تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






in9x7pgda8fbei1ommo1.jpg  سلام دخترای خوشگل ایرانی زیاد نمیحرفم برید ادامه...

http://www.upsara.com/images/lefkz65n7wywmq6m0k9a.jpg

http://www.upsara.com/images/p8mojuku6nc1yxw0hel.jpg



هیون جلو اومد و به همه سلام کرد وقتی به من رسید با تعجب نگام کرد ولی انگار زیاد از بودن ما اونجا راضی نبود ....

خانم کیم :هیون پسرم اینا همون خوانواده ای ان که راجع بهشون باهات صحبت کرده بودم اینم دخترشون آیسانه امیدوارم تو این مدتی که اینجا هستن بتونین دوستای خوبی واسه هم باشین اما هیون بعد از یه احوالپرسی کوتاه معذرت خواست و رفت طبقه بالا.خانم کیم :ببخشید اون کم حرف و کمی هم خجالتیه .پدرم گفت :اشکالی نداره بذارین راحت باشه .بعدش خانم کیم ما رو برد طبقه بالا و گفت:ببخشید که ما اتاق کم داریم سه تا اتاق بیشتر نیست یه جین ,عزیزم اتاق مهمونا واسه تو و شوهرت که راحت باشین .مامان:ممنون شین هی جون اسباب مزاحمت شدیم .خانم کیم :این چه حرفیه از بودنت اینجا خوشحال میشم هههههه...رو کرد به من و گفت:آیسان بیا اینجا و رفت و در یه اتاقو زد –بیا تو وقتی خانم کیم درو باز کرد هیون پشت میز تحریرش نشسته بود و چیزایی مینوشت باتعجب ما رو نگاه کرد و رو به مادرش گفت :کاری دارین؟مامان هیون:پسرم ناراحت نمیشی اگه یه مدتی رو تو کتابخونه پدرت بگذرونی تا آیسان بیاد اینجا؟من اونجا رو جلوتر برات آماده کردم.هیون از تعجب وارفته بود و با حرص نگام میکرد من هم همینطور ...تا اومد چیزی بگه گفتم:ببخشید اگه اجازه بدید من میرم کتابخونه .مامان هیون:نه عزیزم هیون..که حرفشو قطع کردم وگفتم :من اینطوری راحتترم چون میتونم تو مواقع بیکاری نگاهی هم به کتابا بندازم اخه من کتابخوندنو دوست دارم .مامان هیون که اصرار منو دید قبول کرد هیون هم که انگار خیالش راحت شده بود به من خیره شد و چیزی نگفت .وارد کتابخونه که شدم فهمیدم از حرفی که زدم پشیمون نمیشم اتاق قشنگی بود دو دیوار کناری اتاق پر بود از کتابایی که مرتب تو قفسه های چوبی چیده شده بودن ویه گرف میز مطالعه کوچکی و طرف راست در هم کمد لباسابود واما روبروی در یعنی کنار تخت یه پنجره بزرگ با پرده حریر سفید رنگی که کاملا اتاقو روشن کرده بودقرار داشت و شب موقع خواب میتونستم آسمون وستاره ها رو ببینم .وسایلمو گذاشتم تو اتاق خیلی خسته بودم تصمیم گرفتم دوش بگیرم تا خستگیم از بین بره وسایل حماممو برداشتم و رفتم حمام بعد هم اومدم اتاقمو سرمو خشک کردم یه بلوز صورتی کم حال که آستیناش تا آرنجم بود و یه شلوارک سفید بالای زانو پوشیدم وروی تخت دراز کشیدم که صدای مامان هیون اومد:بچه ها بیاین پایین شام حاظره ...با اینکه خسته بودم ولی بلند شدم واز اتاق بیرون اومدم که هیون و دیدم که اونم از اتاقش بیرون اومده بود تا منو دید مکثی کرد و رفت طرف پله ها .من:از اینکه ما اینجاییم ناراحتی؟برگشت نگام کرد..-مگه فرقی هم میکنه ؟با دلخوری گفتم:امیدوارم هر چی زودتریه خونه پیدا کنیم و زحمتو کم کنیم .چیزی نگفت واز پله ها رفت پایین من هم دنبالش اومدم پایین .همه تو آشپزخونه سر میز نشسته بودن .مامان هیون:آیسان عزیزم بیا بشین سر میز .اومدم سر میز نشستم هیون هم درست روبروم نشست حین خوردن شام متوجه نگاهای زیرزیرکی هیون میشدم ولی به روی خودم نیاوردم بعد از شام همگی روی کاناپه های سالن پذیرایی ولو شدن و مامان هیون برامون دسرژله و میوه آورد .مامان هیون:راستی آیسان برنامت اینجا چیه دانشگاه میری؟مامان:آره سال دوم پز شکیه .مامان هیون:چه خوب پس فرداهیون میتونه مسیردانشگاهو نشونش بده ونگاهی به هیون کرد و خندید .من چشمام از خستگی باز نمیشد واسه همینم معذرت خواستم و رفتم بالا تو اتاقم روی تخت دراز کشیدم و به آسمون خیره شدم ونمیدونم کی خوابم برد...




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 10:39 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :