران...

جونگ:دعوت من هر رستورانی که شما بگید...

کیو:از کی تا حالا دست و دلباز شدی!...تو خودت کسی بودی که همیشه سر حساب کردن پول غذا جروبحث میکردی...

جونگ:خوب  حالا فکر کن یه دفعه ای زده به سرم میخوام شما پسرای شکمو رو دعوت کنم ...همگی با هم زدن زیر خنده....هیونگ آماده شده بود اومد پایین وگفت:ا...شما که هنوز آماده نشدید زود باشید تا این هویج پشیمون نشده ..جونگ مین کرد دنبال هیونگ....

همگی آماده شدند سارا و هیونگ تو ماشین جونگ مین نشستن و هیونگ نشست پشت فرمون چون پای جونگ هنوز کمی ازیتش میکرد ..جونگ مین جلو و سارا روی صندلی عقب نشست ..یونگ و هیون هم تو ماشین کیو نشستند .جونگ گوشی هیونو گرفت:بیاین دنبالم...بهتون میگم...وگوشی رو قطع کرد وبرگشت و نگاه سارا کرد که از شیشه ماشین بیرونو نگاه میکرد ..




[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 01:54 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :