تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





10838633148392335965.jpg

سلام دخملای خوشگل اینم از قسمت بعدی داستان ..ببخشید که دیر شد...
دیگه منتظرتون نمیذارم برید ادامههههههههه....


43832352859300800963.jpg

به طرف در حرکت کرد و موقعی که خواست از اتاق خارج بشه گفت:واقعاٌ متأسفم ...درمورد تو اشتباه میکردم ...و از اتاق بیرون رفت اشکام دونه دونه روی صورتم میریخت ...

حق با اون بود من دیگه اون آدم سابق نبودم ..یه اتفاق باعث شده بود زندگیم بهم بریزه....کابوس اون اتفاق لعنتی یه لحظه تنهام نمیگذاشت...ترس مضاعفی درونمو گرفته بود روی تختم دراز کردم و همونطور اشک ریختم تا خوابم برد....از خواب بلند شدم و دوش گرفتم و خودمو آماده کردم و اومدم پایین...هیون با پدر و مادرش تو آشپزخونه مشغول خوردن صبحانه بودند...با دیدن من تعجب کردند

مامان هیون:جایی میری عزیزم؟..

سلام کردم و اومدم نشستم پشت میز...بله میرم دانشگاه هر سه تاشون با دهن باز به من نگاه میکردند...مامان هیون:واقعاٌ دخترم...خیلی برات خوشحالم..

-منو ببخشید خیلی اذیتتون کردم...متأسفم..

آقای کیم:نه..نه...اصلاٌ ما خیلی خوشحالیم که حالت خوبه...نگرانت بودیم..

-متأسفم که نگرانتون کردم...ولی من خوبم دیگه نگرانم نباشید...

پدر و مادر هیون خیلی خوشحال شدند هیون هم زل زده بود به منو لبخند میزد...

من سرمو انداختم پایینو مشغول خوردن شدم...

تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودم که هیون هم اومدو کنارم ایستاد...

هیون:پس من درموردت اشتباه نمیکردم....به طرف هیون نگاه کردم به روبرو خیره شده بود...با قیافه حق به جانبی گفتم:من فقط یه کم ترسیده بودم همین...

هیون:یه کم!...

با حرص نگاش کردمو جوابشو ندادم...هیون به طرفم نگاه کرد و خندید ...طوری که ردیف دندونای سفیدش معلوم شد ....خیلی کم اینطوری میخندید ولی واقعا قیافش جذابتر میشد...سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی عقب اتوبوس کنار هم نشستیم ..هر دو سکوت کرده بودیم و به طرفی نگاه میکردیم ...

هیون چشماشو بسته بود و به پشتی صندلیش تکیه داده بود منم از شیشه بیرونو نگاه میکردم که یه دفعه هیون سرشو خم کرد و گذاشت روی دوش من...از این کارش جا خوردم و خواستم سرشو از روی شونم کنار بزنم ولی اجازه نمیداد...

-میشه سرتو برداری...دوشم درد گرفت...

همونطور که چشماش بسته بود گفت:من راحتم...خوابم میاد...میخوام بخوابم...

-اگه خوابت میومد میموندی تو خونه و نمیومدی دانشگاه...

-میخوام تا وقتی میرسیم یه چرتی بزنم...

-آآآییی....دوشم درد گرفت میشه سرتو بذاری روی صندلی...

-نه...من میخوام روی شونه تو بخوابم ...

-چیه ..بالش گرم و نرم گیر آوردی...

-اوههههوم...خیلی نرمه....خوشم میاد...

از رفتار هیون خیلی تعجب میکردم هر روز با رفتاراش منو غافلگیر میکرد...اصلا حس خوبی نداشتم چون احساس میکردم داره عاشقم میشه...دلم براش میسوخت..نمیخواستم رویاهاشو خراب کنم...دیگه تا انتهای مسیر حرفی نزدم و هیونم که دید من تسلیم شدم لبخندی زد و همونطور به همون حالت موند....

دم در دانشگاه ایستادم نفسمو بیرون دادم و وارد دانشگاه شدم ...باید این ترس رو از خودم دور میکردم از محیط دانشگاه خاطره خوبی نداشتم ولی باید با این مسئله کنار میومدم...وارد آسانسور شدم هیون هم ببا من سوار شد ...از اینکه باهاش تنها بشم میترسیدم ..از حرفی که ممکن بود یه روز بهم بزنه تنم میلرزید....از آسانسور بیرون اومدم و جلوتر از هیون به سمت کلاس حرکت کردم سیوجین تا منو دید به طرفم اومد و بغلم کرد و گفت:واااااااااای آیسان نمیدونی چقدر از دیدنت خوشحالم ...خوبی؟..

-اره خوبم...منم دلم برات تنگ شده بود خوشحالم که میبینمت...

-دلم میخواست بیام ببینمت ..ولی خواستم تنها باشی..

-ممنونم عزیزم...تو دوست خوبی هستی...هیون پشت سرم ایستاده بود سیوجین متوجه هیون شد و بهش سلام کرد هیونم سرشو تکون داد...سیوجین چشاشو ریز کرد و بهم نگاه کرد و خندید ...چشم غره ای بهش رفتمو دستشو کشیدم و با خودم تو کلاس بردم ..

..............ساعت12شب

هر چی از این پهلو به اون پهلو میشدم خوابم نمیبرد...از جام بلند شدم و از اتاقم بیرون اومدم و رفتم طبقه پایین به طرف آشپزخونه رفتمو یه لیوان آب سرکشیدم ...کلافه بودم بی خوابی زده بود به سرم رفتم تو حیاط و روی تاب نشستم و آروم تابو حرکت دادم چشمم به آسمون بود و ستاره ها رو تماشا میکردم ...

-اینجوری که تو اومدی بیرون یه وقت سرما میخوری...

به روبروم نگاه کردم هیون در حالی که شالی روی دستش بود به طرفم اومد و شالو انداخت روی دوشم و کنارم روی تاب نشست....

هردومون ساکت بودیم...هیون:چرا هنوز نخوابیدی؟....

-خوابم نمیبرد...تو چرا هنوز بیداری...

-منم خوابم نبرد....

هیون به آسمون نگاه کرد....

هیون:من تماشای ستاره ها رو دوست دارم...بچه که بودم پدرم واسه یه تلسکوپ گرفت..من هر شب میرفتم تو بالکن و باهاش ستاره هارو میدیدم...دلم میخواست یه منجم بشم و درس ستاره شناسی بخونم...ولی یه اتفاق باعث شد تصمیمم عوض بشه..

به طرفش نگاه کردم:چه اتفاقی...

هیون همونطور که به آسمون نگاه میکرد ادامه داد...وقتی 10 سالم بود با پدر بزرگم که اونموقع با ما زندگی میکرد بازی میکردم...خیلی دوسش داشتم ...اون باهام مثل یه دوست رفتار میکرد .. من همیشه تنها بودم ولی با اون راحت بودم....اونروز هیچکس خونه نبود من از پدربزرگم خواستم که توی حیاط دنبالم کنه اونم قبول کرد ولی گفت زیاد نمیتونه دنبال من بدوئه ...همینطور میدویدمو میخندیدیم ...خسته شده بود بهم گفت که دیگه کافیه ولی من به حرفش توجه نکردم و ازش خواستم که به بازیمون ادامه بدیم ...یه دفعه دیدم وایستادو دستشو گذاشت روی قلبش و روی زمین افتاد...اول فکر کردم اینم یه بازیه...ولی وقتی اومدم بالای سرشو تکونش دادم دیدم جواب نمیده ...خیلی ترسیده بودم و همش گریه میکردمو پدربزرگمو صدا میزدم ...رفتمو به یکی از همسایه ها خبر دادم اونم زنگ زد اورژانس ...وقتی آمبولانس اومد دیگه فایده ای نداشت چون اون مرده بود...دکتر گفت ایست قلبی بوده و اگه همون موقع بهش ماساژ قلبی میدادن ممکن بود ضربانش برگرده....اشکای هیون روی صورتش میریخت و صداش میلرزید...من باعث شدم اون بمیره..اگه بهش اصرار نمیکردم...اشکاش دیگه امونش نداد و ساکت شد...دلم خیلی براش سوخت دستمو روی دستش گذاشتم و گفتم:تقصیر تو نبود...تو نمیتونستی کمکش کنی...

هیون:من نمیدونستم اون ناراحتی قلبی داره...بعد از مرگ اون خیلی تنها شدم...تصمیم گرفتم خودمو تو درس خوندن غرق کنم ..میخواستم پزشکی بخونم دیگه نمیخواستم این اتفاق تکرار بشه ...برگشت و به چشمام زل زد تا حالا نگاهشو اینطوری ندیده بودم با دستم اشکاشو پاک کردم و گفتم:تو اصلا اون آدمی که فکر میکردم نیستی...خیلی مهربونی..دل بزرگی داری..

-چجور آدمی؟...

-یه آدم مغرور و خودخواه و از خود راضی و بد اخلاق...

هیون با تعجب بهم نگاه میکرد از طرز نگاهش خندم گرفت ..اونم خندید...دوباره سکوت بینمون بوجود اومد...

هیون خیلی دستپاچه بود و مدام دستاشو به هم میمالید...میدونستم میخواد یه چیزی بگه...از جام بلند شدمو گفتم:هوا سرد نشد...دیگه بریم تو...

هیون:یه کم دیگه بشین باهات کار دارم...میخوام یه چیزی بهت بگم...دلشوره عجیبی وجودمو گرفت...الان دیگه دیر وقته...باشه واسه بعد بریم بخوابیم ...من خوابم میاد خواستم برم که مچ دستمو گرفت برگشتمو بهش نگاه کردم نگاهمون به هم گره خورد

هیون:چرا ازم فرار میکنی....چرا نمیذاری حرفمو بزنم..

لبخند مصنوعی زدمو گفتم:نه...من فرار نمیکنم...هیون از روی تاب بلند شد و روبروم ایستاد و زل زد تو چشمام...

-پس بذار حرفمو بزنم...من...

-ببین هیون من الان خوابم میاد ...یعنی نمیتونی بذاریش واسه بعد...

-تو میدونی...میدونی من چی میخوام بگم مگه نه...

-نمیدونم از چی حرف میزنی...من...

-هر دفعه که میخوام باهات حرف بزنم بهونه میاری...دلیلشو نمیفهمم...

-دلیلی نداره...من فقط...نگذاشت حرفمو بزنم دستمو روی قلبش گذاشت...قلبش تند میزد...

هیون:میشنوی...صدای قلبمه...این همون چیزیه که میخوام بهت بگم....این قلب واسه تو میزنه...چون من...من عاشقت شدم آیسان...

ناخوداگاه اشکام رو صورتم ریخت...خواهش میکنم ...بس کن هیون...نمیخوام چیزی بشنوم...

-اخه چرا...از من بدت میاد...یعنی تو منو دوست نداری...

-من ازت بدم نمیاد...تو خیلی بهم کمک کردی...خیلی مهربونی ولی...

-ولی چی...

-ولی من ...نمیتونم دوست داشته باشم...

هیون اشک تو چشماش جمع شده بود ...پای کس دیگه ای درمیونه....تو کس دیگه ای رو دوست داری...

-خواهش میکنم هیون...منو فراموش کن..من نمیتونم خوشبختت کنم...من...خواستم برم که هیون از پشت محکم بغلم کرد و سرشو نزدیک سرم آورد..اشکاشو که داشت روی لباسم میریخت حس میکردم...

هیون:خواهش میکنم آیسان...منو رد نکن...من بدون تو داغون میشم...از وقتی وارد زندگیم شدی زندگیم رنگ و بوی تازه ای گرفته ...من دوست دارم نمیخوام از دستت بدم...

داشتم از بغض خفه میشدم به طرفش برگشتم و سرشو بین دستام گرفتمو گفتم:من نمیتونم خوشبختت کنم...نمیتونم بهت دروغ بگم...من دوست دارم اما نه به عنوان عشق زندگیم به عنوان یه دوست....قلب من نمیتونه یه عشق دیگه رو قبول کنه...نمیخوام جسمم با تو باشه و قلبم با یکی دیگه...خواهش میکنم منو فراموش کن...

-اون کیه؟...چرا نمیاد ببینتت ...اون کیه که تو به خاطرش منو رد میکنی..بلند داد زدم.

-اون ترکم کرد...آره کسی که دوسش داشتم ترکم کرد....از زندگیم بیرون رفت ولی از قلبم نه...نتونستم اونو از قلبم بیرون کنم...نمیخوام به عشقت خیانت کنم...

-اخه چرا...چرا ترکت کرد...

-این چیزیه که هنوز خودمم نفهمیدم...یهو غیبش زد...

هیون شوکه شده بود صورتش خیس اشک بود....دیگه نمیتونستم اونجا بمونم فورا برگشتموخواستم برم که هیون منو کشید طرف خودش وسرمو بین دستاش گرفت و لباشو گذاشت روی لبام و شروع کرد به بوسیدنم...خشکم زده بود نمیتونستم از جام تکون بخورم..بعد از یه بوسه طولانی ازم جداشد و به چشمام زل زد و گفت:منتظرت میمونم...منتظر روزی که قلبت قبولم کنه...اشکامو پاک کرد و خندید و گفت:هوا سرده بهتره بریم تو..واز کنارم رد شد و رفت تو خونه...دست و پاهام قفل شده بود یهو پاهام سست شد و دو زانو روی زمین افتادم و شروع کردم گریه کردن ..از ته دل زار زدم...




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 08:45 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :