تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





20015636599283281488.jpgسلام دوستای گلم ببخشید که داستانمو دیر گذاشتم یه مشکلی برام پیش اومده بود
قبل از اینکه برید ادامه باید بهتون بگم که این قسمت کلاٌ مال بالای 18 ساله...حالا نه اینکه زیر18 نمیرن بخونن ....

ببینید بچه ها من این قسمتو تا جایی که تونستم سانسورش کردم به هر حال شاید بازم کسی خوشش نیاد ...اگه کسی بود که خوشش نیومد از داستانم حتما توی نظرات بهم بگه البنه مؤدبانه و بدون توهین مطمئن باشید من ظرفیتم بالاست ناراحت نمیشم ولی طاقت شنیدن حرفای توهین آمیزو ندارم..

حالا اگه موافقید برید ادامه...
آب قند یادتون نره..

22841542103079515012.jpg

جونگ مین ماشینو کنار رودخانه هان نگهداشت و از ماشین پیاده شد...سرشو خم کرد و به سارا که هنوز تو ماشین بود گفت:پیاده شو رسیدیم...

سارا از ماشین پیاده شد واقعا از منظره ای که میدید هیجان زده شده بود...

سارا:وااااااااای...اینجا چقدر قشنگه ...مثل یه رویا میمونه...

-از اینجا خوشت میاد؟...سارا سرشو تکون داد وگفت:خیلی خوشگله...

یه دو سه دقیقه ای به سکوت گذشت..

جونگ:سارا میخوام در مورد ...اون بوسه اونشب ...

سارا به طرفش نگاه کرد نگاهشون به هم گره خورد..-نمیخوام درموردش حرف بزنم...

-ولی من میخوام حرف ببزنم...

-ببین من نمیدونم دلیل اینکه منو بوسیدی چی بود و یا کار دیشبت ...فقط نمیخوام با احساساتم بازی کنی...فکر کردی هر وقت خواستی میتونی بیای و منو ببوسی...

-نه سارا تو اشتباه میکنی...من برای اون بوسم دلیل داشتم...واومد روبروی سارا وایستادو دستاشو رو شونه های سارا گذاشت و زل زد تو چشماش و گفت:چون من.... عاشقت شدم سارا...بدون تو نمیتونم به زندگیم ادامه بدم....سارا اشک تو چشماش جمع شده بود اون عاشق جونگ مین بود و حالا میدونست که جونگ هم اونو دوست داره...اشکاش روی صورتش ریخت ...

جونگ:خواهش میکنم بگو که تو هم منو دوست داری....بگو و راحتم کن...

سارا میخواست با تمام وجودش فریاد بزنه و بگه که دوسش داره ولی فقط یه لبخند زد وسرشو پایین انداخت و سرشو به علامت مثبت تکون داد...جونگ مین که جوابشو گرفته بود خوشحال شد و خندید و بعد دستاشو دور کمر سارا حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند ...صورتشو آروم به صورت سارا نزدیک کرد و چشماشو بست ...سارا هم چشماشو بست و ازلبای جونگ استقبال کرد...جونگ لباشو روی لبای سارا گذاشت و شروع کرد به بوسیدنش... هردو تنشون ازحرارت لبای هم داغ شده بود جونگ لباشو از لبای سارا جدا کرد و گفت:نمیگذارم هیچوقت ازم جدا بشی...تو فقط مال خودمی...به چشمای جونگ خیره شد میتونست عشق رو به وضوح توی نگاهش بخونه ...تو حال خودشون بودند که تلفن جونگ زنگ زد ...

جونگ:بله....نه یادم نرفته ...باشه دارم میرم دنبال سارا...گوشی رو قطع کرد ..

سارا:چیزی شده...

-امشب کمپانی واسه هیونگ یه مهمونی ترتیب داده ...یه مهمونی رسمیه...بچه ها ازم میخوان که تو رو هم با خودم ببرم...

-من؟...ولی من که کسی رو اونجا نمیشناسم ...

-تو به عنوان مهمان ویژه ما به جشن میری...حالا هم بیا سوارشو بریم برات لباس بخریم...

سارا:من دیگه نمیدونم چی باید واسه هیونگ شی ببرم...

-تو دیگه لازم نیست چیزی بگیری ما خودمون از طرف تو بهش کادو میدیم...کادوی این مهمونی با کادوهایی که خودمون میگیریم کمی فرق میکنه...دوباره سارا رو بغل کرد و بوسه آرومی به گونش زد دستشو گرفت و به طرف ماشین برد ..سوار ماشین شدند و جونگ نزدیک یه مرکز خرید بزرگ نگه داشت و هر دو وارد فروشگاه شدند ..

جونگ مین:من خودم میخوام برات لباس انتخاب کنم چون از الان دیگه دوست پسرتم...

-باشه ...میدونم که سلیقت خوبه..

-شک نکن....اگه سلیقم بد بود دختر خوشگلی مثل تو دوست دخترم نبود...هردو با هم خندیدند.جونگ یه لباس کرمی دکلته که از پشت به صورت ضربدری دوسه تا بند میخورد و تقریباٌ تا پایین کمرباز بود ودامن حریر کوتاهی داشت ویه گل رز سنگ کاری شده هم جلوش داشت برای سارا انتخاب کرد...

سارا:میخوای اینو بپوشم؟...

-آره خوشگل نیست...خوشت نمیاد؟

-چرا قشنگه...ولی پشتش زیادی باز نیست...

-اینجا تو اینطور مهمونیها از این لباسا میپوشن...ولی اگه دوست نداری نمیخریمش...

-نه همینو برمیدارم....چون تو دوسش داری..

جونگ به سارا نگاه کرد و خندید و اومد جلو و پیشونی سارا رو بوسید ..

-چکار میکنی؟...اگه کسی ببینتمون چی...اگه بشناسنت...

جونگ خندید و گفت:بالاخره که تا چند وقت دیگه باید بدونن...

-میخوای همه فنات بیمارستانی بشن...دلت میاد...جونگ کمی به سارا خیره شد و بلند شروع کرد به خندیدن...بعضی از آدمایی که تو فروشگاه بودند توجهشون به طرفشون جلب شد ..

جونگ :اوه اوه...زود باش بریم که الان اوضاع به هم میریزه و دست سارا رو گرفت و فورا رفت پول لباسو حساب کرد و از فروشگاه بیرون اومدند..فوراٌ سوار ماشین شدند و از اونجا دور شدند و به طرف خونه حرکت کردند...

.....................

وارد خونه شدند ...جونگ:عزیزم سریعتر برو آماده شو که داره دیر میشه ...منم آماده میشمو پایین منتظرت میمونم تا بیای ...سارا :باشه ..الان میرم حاضر میشم...و رفت طبقه بالا و وارد اتاقش شد و سریع وسایلو گذاشت روی تخت ورفت حمام دوش گرفت بعد هم لباسشو پوشید ...لباسش از پشت خیلی باز بود کمی معذب میشد ولی نمیخواست دل جونگ رو بشکنه موهاشو حالت داد و ارایش مختصری کرد ...

جونگ مین اول حمام کرد و بعد هم به طرف کمد لباساش رفت و یه بلوز سفید و کت و شلوار مشکی پوشید و یه کروات خاکستری بست وموهاشو مثل همیشه یه طرف صورتش ریخت و اومد بیرون ...طبقه پایین منتظر سارا شد ولی هر چی منتظر شد سارا نیومد واسه همینم رفت طبقه بالا...

سارا برق اتاقو خاموش کرد و خواست از اتاق بره بالا که یه لنگه گوشوارش که تو دستش بود افتاد رو زمین خودشو دولا کرد و دنبال گوشوارش گشت...

جونگ به اتاق سارا رسید و دید که در بازه و برقم خاموشه آروم در اتاقو باز کرد و با دیدن سارا خشکش زد ....اتاق تاریک بود و روشنایی کمی از پنجره تو اتاق زده بود ...سارا تو اون لباس خیلی زیبا شده بود سارا دولا شده بود و روی زمین دنبال چیزی میگشت ...لباس سارا خیلی کوتاه بود طوری که پاهای سفید و خوش فرم سارا کاملاٌ دیده میشد جونگ قلبش به تپش افتاده بود سارا گوشوارشو پیدا کرد و وایستاد و خواست برگرده که یکی از پشت بغلش کرد ..بوسه های آرامی به پشت و گردن سارا زد...سارا از بوسه های جونگ مین قلبش تند میزد و بدنش گر گرفته بود...سارا رو به طرف خودش برگردوند سارا سرش پایین بود دستشو زیر چونه سارا برد و سرشو بالا گرفت و به چشمای هم خیره شدند صورت سارا رو تو دستاش گرفت و با شصتش نوازش کرد واروم گفت:عاشقتم...صورتشو به صورت سارا نزدیک کرد و چشماشو بست و لباشو روی لبای سارا گذاشت و شروع به بوسیدنش کرد سارا هم چشماشو بست و همراهیش کرد دستاشو دور کمر جونگ حلقه کرد....بوسه هاشون هر لحظه شدت میگرفت و عمیقتر میشد تنشون از حرارت بوسه هاشون میسوخت ...همه جا سکوت بود و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای بوسه هاشون بود... دستاشو دور کمر سارا حلقه کرد و بیشتر اونو به خودش چسبوند...بوسه هاشون خیلی طولانی شده بود انگار از بوسیدن هم سیر نمیشدند...انگشتای دستشو آروم روی پشت سارا که لخت بود حرکت میداد و باعث میشد حال سارا بدتر بشه و لباس جونگ رو با دستاش چنگ بزنه جونگ متوجه حال سارا شد و لباشو از لبای سارا جدا کرد و یه دستشو پشت سارا و دست دیگشو زیر زانوهاش گرفت و بلندش کرد و آروم روی تخت گذاشت... کتشو از تنش دراورد و پرت کرد اونور تخت وخم شد روی سارا..دستاشو دوطرف سرش گذاشت ودوباره شروع کرد به بوسیدن لبای سارا...دستاشو روی سینه جونگ گذاشته بود و لباسشو چنگ میزد ..پایینتر اومد و گردن سارا رو بوسید و همونطور با دستش به پشت و پهلوهای سارا میکشید ....سارا به نفس نفس افتاده بود و این جونگ رو بیشتر تحریک میکرد صورتش کاملا عرق کرده بود همونطور که گردنشو میبوسید دستشو به پشت سارا برد و یکی از بندای لباسشو باز کرد که سارا بازوشو گرفت ...سرشو بلند کرد و به سارا خیره شد آروم گفت:خواهش میکنم سارا...دیگه نمیتونم طاقت بیارم...بهت احتیاج دارم اذیتم نکن...سارا مکثی کرد...عاشق جونگ بود وقتی به چشماش نگاه میکرد دلش نمیخواست باهاش مخالفت کنه ..چشماش اونو جادو میکرد..دستشو از روی بازوی جونگ برداشت ...متوجه منظور سارا شد لبخند کمرنگی زد و دستشو پشت سارا برد و بندای لباسشو باز کرد و لباسشو کامل کشید پایین و از تنش دراورد و اونو کاملاٌ تو بغلش گرفت و شروع کرد به بوسیدن لبها و گردن سارا و همینطور پایین رفت و لباشو روی س.ی.ن.ه های سارا حرکت میداد و میبوسید...سارا اونقدر حالش بد شده بود که نالش بلند شد و شروع کرد به باز کردن دکمه های لباس جونگ ..سرشو بلند کرد و به سارا نگاه کرد حال سارا بیشتر دیوونش میکرد لباساشو از تنش درآورد و پرت کرد پایین تخت..میخوام تو رو واسه همیشه مال خودم بکنم.. جیغ کوتاهی کشید و نفسهاش تندتر شد لب پایینشو گاز گرفت و اشکاش جاری شد ...متوجه شد که سارا درد داره واسه همین شروع کرد به بوسیدن لباش تا از این طریق ارومش کنه...بالاخره هر دو آروم شدند...از روی سارا بلند شد و کنارش دراز کشید و ملافه رو روی خودشون کشید هر دو کاملاٌ خسته و بی حال شده بودند...10 دقیقه بعد سارا چشماشو باز کرد و جونگ رو کنارش دید که خوابیده بود اروم از جاش بلند شد ..تنش میلرزید و هنوز کمی درد داشت یاد اتفاقی که افتاده بود افتاد و ترسید...اون یه چیز خیلی مهمو از دست داده بود ولی رابطش با جونگ براش لذت بخش بود..از روی تخت بلند شد...خوب نمیتونست راه بره و کمی میلنگید ملافه رو دور خودش پیچید و به طرف حمام رفت...تو حموم متوجه شد که خونریزی کرده...جونگ مین با صدای گوشیش از خواب پریدو از روی تخت بلند شد..نگاهی به گوشیش انداخت کیو جونگ بود رد تماس کرد...دوروبرشو نگاه کرد سارا رو ندید یاد اتفاق چند دقیقه پیش افتاد با کلافگی دستشو تو موهاش فرو کرد..شاید نباید این کارو میکردم از جاش پا شد و به طرف حمام رفت سارا رو صدا کرد ولی جوابی نشنید صدای دوش آب که باز بود میومد ..... 

k58j7hwd4ee8gn0zn6sd.jpg



طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 02:09 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :