تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





99518237866255788422.jpg

سلام دوست جونیای خودم خیلی عجله دارم ....اینم قسمت بعدی داستانم
امیدوارم خوشتون بیاد...

2033293_640px.jpg

فنای داداش هیون....آب قند بیارم خدمتتون

نه امکان نداره من نمیذارم ...دیگه نمیخوام این حسو تجربه کنم...دیگه سینم جایی واسه یه عشق دیگه نداره...من توانشو ندارم...اون نباید عاشق من بشه...دلم نمیخواد قلبش بشکنه...قطره اشکی روی گونم ریخت سریع پاکش کردم تا هیون متوجه نشه....

هیون دیگه حرفی نزد.....رسیدیم به جایی که پدر مادرامون بودن همه به محض دیدن ما به طرفمون دویدن ...هیونمنو گذاشت روی زیرانداز ...اونو خیلی شوکه شده بودن و مدام ازمون سؤال میکردن که کجا بودیم و پام چی شده و چرا اینقدر دیر کردیم و...هزار تا سؤال و جواب دیگه...به هیون نگاه کردم که با ناراحتی زیاد نگاهم میکرد گفتم:بابا من چیزیم نیست ....میخواستم از اوی تخته سنگها بپرم که پام پیچ خورد و اینطوری شدم ...از دستپاچگی خودم بود...الانم خوبم نمیخواد نگران باشید....

هیون با تعجب به من که این داستانارو سرهم میکردم زل زده بود ....

مامان:دخترم مطمئنی حالت خوبه ...پات درد نمیکنه!...

-نه مامان گفتم که خوبم ...فقط پام یه کم درد میکنه ولی جدی نیست نگران نباش مثلا دارم پزشکی میخونم ها...خودم از حال خودم باخبرم....

بابا:بیا ببریمت بیمارستان ...

-نه لازم نیست ما هنوز تازه اومدیم نمیخوام آخرین روزی رو که کنارتونم خراب کنم ....همشون با حرفام متقاعد شدند و وسایل ناهارو اماده کردن ومشغول غذا خوردن شدیم همه با اینکه وانمود میکردند نگرانم نیستن ولی رفتارشون چیز دیگه ای رو نشون میداد ...اول پام زیاد اذیتم نمیکرد ولی حالا دیگه خیلی درد گرفته بود ولی نمیخواستم کسی بفهمه ... از شدت درد رنگم پریده بود و مدام لبمو گاز میگرفتم هیون که انگارحالمو فهمیده بود زل زده بود بهم ولی من نگامو ازش برمیداشتم و سعی میکردم بهش نگاه نکنم ...هیون از جاش بلند وشدو به طرف ماشین رفت و دوباره برگشت و اومد کنارم نشست و گفت:بیا این قرص و بخور دردتو آروم میکنه...

قرصو ازش گرفتمو خوردم ...خلاصه وسایلو سریع جمع کردیم و سوار ماشینا شدیم ...همه اصرار داشتن که باید فوراٌ بریم خونه تا من استراحت کنم من هم نتونستم در برابرشون مقاومت کنم و قبول کردم ....بازم منو هیون تو ماشین باباش نشستیم و مامانو بابام هم پشت سرمون میومدن ...من و هیون رو صندلی عقب ماشین نشسته بودیم و هیون همونطور زل زده بود به من ...خیلی معذب بودم نمیتونستم از زیر نگاههای هیون فرار کنم واسه همین رومو به سمت شیشه کردم و بیرون و تماشا میکردم ولی ظاهراٌ اینطور به نظر میرسید چون درد زیادی داشتم و اشکام مدام رو صورتم میریختن و لبامو گاز میگرفتم که صدای گریم بلند نشه ...احساس کردم سرم داره گیج میره وداره حالت تهوع بهم دست میده    دستمو جلوی دهنم بردمو اروم گفتم لطفاٌ نگهدارید ....ولی بابای هیون صدامو نشنید انگار حواسش نبود که ایندفعه هیون بلندتر گفت:بابا ماشینو نگهدارین...بابای هیون هول شدو سریع زد رو ترمز منم سریع در ماشینو باز کردم و همون بالا آوردم....هیون دستشو به پشت من میکشید ...مامان هیون:چی شد؟...چرا حالش بهم خورد ....

هیون:چیزی نیست به خاطر درد زیاد پاش اینطوری شده ...

آقای کیم:درد پاش؟!..ولی اون که گفت چیز مهمی نیست و درد نداره....

هیون:آره ولی دروغ میگفت...

همون موقع مامانو بابامم که دیده بودند آقای کیم ماشینو نگهداشته سراسیمه از ماشینشون پیاده شدند و به طرف ما اومدن ...مامان:چی شده عزیزم چرا حالت بهم خورد ؟

من که حالم کمی بهتر شده بود گفتم :چیزی نیست...که اینبار هیون سرم داد زد و گفت:چرا میخوای دردتو پنهون کنی ...چرا میگی چیزیم نیست ...تو باید بری بیمارستان اینهمه درد داری ولی میگی چیزی نیست!..واقعا که خیلی کله شقی...همه رو نگران میکنی و میگی چیزی نیست...

من که از برخورد هیون خشکم زده بود سکوت کردم ودیگه چیزی نگفتم ....

...........................

منو بردن بیمارستان و دکتر اومد که معاینم کنه...

دکتر:پات دررفتگی داشته ...خوب جا انداخته شده ..من فقط میتونم برات گچش کنم ..الانم میگم یه آرام بخش بهت بزنن...

با این حرف دکتر همه برگشتنو هیون و نگاه کردن و تازه فهمیدن قضیه چی بوده...دکتر از اتاق بیرون رفت.

بابا:پات دررفته بود ؟...

سرمو به علامت مثبت تکون دادم....مامان:آخه دختر من از دست تو چکار کنم ..چرا هیچ وقت مثل آدم نمیگی چته ؟اگه اتفاق بدی واست میوفتاد چی؟ها.....آخه تو چرا اینقدر توداری هااا...همه اینا رو با داد و فریاد بهم میگفت...

-مامان من متأسفم..حالا که چیزی نشده ...

مامان:باز میگه چیزی نشده....آخه دختر...

بابا:ولش کن خانوم اروم باش ...خوشبختانه چیزیش نشده..مگه دخترتو نمیشناسی اون اخلاقش همین بوده ...هیچ وقت دردشو به کسی نمیگه ...دیگه باید عادت کرده باشی..

مامانم کمی آروم شدو گفت:آخه دخترم من مادرتم ...اگه حرفاتو به من نگی به کی میخوای بگی...

من فقط سکوت کردمو چیزی نگفتم ...همین موقع پرستاراومد تو اتاقو به همه اشاره کرد که برن بیرون..

..............................

به خونه که رسیدیم بابام در ماشینو باز کرد و منو بغل کردو با خودش برد تو اتاقم و گفت :خوب استراحت کن حتما حسابی خسته ای...از بابام تشکر کردم و اونم از اتاق رفت بیرون مامانو بقیه هم بالا نیومدن تا مزاحم استراحت من نشن ...به خاطر آرامبخشی که بهم زده بودن حسابی خوابم گرفته بود روی تخت دراز کشیدم و فوراٌ خوابم برد ..

وقتی چشمامو باز کردم هوا تاریک شده بود ...و فهمیدم چقدر زیاد خوابیدم از روی تخت بلند شدم وعصای زیر بغلمو برداشتم واز اتاق اومدم بیرون ...همه تو حال نشسته بودن آروم از پله ها میومدم پایین مامانم تا منو دید اومد طرفم و کمکم کرد تا بیام پایین ...اومدم روی یکی از مبلا نشستم

آقای کیم:حالت خوبه دخترم؟...

-بله خوبم...ممنون..

مامان:دیگه درد نداری؟...

-نه مامان جونم الان حالم کاملا خوبه...باورکن..

بابا:آخه دخترم تو سابقت خرابه حق داره باور نکنه ...با این حرف همه خندیدیم...به هیون نگاه کردم که مشغول کتاب خوندن بود ولی تمام حواسش به من بود و گاهی زیرچشمی نگام میکرد ...یهو یاد برخوردش تو ماشین افتادم و خندم گرفت.وبهش نگاه کردم ...انگار فهمید به چی میخندم چون خودشم خندش گرفته بود ...مامانم کنارم نشسته بود و دستشو انداخته بود دور شونه هام ...-آیسان مامان آخه من چطور تو رو تو این وضع بذارم و برم...

-مامان جونم چرا اینقدر نگران منی ...من که میگم خوبم ....

مامان هیون با یه سینی قهوه از آشپزخونه اومدو گفت:عزیزم خیالتون از بابت آیسان راحت باشه من خودم مواظبشم ...شما با خیال راحت برید وبه کاراتون برسید...نگرانم نباشید...

مامان:واقعاٌ ازت ممنونم...تو همیشه بهترین دوست من بودی....کاش بتونم جبران کنم...

مامان هیون:تو هم همینطور...در ضمن احتیاجی به جبران کردن نیست...

بعد از خوردن قهوه همگی رفتیم و شام خوردیم بعدش هم منو مامان وخانوم کیم شروع کردیم به تماشای فیلمی که از تلویزیون پخش میشد ..هیون حوصله فیلم دیدن نداشت واسه همینم رفت بالا تو اتاقش ...بابا و آقای کیم هم شطرنج بازی میکردند....فیلم تموم شد وهمگی بلند شدیم که بریم بخوابیم مامانم کمک کرد تا از پله ها برم بالا و بعد هم با هم رفتیم تو اتاق من..دلم می خواست این شب آخری مامانم پیشم باشه واسه همینم وقتی میخواست بره صداش کردم و گفتم:مامان میشه امشبو پیش من بمونی؟...مامانم اومد کنارم نشست و من دراز کشیدم و سرمو روی پاهاش گذاشتم ...مامان با دستش موهامو نوازش میکرد...

مامان:دخترم مطمئنی که میتونی ددور از ما زندگی کنی!...

-آره مامان میتونم...برای همیشه که نباید با شماها باشم

مامان خندید و گفت:حق با توئه بالاخره یه روز ازدواج میکنی...

-ولی مامان منظور من این نبود ..چون من...هیچوقت نمیخوام ازدواج کنم...

-این چه حرفیه دخترم ...نمیشه که آدم ازدواج نکنه...نمیتونی تا آخر عمرت که تنها بمونی....

-ولی من تنها نیستم شما و پدر هستین...

-نه دخترم آدم تو زندگی به کسی احتیاج داره که همیشه کنارش باشه و بتونه به اون تکیه کنه ...به یه مرد ...انسان همیشه محتاج عشقه ...بدون عشق زندگی بی معنی و کسل کننده میشه...

-آخه مامان جون کی میاد عاشق من میشه؟

-وا...مگه تو چته..خوشگل نیستی که هستی..باهوش نیستی که هستی...مهربون نیستی که هستی...باید از خداشونم باشه...از حرفای مامان خندم گرفت...

-آیسان ...-بله مامانی...

-نظرت درمورد هیون چیه؟از سؤال مامانم خیلی نعجب کردم وسرمو بلند کردمو نگاش کردم...-منظورت چیه مامان...

-منظورمو خوب میفهمی ..من احساس میکنم هیون ازتو خوشش میاد ....مامانش میگفت تو این چند وقتی که ما اینجا بودیم رفتارش یهو تغییر کرده وما حدس میزنیم به خاطر توئه....یادته امروز چقدر نگرانت بود ...

-نه مامان جون...این امکان نداره...اون هیچوقت عاشق من نمیشه...

-دخترم ازت میخوام بهش فکر کنی...از نظر من اون پسر خیلی خوبیه میتونه خوشبختت کنه ...

-مامان میشه ادامه ندیم....من هیچوقت نمیذارم اون عاشق من بشه..

مامان کمی مکث کرد و گفت:تو هنوز فراموشش نکردی؟...

-نمیدونم راجع به چی صحبت میکنی...

-چرا خوب میدونی چی میگم...تو نمیخوای یکی دیگه رو تو قلبت راه بدی واسه اینکه هنوز اون قضیه رو فراموش نکردی...تو هنوزم عاشق اونی...

-خواهش میکنم مامان ..نمیخوام در این مورد حرفی بزنیم...

-تو داری اشتباه میکنی...به فکر خودت باش ..اون قضیه دیگه تموم شده...میدونم که خیلی برات سخت بود و خیلی هم اذیت شدی ولی این مال یه سال پیشه...تو باید باهاش کنار بیای....نباید ازش فرار کنی ...این کار مشکلتو حل نمیکنی...اون دیگه نیست پس فراموشش کن...

-بسه مامان...وشروع کردم به گریه کردن ...مامانم که ناراحتی منو دید هیچی نگفت و گذاشت تا تو بغلش خودمو خالی کنم ...وقتی دید آروم شدم اشکامو پاک کرد و گفت :باشه دخترم ..دیگه درموردش صحبت نمیکنم گریه نکن...

-ببخشید مامان دست خودم نبود ....

-اشکالی نداره ..خوب دیگه بگیر بخواب وپیشونیمو بوسیدو از جاش بلن شد که بره..

-مامان دوست دارم...

-منم همینطور دختر گلم شب بخیر...و از اتاق خارج شد ...

به حرفای مامانم فکر میکردم حرفاش کاملا درست بود ولی دست خودم نبود..انگار هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم...با وجود کاری که اون باهام کرد هنوزم دوسش داشتم...با این افکار به خواب رفتم....




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 06:16 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :