تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





99518237866255788422.jpg

دوست جونیای خودم خوبین...من بازم با یه قسمت دیگه از داستانم اومدم...اگه واستون سخت نیست نظر بدین
وقتی نظر نمیدین منم داستانمو دیر میزارم .. 
اگه نظرات زیاد باشن منم زود آپ میشم وگرنه ...
خوب دیگه برید ادامه...

به حرفای مامانم فکر میکردم حرفاش کاملا درست بود ولی دست خودم نبود..انگار هنوز نتونسته بودم فراموشش کنم...با وجود کاری که اون باهام کرد هنوزم دوسش داشتم...با این افکار به خواب رفتم....

صبح با صدای مامانم چشمامو باز کردم مامانم بالای سرم نشسته بود بوسه ای به پیشونیم زد و گفت:دخترم ببخشید که بیدارت میکنم ولی چون بلیط واسه ساعت دو داریم دلم میخواد بیشتر پیشت باشم فورا از جام بلند شدم...با حرف مامانم دلم گرفت این اخرین لحظاتی بود که کنار پرد و مادرم بودم و قرار بود یه مدت طولانی ازشون دور باشم پریدم تو بلغل مامانم ...بغض گلومو گرفته بود ولی خودمو کنترل میکردم که گریه نکنم

مامان:بریم پایین صبحانه بخوریم ...خودمو از بغل مامانم کشیدم بیرونو با سر جوابشو دادم ...ترسیدم اگه زبون باز کنم اشکم سرازیر بشه....

با عصای زیر بغلم به کمک مامان رفتیم پایین و وارد آشپزخونه شدیم حتی عادت همیشگیمو که بعد از بیدار شدن دوش میگرفتم رو هم فراموش کردم و دلم میخواست از این لحظاتی که کنار خانوادم بودم نهایت استفاده رو بکنم ..وارد اشپزخونه که شدیم چشمم به هیون افتاد اونم تا مارو دید زل زد به من ...ییاد حرفای مامانم افتادم که میگفت هیون ازت خوشش اومده ..حتی از فکرشم ناراحت میشدم نباید میزاشتم این اتفاق بیفته هیونو دوست داشتم ولی نه به عنوان عشق زندگیم به عنوان یه دوست ..دلم نمیخواس یه روز مجبور بشم دلشو بشکنم باید از اون اتفاق جلوگیری میکردم ...

مامان:دخترم ...چرا وایستادی ...بیا بشین ...معلوم هست حواست کجاست!..

-ببخشید حواسم نبود ..سلام کردمو نشستم سر میز صبحانه ..هیون همونطور که صبحونه میخورد گهگاهی زیر چشمی نگام میکرد ..ولی من سریع نگاهمو ازش میگرفتم و سرمو پایین مینداختم ...خلاصه اون لحظات آخر هم تموم شد و موقع خداحافظی رسید ..همه دم درخونه وایستاده بودیم ...دیگه طاقت نیاوردمو خودمو انداختم تو بغل مامانم و شروع کردم به گریه کردن مامانم با اینکه معلوم بود اشک تو چسماس جمع شده ولی خودشو کنترل کرد وگفت:دختر خوبی باش ...خوبم استراحت کن تا پات خوب بشه من هر روز بهت زنگ میزنم ...دیگه هم گریه نکن وبا دستاش اشکامو پاک کرد ..از مامانم جدا شدمو پدرمو بغل کردم ..

بابام بوسه ای به موهام زد و گفت:دختر کوچولوی من...تا چشم به هم بزنی این چند ماهم تموم شده و ما برای همیشه برمیگردیم پیشت ..سعی میکنم هر چند وقت مرخصی بگیرمو بیایم ببینیمت ...مواظب خودت باش و خوب درس بخون خانوم دکتر....

از بغل بابام اومدم بیرونو گفتم:دلم براتون تنگ میشه...

بابا:ما هم همینطور عزیزم ..پدرو مادرم خداحافظی کردنو سوار ماشین آقای کیم شدند تا برن به فرودگاه... مامان هیون هم باهاشون رفت ...من خیلی اصرار کردم که باهاشون برم فرودگاه ولی قبول نکردنو گفتن باید بمونم تو خونه و استراحت کنم ...بعد از رفتن اونا برگشتم که برم داخل که متوجه شدم منو هیون تو خونه تنها موندیم هیون دستاشو تو جیبش گذاشته بود وزل زده بود بهم ...نگامو ازش گرفتمو فورا رفتم داخل ..قدمهای هیونو که داشت پشت سرم میومد میشنیدم خواستم از پله ها برم بالا که هیون اومدو بازومو گرفت ...-ممنون...احتیاجی نیست خودم میتونم برم ...هیون بدون توجه به حرف من بازومو گرفت و کمکم کرد تا برم بالا ....-از اینجا به بعد و دیگه خودم میتونم برم ..و بازومو از تو دستش رها کردمو فورا رفتم تو اتاقمو درو بستم ...واقعا عجیب بود رفتارم درست مثل رفتارهیون تو روزای اولی که به این خونه اومده بودیم شده بود من خودم از این رفتارش ایراد گرفته بودم ولی حالا خودم همون رفتارو با هیون داشتم ....از دست خودم خیلی کلافه بودم...روی تختم دراز کشیدمو چشمامو بستم که یکی در اتاقمو زد ...سرمو به طرف در برگردوندم هیون کمی درو باز کرد و از لای در گفت:میتونم بیام داخل...

خیلی کلافه بودم ...همونطور که دراز کشیده بودم بلند شدمو نشستم و گفتم بیا تو...هیون اومد داخل...

-کاری داشتی ...من خستم میخوام بخوابم...

-نه.....فقط میخواستم بگم حالا که خانوادت نیستن میتونی مواقعی که دلتنگ شدی به عنوان یه دوست روی من حساب کنی....درضمن حالا که نمیتونی تا یه مدت بری دانشگاه من همینجا معلم خصوصیت میشم تا از درسات عقب نمونی...

کمی مکث کردمو گفتم:باشه ...ممنون...ببخشید میتونم تنها باشم!...

هیون سرشو به علامت مثبت تکون داد و از اتاق بیرون رفت ....خودمو دوباره روی تختم انداختمو آروم شروع کردم گریه کردن ...بالشم کاملا خیس شده بود ..دلم خیلی گرفته بود ..دوری پدر و مادرم...رفتارای هیون....و...خاطرات خوب و بد گذشتم دوباره سراغم اومده بود..نمیدونم کی خوابم برد...

..........................................

الان یک ماه از رفتن مامانو بابام میگذره ..منم پام کاملا خوب شده و دوباره به دانشگاه و کلاسام برگشتم ...من و هیون هفته ای سه بار تو بیمارستان شیفتیم که از این سه روز یه روزشو با هم مشترکیم ...تو این مدت سعی میکردم زیاد با هیون برخورد نداشته باشم ...و به هربهانه ای ازش فاصله میگرفتم ..هیون هم کاملا متوجه رفتارای عجیب من شده بود و حسابی کلافه بود ...اون روز سر میز صبحونه طبق معمول مشغول صبحونه خوردن بودم که متوجه شدم هیون زل زده بهم و داره نگام میکنه ...سرمو بالا آوردم و با هم چشم تو چشم شدیم هیون همونطور بهم زل زده بود من فورا نگاهمو ازش گرفتمو مشغول خوردن شدم ...هیون از جاش بلند شد وخداحافظی کرد و به طرف در خروجی رفت ولی یهو برگشت و گفت:من دارم میرم دانشگاه ...نمیای؟

از این حرفش جا خوردم چون هر روز خودمو یه جوری سرگرم میکردم که تنها برم دانشگاه هیون هم چیزی نمیگفت ولی امروز خود هیون ازم میخواست که باهاش برم دانشگاه ...همونطور که سرم پایین بود گفتم:نه ..من هنوز صبحونه خوردنم تموم نشده تو برو...هیون دیگه حرفی نزد و از خونه بیرون رفت منم بعد از ده دقیقه بلند شدمو از مامان هیون خداحافظی کردمو اومدم بیرون ..همین که درو بستم و برگشتم هیونو دیدم که به دیوار تکیه داده بود و دستاشو کرده بود تو جیبش و به من نگاه میکرد ...هول شدم وبا من و من گفتم:تو...تو هنوز نرفتی؟

-نه منتظر شدم تا صبحونت تموم بشه ...

لبخندی زدمو گفتم:باشه ...ولی لازم نبود اینقدر معطل بشی..من خودم میومدم ..

هیون یه جور خاصی نگام کرد و راه افتاد منم به اجبار پشت سرش حرکت کردم ..با هم سوار اتوبوس شدیم و روی دو تا از صندلیها کنار هم نشستیم ...خیلی معذب بودم همش دعا میکردم زودتر برسیم ...هیون دستاشو به هم گره زده بود و روبروشو به روبروزل زده بود..

هیون:چرا فکر میکنم داری ازم فرار میکنی؟!...

از این حرف هیون جا خوردم و بهش نگاه کردم هنوزم به روبرو نگاه میکرد ...

- ازت فرار میکنم؟!...مگه لولو خورخوره ای که ازت فرار کنم ...ولبخندی زدم که با قیافه جدی هیون که برگشت و بهم نگاه کرد خندم قطع شد...

هیون یه کم بهم خیره شد و گفت:یعنی من اشتباه میکنم!....رفتارت تغییر نکرده!؟

نگاهمو ازش گرفتمو گفتم:تو اشتباه میکنی...چرا باید رفتارم تغییر کنه ...من فقط از دوری خانوادم یه کم ناراحتم...همین..

-مطمئنی فقط همینه!...ولی من احساس میکنم داری ازم فرار میکنی...

-گفتم که اینطور نیست....من فقط...

-باشه من قانع شدم وسکوت کرد و دیگه چیزی نگفت ولی من متوجه شدم که اصلا قانع نشده بود ...به دم در دانشگاه که رسیدیم جلوتر از هیون به راه افتادمو رفتم وارد کلاس شدم ...با سیوجین سلام و احوالپرسی کردمو سر جام نشستم هیون هم کمی بعد از من وارد کلاس شد و روی نیمکت جلویی نشست ...خلاصه بعد از پایان کلاش منو سیوجین از جامون بلن شدیم و از کلاس اومدیم بیرون ...متوجه شدم که هیون داره آروم پشت سرمون میاد ...

سیوجین:راستی آیسان میشه امروز بیام خونتون ...گفته بودی بعد از رفتن مامانو بابات خونه یکی از آشناهاتونی ..میشه بعضی وقتا بیا ببینمت ...خواهش میکنم ...

از این حرفش هول شدم و گفتم:آخه...

- اگه میخوای ببینیش باید بیای خونه ما...

هر دومون با این حرف برگشتیم و پشت سرمونو نگاه کردیم هیون خیلی خونسرد بهمون نگاه میکرد ..

سیوجین:چییییی؟...منظورت چیه...

هیون:گفتم اگه میخوای ببینیش بلید بیای خونه ما...

من وسیوجین از تعجب دهنمون باز مونده بود ..سیوجین:مگه آیسان خونه شماست!؟

-آره خونه ماست....مامان منو مامان اون با هم دوست صمیمین...الانم اون خونه ما زندگی میکنه ...میتونی هر وقت خواستی بیای ببینیش..

سیوجین لبخندی زد و با حرص نگام کرد و آروم گفت:نگفته بودی کلک...

من که کلاً هنگ کرده بودم وهاج و واج هیونو نگاه میکردم ..هیون از بینمون رد شد و رفت....

سیوجین:هی...چرا به من نگفته بودی؟...تو این همه مدت خونه هیون جونگ بودی ناقلا...

-سوجین بس کن لطفاٌ من به اندازه کافی گیج شدم ...

-یعنی چی؟...چرا نمیخواستی من بدونم ها..

-چون خودش بهم گفته بود به هیچکس نگم ...گفته بود خوشش نمیاد کسی در این مورد بدونه...

سیوجین با شیطنت گفت:خووووب...حالا مثل اینکه خوشش اومده...تو اینطور فکر نمیکنی!

-سیوججججین...معلوم هست داری چی میگی....این چرت و پرتا چیه...من خوشم نمیاد اینجوری حرف بزنی فهمیدی...

-باشه بابا من که چیزی نگفتم ..چرا میزنی...

-بیا بریم اینقدرهم حرف نزن...با هم از دانشگاه اومدیم بیرون...خوب دیگه من میرم ...

سیوجین:کجا؟مگه قرار نبود من باهات بیام خود هیون منو دعوت کرد خونشون...یادت که نرفته...

-ببین سیوجین من الان حوصله ندارم ...باشه یه وقت دیگه ....در ضمن اون دعوت کرده من که دعوتت نکردم ...

-ای بابا تو چرا اینقدر عصبانیی...باشه یه روز دیگه میام...حالا برو هیون جونگ منتظره....وبعد به طرف ایستگاه اوتوبوس اشاره کرد...روبرومو نگاه کردم و هیونو دیدم که تو ایستگاه اتوبوس بود و منو نگاه میکرد ..با عصبانیت به سمت سیوجین برگشتم و خواستم حالشوجا بیارم که فوراٌ ازم خداحافظی کردوخندید و با سرعت ازم دور شد ...به طرف ایستگاه اوتوبوس رفتم از کار هیون حرصم گرفته بود و هی خودمو میخوردم ..

هیون:چیه چرا خودخوری میکنی؟..

-ببینم مگه تو خودت نگفتی نمیخوای کسی از بودن من خونه شما باخبر بشه ها؟...پس چرا خودت این موضوعو به سیوجین گفتی!...

-چرا گفتم...ولی حالا نظرم تغییر کرده ...تازه فقط دوستت از این جریان باخبره ...مگه اشکالی داره...

-اره اشکال داره چون از این به بعد با حرفاش سربسرم میذاره و اذیتم میکنه ...

-چه حرفایی...

کمی مکث کردم و گفتم:مهم نیست...اتوبوس اومد و هر دو سوار شدیم و رفتیم خونه...

......................

شیفت کاریم تو بیمارستان داشت تموم  میشد هیون هم اونروز شیفت بود ...داشتم تو رختکن روپوشمواز تنم درمیاوردم که صدای در اومد دوباره دکمه های روپوشمو بستمو به سمت در برگشتم...هیون در و باز کرد و اومد تو...

-میشه باهات حرف بزنم.... 

455.png



طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 12:20 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :