تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





99518237866255788422.jpg

 hiiiiiiiii
ببخشید از بس گفتم سلام حالم به هم خورد گفتم این دفعه یه جور دیگه بگم

توجه
این قسمت برای زیر 18 سال توصیه نمیشه البته میدونم همتون الان بالای هجده این
به هر حال گفته باشم اگه کسی خوشش نمیاد خوب نخونه
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Sweetim/Characters/00020191.gif
برید ادامه لطفاٌ

ovsx52ol9wp0e25vir.jpg

 شیفت کاریم تو بیمارستان داشت تموم  میشد هیون هم اونروز شیفت بود ...داشتم تو رختکن روپوشمواز تنم درمیاوردم که صدای در اومد دوباره دکمه های روپوشمو بستمو به سمت در برگشتم...هیون در و باز کرد و اومد تو...

-میشه باهات حرف بزنم....

-ببخشید ...ولی میشه بذاری یه وقت دیگه من الان کار دارم ...

-زیاد طول نمیکشه....الانم که شیفتت تمومه....

-ببین هیون..متأسفم ولی باور کن الان کار دارم باید یرم جایی ...بعداٌ درموردش صحبت میکنیم باشه...ولبخندی زدم و گفتم:میشه بری بیرون میخوام روپوشمو دربیارم...

هیون حسابی قیافش توهم رفت واز اتاق رفت بیرون.... بعد از رفتنش نفس راحتی کشیدم ...نمیدونستم هیون واقعاٌ چی میخواست بگه ولی از حرفی که ممکن بود یه روز بهم بزنه میترسیدم ...آخه تا کی میتونستم اونو از سر خودم وا کنم .....حسابی عصبی بودم سریع لباسمو عوض کردم و اومدم بیرون و از بیمارستان خارج شدم ...یه ساعت دیگه کلاس داشتم و دوباره مجبور بودم تو دانشگاه با هیون روبرو بشم کمی توی خیابونا قدم زدم وبعد به طرف دانشگاه رفتم...وارد محوطه دانشگاه شدم سیو جین و دیدم که از روبرو وبین جمعیت دانشجو بهم دست تکون میداد ...براش دست تکون دادم که یهو احساس کردم یکی از پشت سرم جلوی دهنمو گرفت و منو بلندم کرد تقلا کردم که خودمو آزاد کنم ولی دیگه چیزی نفهمیدم و از هوش رفتم...

.........................

صدای صحبت کردن دو نفر رو شنیدم وآروم چشمامو باز کردم وبه دوروبرم نگاه کردم شبیه یه انباربود و وسایل اسقاطی و بدردنخور دوروبرش ریخته شده بود.... هنوز سرم کمی گیج میرفت ....دهنم با یه چسب محکم بسته شده بود ..خواستم تکون بخورم ولی دست و پامو به صندلی بسته بودند...ترس زیادی تو وجودم احساس میکردم شروع کردم به تکون دادن صندلیم....اون دو نفربا شنیدن سروصدای من اومدن تو اتاق قیافه هاشون خیلی برام آشنا بود ولی به خاطر داروی بیهوشی انقدر گیج بودم که فکرم کار نمیکرد اون دو نفر به من نگاه کردند و به طرز چندش آوری میخندیدن....یکیشون اومد نزدیکمو چونمو بالا گرفت و گفت:هیف که طعمه رئیسی وگرنه میدونستم باهات چکار کنم خوشگله...وخنده بلندی کرد ...خیلی ترسیده بودم ولی به روی خودم نمیاوردم و با غضب نگاهشون میکردم....یکیشون گفت:ترسیدی؟...آیییییی...هنوز برای ترسیدن زوده و دوباره هر دوشون زدن زیر خنده...با صدای پای یه نفر که داشت میومد تو اتاق هر دوشون ساکت شدند...صدای پا هر لحظه بلندتر میشد وبالاخره متوقف شد سرمو بالا گرفتم و از چیزی که دیدم تموم تنم لرزید اون سونگ هوا بود که با پوزخند بهم نگاه میکرد ...جلو اومد و چسب دهنمو محکم کشید...جیغی کشیدموبلند دادزدم:این مسخره بازیها چیه راه انداختی....ولم کن برم....

سونگ هوا:مسخره بازی!...بهت نشون میدم مسخره بازی یعنی چی...

-ولم کن ...از جون من چی میخوای...

-ولت کنم ...اگه میخواستم ولت کنم که نمیاوردمت اینجا ....وبعد صورتشو بهم نزدیک کرد و نگاهشو روی صورتم چرخوند و گفت:خودت میدونی چی میخوام....

-تو دیوونه ای....ولم کن عوضی آشغال....یهو سوزشی رو روی یه طرف صورتم احساس کردم و بعد شوری خون رو داخل دهنم....دلم میخواست گریه کنم ولی نباید از خودم ضعف نشون میدادم با سیلی که بهم زده بود بیشتر احساس گیجی میکردم....

سونگ هوا:من بهت اخطار داده بودم...خودت گوش نکردی اگه مثل بچه آدم رفتار میکردی مجبور نبودم این کارو بکنم....وبه اون دو نفر اشاره کرد که دست و پاهامو باز کنن....اونا به طرف من اومدن ودست و پامواز صندلی باز کردند..

-میخوای چکار کنی....ولم کن دیوونه ....

-هر چی میخوای داد بزن اینجا کسی صداتو نمیشنوه ...این طرفا کسی رفت و آمد نمیکنه ....بعد از اینکه دست و پامو باز کردند پرتم کردن روی زمین وسونگ بهشون اشاره کرد که برن بیرون اونا هم پوزخندی زدنو از اتاق بیرون رفتند و درو بستند...سونگ جو در حالی که دکمه های لباسشو درمیاورد به طرف من اومد ...داشتم سکته میکردم همونطور که روی زمین افتاده بودم عقب عقب رفتم ...-دیوونه....داری چه غلطی میکنی...

 -اگه دختر خوبی باشی قول میدم زیاد اذیتت نکنم....سونگ جو بهم نزدیک شد و خودشو روی من انداخت و منو روی زمین دراز کشوند...ودوتا دستامو با یه دستش بالای سرم گرفت وشروع کرد به بوسیدن لبام وبا ولع و محکم لبامو میبوسید...هرچی دست و پا میزدم نمیتونستم خودمو نجات بدم ....پاهامو محکم با پاهاش قفل کرده بود ...گردنمو بوسید به خاطر بوسه های محکمش گردنم میسوخت...هر چی جیغ میزدم فایده ای نداشت به التماس کردن افتادم...ولی اون بهم اهمیت نمیداد و کار خودشو میکرد کمی از روم بلند شد و با یه دستش تاپمو کامل پاره کرد وشروع کرد به بوسیدن س.ی.ن.ه هام....حالم داشت بهم میخورد اونقدر جیغ زده بودم که صدام دیگه گرفته بود دیگه داشتم بلند بلند گریه میکردم صورتم پر اشک شده بود...باورم نمیشد این اتفاق داره واسم میوفته سونگ از صدای جیغ و گریه من عصبی شد و یکی محکم زد تو گوشم و گفت:خفه شو ...ودوباره شروع کرد به بوسیدن گردن و س.ی.ن.ه هام ..تمام بدنم درد میکرد دیگه جیغ نمیکشیدم صدام گرفته بود فقط بلند گریه میکردمو التماسش میکردم سونگ دستشو به طرف شلوارم برد و خواست زیپ شلوارمو باز کنه ...دیگه کاملاٌ ناامید شدم وچشمامو بستم و فریاد زدم خداااااااااااا.....

در با شدت باز شد و چند نفر اومدن تو...سونگ هوا برگشت و با وحشت از جاش بلند شد واونا سونگ و به زور با خودشون از اتاق بیرون بردند...

-ولم کنین...منو کجا میبرین...میدونین من کیم از این کارتون پشیمون میشید..

.در حالی که هنوز گریه میکردم از جام نیمخیز شدم و دستامو تو شکمم جمع کردم و سعی کردم خودمو بپوشونم ...که یکی اومد بالای سرم نشست و کتشو انداخت روم با چشمای پر از اشک که نای باز شدن نداشتند بهش نگاه کردم اون هیون بود که خیلی مضطرب نگام میکرد ...هیچوقت از دیدنش اینقدر خوشحال نشده بودم همونطور بهش نگاه کردم و زار زدم...سیوجین هم اومد تو اتاق و تا منو دید جیغ کشید و اومد منو بغل کرد و شروع کرد گریه کردن....هیون هم اشک تو چشماش جمع شده بود ...

....................................

یک هفته از این جریان گذشت ومن تو این یه هفته اصلاٌ دانشگاه نرفتم بعداٌ فهمیدم موقعی که منو بیهوش میکننو به سمت انبار پشت دانشگاه میبرن سیوجین اونا رو تعقیب میکنه و جای منو میفهمه و میره و جریانو به هیون میگه ..هیون هم فوراٌ به پلیس زنگ میزنه و رئیس دانشگاه و خبر میکنه...تو دادگاهی که برای سونگ هوا تشکیل میشه تمام کثافت کاریهایی که کرده رو میشه و به 20 سال زندان محکومش میکنن پدر سونگ هم نمیتونه کاری بکنه و خودش هم با مشکلات زیادی مواجه میشه و مجبور به استعفا میشه و اما رئیس سونگ با نفوذی که پدر سونگ داره براش پاپوش درست میکنن و از دانشگاه اخراج میشه...وقتی اینو شنیدم خیلی ناراحت شدم ...کاش این اتفاقات هیچ وقت نیفتاده بود ...اصلاٌ روحیه خوبی نداشتم شیفتای بیمارستانمم هیون قبول کرده بود که جای من بره...خیلی دلم براش میسوخت مجبور بود کل هفته رو بره بیمارستان حتی به خاطر این بعضی از کلاسا رو هم نمیتونست بره....اوضاع کاملاٌ پیچیده شده بود پدر و مادر هیون خیلی سعی میکردن روحیه منوعوض کنند منم وانمود میکردم که خوبم ولی اینطور نبود مرتباٌ شبا کابوس میدیدم و از خواب میپریدم ومتوجه میشدم صورتم از اشک خیس شده...همه نگرانم بودند هیون هم خیلی سعی میکرد با من صحبت کنه تا بتونم دوباره اعتمادبنفسمو بدست بیارم ولی نمیتونستم ..به اصرار من قرار شد چیزی به خانوادم نگند نمیخواستم نگران من بشن ....تصمیم گرفتن منو پیش روانشناس ببرن ..جلسات روانشناسی رو هم میرفتم ....دکتر روانشناس میگفت شوک زیادی بهم وارد شده و باعث شده اعتمادبنفسمو از دست بدم و نتونم این قضیه رو فراموش کنم ...

یه شب روی تختم دراز کشیده بودمو آروم اشک میریختم که یکی در اتاقمو زد سرمو بلند کردم هیون درو باز کرد و اومد تو ...سریع اشکامو پاک کردموبلند شدمو نشستم...هیون اومد کنارم نشست...

هیون:حالت خوبه....

-آره خوبم ...سرمو انداختم پایین..

-چرا این کارو میکنی؟

به طرفش نگاه کردم...مگه من چکار کردم...

-همین کاری که داری با خودت میکنی...تا کی میخوای به این کارت ادامه بدی..خودتو تو خونه حبس کردی که چی...بجای اینکه با مشکلت روبرو بشی داری ازش فرار میکنی...

-من به زمان نیاز دارم ...خوب میشم...

-زمان...چقدر زمان میخوای یه هفته...دو هفته..یه ماه یه سال...چقدر..صدای هیون بالا رفته بود وعصبانیت تو چهرش دیده میشد ...چیزی نداشتم که بگم سرمو پایین انداختم و سکوت کردم ..

-الان یه هفتست که دانشگاه نرفتی تا کی میخوای اینجوری بشینی و آبقوره بگیری ...یه نگاه به دور وبرت بنداز...همه نگرانتن...ببین من میدونم چقدر این قضیه برات دردناک بوده ولی این راهش نیست ...اگه اینجوری پیش بری مجبور میشم همه چیرو به خانوادت بگم ...

به طرفش نگاه کردم و گفتم:تو این کارو نمیکنی...

هیون بلندتر داد زد و گفت:شک نکن که این کارو میکنم....و از جاش بلند شد ...اصلا فکر نمیکردم اینقدر ضعیف و ترسو باشی...اون روزی رو که رفته بودیم پارک جنگلی یادت میاد با اینکه پات خیلی درد میکرد ولی به خاطر اینکه اطرافیانت ناراحت نشن درد و تحمل کردی هیچی نگفتی...اما حالا چی اونقدر خودخواهی که اصلا نمیفهمی اطرافیانت چقدر نگرانتن وتو مثل ترسوها اینجا نشستی و زانوی غم بغل گرفتی...به طرف در حرکت کرد و موقعی که خواست از اتاق خارج بشه گفت:واقعاٌ متأسفم ...درمورد تو اشتباه میکردم ...و از اتاق بیرون رفت اشکام دونه دونه روی صورتم میریخت ...




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ چهارشنبه 21 دی 1390 ] [ 05:04 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :