تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





20015636599283281488.jpg

سلام به دوستا گلم ......از اینجا به بعد داستان حسابی هیجانی میشه ...
جونگیییییییییییییی...چشمم روشن ..حالا ایندفعه اشکالی نداره...بی خیال

برید ادامههههههههههههههههه

هیونگ:همینطور دارم میرم ها...نمیخوای بگی کجا میریم

جونگ:بپیچ سمت راست..نیم ساعتی میچرخیدن وبعد هیونگ با اشاره جونگ ماشینو نگه داشت وپیاده شدند.پسرا هم از ماشین کیو پیاده شدند وبه طرفشون رفتند

هیونگ:میخواستی اینجا دعوتمون کنی ...اینجا که یه باره...

هیون:چرا اومدی اینجا جا قحط بود ...

یونگ سنگ:مگه نگفتی شام مهمون من ..اینجا که شام ندارن..

هیونگ:بابا من میدونستم از این بخاری بلند نمیشه...سرکار بودیم..

جونگ:نمیذارین که آدم حرفشو بزنه ..اول میریم اینجا یه نوشیدنی میخوریم بعدش میریم رستوران ..

هیون:خوب آیکیو تو رستورانم نوشیدنی پیدا میشد....

جونگ:اینقدر حرف نزنین بیاین دنبالم...و به سارا نگاه کرد و گفت سارا بریم.جونگ به طرف بار رفت و سارا هم دنبالش حرکت کرد پسرا هم ناچاراٌ دنبالش رفتن ..

کیو:من که میگم بیخودی دلمونو صابون زدیم شام خبری نیست..

............................

جونگ مین وارد بار شد و به اطراف نگاه کرد...حدسش درست بود سونگجو رو پشت یکی از میزها به همراه دو دختر دید سونگجو دستشو دور گردن یکی از دخترا انداخته بود و مرتبا مشروب میخورد و میخندید ...جونگ از دیدن اون صحنه عصبی شد و خواست بره حال پسره رو جا بیاره ولی خودشو کنترل کرد .رفتن سر یه میز نشستن ..هیونگ و کیو دو طرف سارا نشسته بودند و یونگ سنگ کنار هیونگ وجونگ مین هم کنا هیون نشسته بود

هیونگ:راستی سارا صدای خیلی خوبی داری..همه با سر حرفشو تأیید کردند

یونگ سنگ:خوب هم گیتار میزنی..ولی باید یه بار دیگه واسمون بزنی و بخونی..البته با ترجمه...

سارا:باشه حتماٌ...بیشتر ترانه های انگلیسی رو میخونم ولی خوب بعضی ترانه های فارسی رو هم دوست دارم با گیتار بزنم ..

هیون:تو زبون انگلیسی هم بلدی؟....

سارا:آره انگلیسی رو خوب بلدم چون کلاسشو میرفتم و به خاطر علاقم برای رفتن به آمریکا یاد گرفتم ..

یونگ سنگ:مثل اینکه خیلی دوست داشتی بری آمریکا؟

-اره ولی حالا اینجا دوستای خوبی مثل شما پیدا کردم از بودنم راضیم..

هیونگ:واقعاٌ؟...عاشقتم سارا...همه با این حرف جا خوردن و با تعجب بهش نگاه میکردن سارا هم چشاش زده بود بیرون..(بی جنبه)...

جونگ مینم که نفسش بالا نمیومد:تو الان چی گفتی؟...

هیونگ:چیه چرا اینجوری نگام میکنین ...اها...بابا منظورم اینه که به عنوان یه دوست معمولی دوسش دارم ..جونگ نفس راحتی کشید و گفت:مرض.....تو هم با این ابراز احساساتت....همه زدن زیر خنده سارا هم نگاهی به جونگ که عرق کرده بود انداخت و خندید.جونگ از سرجاش بلند شد وگفت :من میرم بستنی و نوشیدنی سفارش بدم ...نوشیدنی چی میخورین ..پسرا چند تبطری ویسکی و آب جو سفارش دادن ...

جونگ:میخواین همین امشب خودتونو خفه کنین....

هیونگ:خسیس..اینا تازه پیش غذاست ...یادت که نرفته قرارمون رستوران واسه شامه...

جونگ:باشه بابا گفتم که میبرمتون..انگار از قحطی اومدن ..وبه سمت یکی از پیشخدمتای بار رفت و یه چیزی بهش گفت و یه پولی بهش داد و اومد سرجاش نشست وبه سارا نگاه کرد خوشحال بود و با پسرا میخندید از اینکه مجبور بود ناراحتش کنه دلش گرفت ولی چاره ای نبود باید سونگجو رو تو اون وضعیت میدید ...

پیشخدمت سفارش رو آورد و روی میز گذاشت و بستنی هر کدوم رو گذاشت جلوشون به سارا که رسید سینی کج شد و بستنی رو لباس سارا ریخت...سارا جیغ کوتاهی کشید و با بهت به پیشخدمت نگاه کرد ..

پیشخدمت:من واقعاٌ متأسفم...لان تمیزش میکنم..

هیونگ:مگه کوری؟...این چه کاری بود کردی؟...

هیون:آقا حواست کجاست..ببین چکار کردی..

پیشخدمت:ببخشید ...عمدی نبود الان تمیزش میکنم..

ساراکنه لازم نیست..خودم تمیزش میکنم ...پیشخدمت با کلی معذرت خواهی رفت..پسرا هنوز درحال غرغر کردن بودن ولی جونگ مین ساکت بود و به سارا نگاه میکرد:برو لباساتو تو دستشویی تمیز کن...اونجاس...وبا دست به روبرو اشاره کرد

سارا:باشه ..الان برمیگردم...و بلن شد و به طرف دستشویی رفت .دستشویی درست همون طرفی بود که سونگجو نشسته بود وجونگ مین امیدوار بود که نقشش بگیره ولی سارا اینقدر حواشس به لباسش که کثیف شده بود بود که به اطرافش دقت نکرد و داخل دستشویی رفت جونگ مین فقط به اونطرف نگاه میکرد و منتظر بود...سارا از دستشویی اومد بیرون و داشت به طرف میز پسرا میومد که صدای خنده یه مرد توجهش رو جلب کرد روشو به طرف صدا برگردونو و درجا خشکش زد و سرجاش متوقف شد ..اون سونگجو بود یه دختره کنارش نشسته بود و سونگجو دستش رو دور کمر اون حلقه کرده بود و بلن میخندیدنو م.ش.ر.وب میخوردن که یه دفعه سونگجودست دیگشو برد دور گردن دختره وشروع کرد به بوسیدن لباش..ودست دیگشو که دور کمر دختره بود رو به بدنش میکشید..سارا احساس خفگی شدیدی میکرد باورش نمیشد سونگجو رو تو اون وضعیت ببیننه به میزشون نزدیک شد و زل زد بهشون ..اونا همونطور مشغول بوسیدن هم بودن و متوجه سارا نشدند ...دختر دیگه ای که سمت دیگه سونگجو بود وقتی متوجه سارا شد گفت:چی میخوای؟... از اینجا برو ..سارا توجهی به حرف اون نکرد و هموندور زل زده بود به اون دوتا....اشکاش بی مهابا روی صورتش میریخت وچشماش دیگه همه چیزو تار میدید ..سرش داشت میترکید ...سونگجو واون دختره به خودشون اومدن واز هم جدا شدند ...سونگجو با دیدن سارا حسابی شوکه شد و سریع دستشو از دور کمر دختره برداشت...رنگش پریده بود انتظار دیدن سارا رو نداشت ...آروم گفت:ت....تو..اینجا چکار میکنی سارا؟

جونگ مین داشت به اون صحنه نگاه میکرد و حسابی کلافه بود دلش نمیخواست سارا رو تو اون وضع ببینه ولی چاره ای نبود ...سارا سرشو به نشونه تأسف تکون داد و تمام عزمش رو جمع کرد و با صدای خفه ای گفت:باورم نمیشه....تو خیلی پستی...

سونگجو:گوش کن سارا برات توضیح میدم...سارا دیگه منتظر ادامه حرف سونگجو نشد و سریع از اونجا دور شد وبه سمت در خروجی دوید ..

هیونگ:اون سارا نبود؟!..

پسرا با دیدن این صحنه شوکه ده بودن جونگ مین بلافاصله پشت سر سارا دوید و از بار خارج شد ...سارا همونطور که گریه میکرد عرض خیابونو دوید ..صدای ممتد بوغ ماشین اونو سرجاش میخکوب کرد ..وسط خیابون خشکش زده بود و به ماشینی که هر لحظه داشت بهش نزدیکتر میشد زل زده بود ...یهو جونگ مین دستشو کشید و با یه حرکت سریع اونو تو بغلش گرفت سارا اول تو شک بود و یهو زد زیر گریه و بلن بلن گریه کرد طوری که دیگه گریه هاش به هق هق تبدیل شده بود ..پسرا هم اومده بودن بیرون و قیافه هاشون شبیه علامت سؤال بود...

.............................

سارا صندلی عقب ماشین جونگ مین نشست و جونگ مین هم اومد کنارش..بین راه هیچ کدوم حرفی نزدن حتی هیونگ که کلی سؤال تو سرش بود هم با دیدن حال سارا ترجیح داد چیزی نپرسه ...جونگ به طرف سارا نگاه کرد دیگه گریه نمیکرد و خیلی غمگین بود...چشماش از گریه زیاد پف کرده بود وقرمز شده بود ..وقتی سارا رو اونجوری میدید قلبش درد میگرفت ...دلش نمیخواست اشکای سارا رو ببینه...خودشم باورش نمیشد اینقدر عاشق یه دختر شده باشه ..وارد خونه که شدند سارا بدون هیچ حرفی رفت طبقه بالا...

هیون:یکی بگه اینجا چه خبره؟

هیونگ:من که نمیفهمم سارا یهو چش شد؟

یونگ سنگ:آدم سر از کار این دخترا درنمیاره..

کیو:جونگی فکر میکنم تو یه چیزایی میدونی...چرا نمیگی جریان چیه؟..

جونگ:بیاین بشینین بهتون میگم...پسرا فوراٌ اومدنو روی مبلمان نشستن ...

هیون:زود باش بگو ببینم قضیه چیه؟..

جونگ مین:سارا مدت یه سال با یه پسره از طریق اینترنت دوست میشه و با هم حرف میزدند ..پسره کره ای بئده و بعد از اینکه سارا میاد اینجا تصمیم میگیرن همدیگه رو ببینن و بیشتر با هم آشنا بشن..من از حرفای سارا متوجه شدم خیلی احساساتیه ...نمیدونم ولی یه حسی بهم میگفت یه گیری تو کار این پسره هست واسه همینم اونروز که سارا باهاش قرار داشت رفتم دنبالشون و بعد هم پسره رو تعقیب کردم که متوجه شدم به یه بار میره ...رفتم تو بار و از صاحب بار درموردش سؤال کردم اونم بهم گفت که اینجا پاتوق همیشگی اونه وبیشتر شبا رو میاد اینجا ...همینجایی که امشب رفتیم...اونجا اونو با سه تا دختر دیدم که م.ش.روب میخوردن بعد هم اون با یکی از دخترا از بار بیرون اومد واونو سوار ماشینش کرد..تعقیبشون کردم اونو به یه هتل برد و واسه خودشون اتاق گرفت ...

هیون:پس امشب رفتن ما به اونجا یه نقشه بود که سارا پسره رو ببینه؟!ووو

جونگ مین سرشو به علامت مثبت تکون داد...

هیونگ:پسره عوضی باید میرفتیم شل و پلش میکردیم اون اشغالو...

جونگ:به چه جرمی ها...واسه خودمون دردسر میشد...

یونگ سنگ:یعنی سارا اونو دوست داشته...الان باید خیلی براش سخت باشه...

جونگ:اونا با هم دوست بودن ولی دوستای معمولی ...قرار بود یه مدت همدیگه رو بشناسن..

هیونگ بلند شدو خواست بره پیش سارا که جونگ مین نذاشت و گفت تو بشین خودم میرم وبلند شدو از پله ها بالا رفت...به سمت اتاق سارا رفت و درزد سارا جواب داد ....جونگ وارد اتاق سارا شد ..سارا روی تخت دراز کشده بود و با اومدن جونگ بلند شد ..جونگ کنار سارا نشست وگفت:بهتری...سارا سرشو تکون داد ...چند دقیقه به سکوت گذشت...

جونگ:من واقعا به خاطر قضیه امشب متأسفم...

سارا:من چیزیم نیست....تو میدونستی مگه نه وبه جونگ نگاه کرد...جونگ سرشو به علامت مثبت تکون دادو گفت:منو ببخش مجبور بودم اون کارو بکنم ...اگه خودم بهت میگفتم ششاید باور نمیکردی...

سارا لبخندی زد و گفت:میدونم ...ولی من ازت دلخور نیستم ...بهت مدیونم...( سرشو پایین انداخت )...راستشو بخوای نمیدونم چرا از بابت سونگجو زیاد ناراحت نیستم ...بیشتر از دست خودم عصبانیم...( اشکاش جاری شد )...حق با تو بود من خیلی بچگونه رفتار کردم...

جونگ مین دستشو زیر چونه سارا گذاشت و سرشو بلند کرد و به چشماش خیره شد:تو نباید خودتو بیشتر از این عذاب بدی...

سارا:نمیدونم چرا هر وقت باهات حرف میزنم اروم میشم...

جونگ به چشمای سارا خیره شد و بعد نگاهش به لبای سارا افتاد سرشو آروم به سر سارا نزدیک کرد وچشماشو بست.. لباشو آروم روی لبای سارا گذاشت و شروع کرد به بوسیدنش...سارا با چشمای باز خشکش زده بود و از کار جونگ شوکه شده بود ولی نمیتونست ونمیخواست مانعش بشه ...جونگ بعد از یه بوسه طولانی از سارا جدا شد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت ....

2008112432-2.jpg



طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ یکشنبه 18 دی 1390 ] [ 09:28 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :