تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





20015636599283281488.jpg

 سلام دوستای گلم ...امروز وقتم بیشتر بود ادامه این داستانم واستون گذاشتم ....امیدوارم خوشتون بیاد
برید ادامه.. 


      
 




Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

جونگ بعد از یه بوسه طولانی از سارا جدا شد و بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت ....

سارا از کار جونگ مین خشکش زده بود روی تختش دراز کشید و دستشو کشید روی لبش....نمیدونست جونگ مین چرا اونو بوسیده ولی از این کار جونگ عصبانی نبود...یه حسی نسبت به اون پیدا کرده بود ...یه حسی که باعث میشد نتونه جلوی بوسیدن اونو بگیره ...

جونگ مین فوراٌ از اتاق سارا اومد بیرون و درو بست و بهش تکیه داد قلبش داشت از سینش میزد بیرون دستشو روی قلبش گذاشت و چند ضربه بهش زد تا شاید آروم بگیره ...چند تا نفس عمیق کشید و رفت پایین ...

هیون:باهاش حرف زدی؟

جونگ مین اونقدر تو خودش بود که از حرف هیون ترسید ودستشو روی قلبش گذاشت..-چته ترسوندیم...

هیون:چییی؟من که اروم گفتم ...چرا هول میکنی؟...

هیونگ:بگو دیگه چی شد باهاش حرف زدی!...حالش خوبه؟...

جونگ:ها....آره اره ...حالش خوبه..

هیونگ:مثل اینکه ایندفعه حال تو بد شده نه!..

-باز تو حرف زدی بچه...رفتم باهاش حرف زدم الان حالش خوبه...

هیونگ:مطمئنی با حرف زدن حالشو خوب کردی....

جونگ:میخوای بمیری آره....و یکی از کوسنا رو از روی مبل برداشت و پرتش کرد طرف هیونگ....هیونگ جاخالی داد ....-چته باز رم کردی....

-کیو پس این پستونکش کو...بزار تو دهنش خفه خون بگیره دیگه...

هیونگ:اسب بی خاصیت...

جونگ مین مرتباٌ با هیونگ کل کل میکرد و میخندید...

یونگ سنگ:آها....حالا شدی جونگ مین خودمون....

کیو:صبر کن ببینم تو چرا اینقدر با دمت گردو میشکنی...

جونگ مین:چی..دم کدومه..گردو چیه...

هیون:مثل اینکه خیلی خوشحالی اتفاقی افتاده!...

جونگ:ای بابا وقتی ناراحتم میگید چرا ناراحتی...وقتی خوشحالم میگید چرا خوشحالی...آخه من به کدوم سازتون برقصم...

یونگ:تو راحت باش عزیزم با هر سازی میخوای برقص...

جونگ مین به طرف یونگ اومدو یکی زد پس کلش...

هیونگ:نفهمیدم چی شد ...تو رفتی بالا و اونوقت اینجوری...جونگ مین اومد دهن هیونگ و گرفت و نذاشت بقیه حرفشو بزنه ...بسه دیگه چقدر حرف میزنی....

هیون:حالا ول کنین این حرفارو شام چی بخوریم؟...همه به سمت جونگ نگاه کردند...

جونگ:باشه بابا میدونم....دیدین که چه اتفاقی افتاد...یه دفعه دیگه....

پسرا داشتند با حرص نگاش میکردن ...کیو:تو واقعاٌ میخواستی شام دعوتمون کنی؟..

جونگ مین خواست کمی سربسرشون بذاره..-راستشو بگم...پسرا همونطور نگاش میکردن...

قیافشو شیطون کرد وگفت:خوب راستش...نه...(الهی وقتی شیطون میشی خیلی ناز میشی...ای جونم...)پسرا نگاهی به هم کردنو یهو همگی افتادن دنبال جونگی و تا میخورد زدنش ..جونگ مینم فقط بلند بلند میخندید...(مظلوم گیر آوردن)

خلاصه اون شب پسرا جونگ مینو مجبور کردن که غذا سفارش بده..سارا هم خستگی رو بهونه کرد و شام نخورد نمیتونست با جونگ روبرو بشه ...چند روزی گذشت و سارا تا حدودی غمگین بود واز طرفی از جونگ مینم خجالت میکشید و سعی میکرد کمتر باهاش برخورد کنه بیشتر وقتشو دانشگاه میرفت وتو خونه هم که بود بعد از آماده کردن غذای پسرا و مرتب کردن خونه درس میخوند ...

.................استودیوی ضبط صدا

کیو از اتاقک ضبط صدا اومد و گفت:هیونگ نوبت توئه...هیونگ بلند شد و رفت ..

یونگ سنگ:بچه ها تولد هیونگ سه روز دیگست...چطوره غافلگیرش کنیم...کمپانی واشس تولد میگیره ولی خیلی رسمیه حال نمیده ..بیاین خودمون واسش یه مهمونی خودمونی بگیریم ...موافقین..

هیون:آره فکر خوبیه...من که موافقم...

جونگ مین:من یه پیشنهادی دارم ..چطوره یه مهمونی کوچیک چند نفره خونه خودمون بگیریم ...با این کار سارا هم از دپرسی درمیاد...چطوره؟

یونگ سنگ:آها...از اون لحاظ ...خوبه میتونیم ازش بخوایم واسمون بخونه....

کیو:اره ..خیلی خوش میگذره ..اون صدای خیلی خوبی داره...

جونگ:پس همگی موافقین ...پسرا با سر جواب مثبت دادن...

هیون:کیک تولد با من...شما هم که هرکدوم کادوهاتونو میخرید ...تزئینات هم با یونگ سنگ...کیو تو هم باید یه جوری سر هیونگ و گرم کنی تا ما به کارا برسیم....بقیه تدارکات مهمونی هم با جونگ مین...

فردای اون روزقرار شد پسرا هر کدوم یه کاری رو انجام بدن کیو به بهانه تمرین رقص کیو رو تو استودیو نگه داشت ...یونگ سنگ هم وسایل تزئین اتاق رو خرید و آورد خونه ...هیون هم کیک بزرگ یه طبقه عروسکی سفارش داد ...

یونگ در اتاق سارا رو زد و داخل شد ...سارا داشت کتاب میخوند وقتی یونگ رو دید لبخندی زد و از جاش بلند شد ...

یونگ:ببخشید مزاحمت شدم؟..

-نه اصلاٌ..

یونگ:میخواستم ازت بخوام اگه کاری نداری تو تزئین اتاق بهم کمک کنی...

-تزئین اتاق!....واسه چی...

-خبر نداری!..فکر میکردم جونگ بهت گفته..

-نمیدونم درمورد چی صحبت میکنی...

یونگ دستاشو تو جیباش فرو کرد وگفت:ما میخوایم امشب واسه هیونگ تولد بگیریم ....

-واقعاٌ...تولد هیونگ شیه...چه خوب ...باشه الان میام کمکتون میکنم...

-باشه پس من میرم پایین ...زود بیا که وقتمون کمه...یونگ سنگ از اتاق بیرون رفت ...سارا داشت فکر میکرد که واسه هیونگ کادو نگرفته وباید یه چیزی واسش بگیره...که یهو گوشی سارا زنگ زد ...سارا به شماره روی گوشی نگاه کرد جونگ مین بود ...یه دفعه هول شد ...آخه جونگ مین باهاش چکار داشت از اون روزی که اون اتفاق بینشون افتاده بود زیاد با هم برخوردی نداشتن حتی جونگ مین....

-الو..سلام

-سلام سارا ...خوبی؟

-آره...خوبم...

-حاضر شوالان میام دنبالت....باید بریم یه جایی...

-کجا؟...قضیه تولد هیونگه...

-پس تو هم خبر داری...آره میام دنبالت با هم بریم بیرون کادو بخریم....زود آماده شو...من تو راهم تا یه ربع دیگه اونجام بیا بیرون...

-باشه الان اماده میشم...سارا گوشی رو قطع کرد و رفت سریع آماده شد و از خونه بیرون رفت ...ماشین جونگ مین  جلوش متوقف شد و سارا سوار ماشین شد ...سارا از جونگ مین خجالت میکشید و بیرونو نگاه میکرد جونگ مین نگاهی به سارا کرد و خندید وگفت:خوب حالا چی واسه هیونگ بخریم...

سارا به طرف جونگ مین برگشت ونگاهشون به هم گره خورد سرشو پایین انداخت و گفت:نمیدونم...من اصلاٌ نمیدونم چی واسش بگیرم..

جونگ:باشه پس من هم از طرف خودم کادومیگیرم وهم از طرف تو...سارا سرشو به علامت تأیید تکون داد ..جون مین ماشینو نزدیک یه مرکز خرید نگه داشت و همراه سارا وارد اونجا شدند...جونگ مین کاملاٌ خودشو پوشونده بود تا شناخته نشه...از طرف خودش یه شلوار جین مشکی خیلی شیک و گرون قیمت و از طرف سارا هم یه ادکلن گرون قیمت خرید و با هم از فروشگاه بیرون اومدن و سوار ماشین شدند و به سمت خونه حرکت کردند...گوشی جونگ زنگ زد...-الو...باشه بابا داریم میایم ...کارمون تازه تموم شد...وگوشی رو قطع کرد...

جونگ مین:هیون بود گفت کیو دیگه نمیتونه هیونگو معطل کنه و دارن میان خونه...کمی مکث کرد وگفت:تو خودت خوبی؟...

سارا سرشو پایین انداخت و آروم گفت:آره خوبم...نمیدونس چرا هر وقت با جونگ مین صحبت میکنه قلبش به تپش میوفته ...یعنی اون عاشق جونگ مین شده بود...

جونگ داشت فکر میکرد که چطور راجع به اون بوسه به سارا توضیح بده ولی میترسد که سارا فکر کنه این کارش از روی ترحم بوده....هر دو بقیه مسیر رو ساکت بودند و تو افکار خودشون غرق شده بودن ..

..................

جونگ مین و سارا وارد خونه شدند ..سارا با دیدن یونگ سنگ یهو یادش افتاد که قرار بوده بهش تو تزئین خونه کمک کنه ..

سارا:آخخخ.... ببخشید من واقعاٌ متأسفم ...

یونگ خندید و گفت:اشکالی نداره...منو هیون دوتایی خونه رو تزئین کردیم...البته تو این کارا سلیقه دخترا بهتره واسه همین ازت خواستم که کمکم کنی...

سارا:واقعاٌ معذرت میخوام....نمیخواستم اینطوری بشه...

جونگ مین:ولش کن سارا...حالا که خودشون همه کارا رو انجام دادن دیگه نگران نباش..ناسلامتی تولد دوستشونه ...

هیون:آره ...میگم جونگی خسته نشدی اینقدر کار کردی...همه کارا رو که ما کردیم....

جونگ:مثل اینکه پیشنهاد من بود ها...

یونگ سنگ:وای تو رو خدا یه وقت خسته نشی از پیشنهاد دادن...

سارا رفت طبقه بالا تو اتاقش تا واسه مهمونی آماده بشه... دوش گرفت و یه تاپ قرمزرنگ دوبندی با یه دامن مشکی کوتاه بالا زانو چوشید و آرایش مختصری هم کردو موهاشو ریخت یه طرف شونش...از اتاقش اومد بیرون و رفت پایین پسرا تا سارا رو دیدن زل زدن بهش با اینکه لباس ساده ای پوشیده بود ولی خیلی خوشگل شده بود اندام ظریفش اونو تو هر لباسی زیبا نشون میداد..

یونگ:وااااو...چقدر خوشگل شدی سارا...سارا خندیدو سرشو انداخت پایین...

جونگ مین محو تماشای سارا شده بود که کیو یه تک به گوشی هیون زد...

هیون:زود باشین برقارو خاموش کنین دارن میان...

برقا رو خاموش کردن و هیون کیکو رو دستش گرفت و همگی منتظر شدند...

هیونگ:ا...چرا برقا خاموشه...مگه بچه ها نیستن..

کیو:حتماٌ فیوز پریده...برو تو...

کیو:بچه ها شم...یه دفعه برقا روشن شد و همگی با هم شعر تولد مبارک و واسه هیونگ خوندن....هیونگ با دیدن این صحنه اشک تو چشماش جمع شده بود ...

هیونگ:وااای.. ممنونم بچه ها...خیلی غافلگیرم کردین...اصلاٌ یادم نبود...شما فوق العاده این...

جونگ مین:خودمون میدونیم بچه جون...حالا بیا بشین اینجا...

هیونگ همونطور ذوق زده شده بود و میخندید وچشماش پر اشک بود ...

هیون:وای...تو هم که همش گریه میکنی...پس کی میخوای بزرگ بشی آخه...

جونگ:این هیچوقت بزرگ نمیشه...

کیو:تو رو خدا امشبو بیخیال شین...سارا میشه واسمون بخونی؟

سارا:من؟....ولی..

هیونگ:راست میگه..اصلاٌ امشب شب منه منم ازت میخوام واسمون بخونی...

یونگ:من میرم گیتارتو میارم..

سارا:نه لازم نیست ...میخوام پیانو بزنم...همه پسرا با تعجب به سارا نگاه میکردن...

جونگ:مگه تو بلدی پیانو هم بزنی!؟...سارا سرشو به علامت مثبت تکون داد.و رفت پشت پیانو نشست و مکثی کرد و شروع کرد به زدن وخوندن ...همونطور که میخوند اشکاش روی صورتش سرازیر میشد..انقدر تو حس بود که اطرافشو فراموش کرده بود..   Laura Pausini-It' s Not Goodbye.mp3




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ سه شنبه 20 دی 1390 ] [ 07:25 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :