تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





24279962649499613475.jpg

الین...الو......اونجایی اینم از ادامه داستان ....خفم کردی دختر ...
دیگه تا فردا خبری نیست...حالا برو حالشو ببر....

45081193547918942101.jpg

از جاش پا شد و به طرف حمام رفت سارا رو صدا کرد ولی جوابی نشنید صدای دوش آب که باز بود میومد .....

سارا داخل حمام داشت گریه میکرد که متوجه شد جونگ مین صداش میکنه نمیخواست اونو نگران کنه جوابشو داد..

جونگ:خوبی عزیزم...

-آره خوبم ....گریش به خاطر وضعیتش نبود چون این طبیعی بود ...نگران این بود که اگه رابطش با جونگ جدی نمیشد خانوادش اونو قبول میکردند یا نه....ولی دیگه کاری نمیشد کرد اتفاقی بود که افتاده بود ....

کیو دوباره تماس گرفت جونگ گوشیشو جواب داد..

کیو جونگ:معلوم هست شما کجایین؟چرا نمیاین مهمونی داره تموم میشه...

جونگ:من الان میام بیرون کار داشتم...ولی سارا نمیتونه بیاد..یعنی گفت سردرد داره و حالش خوب نیست..گفت میخواد تو خونه بمونه..

کیو:چییییییی؟سارا چش شده...اتفاقی براش افتاده...

-نه نه... اتفاقی نیفتاده...فقط خسته بود و گفت سردرد داره...

-باشه پس خودت زودتر بیا اینجا همه سراغتو میگیرن...

-باشه الان اومدم...گوشی رو قطع کرد و رفت تو اتاقش و دوش گرفت و سریع آماده شد و اومد به طرف اتاق سارا...

سارا از حمام بیرون اومد و سریع ملافه روی تخت و عوض کرد و یه ملافه تمیز پهن کرد....به خاطر اینکه اتاق تاریک بود جونگ متوجه ملافه خونی روی تخت نشده بود سارا نمیخواست نگرانش کنه...

جونگ اومد اتاق سارا و برقو روشن کرد ...سارا روی تخت نشسته بود از جونگ مین خجالت میکشید سرشو پایین انداخت جونگ اومد روی زمین جلوی سارا زانو زد و به چشماش خیره شد...-عزیزم حالت خوبه...

سارا سرشو به نشونه مثبت تکون داد....جونگ دستاشو دو طرف صورت سارا گرفت و گفت:حالا دیگه فقط مال خودمی....بهت قول میدم که ازت محافظت میکنم...سارا بهش نگاه کرد و لبخند زد ..دستای سارا رو تو دستش گرفت و گفت:ببخشید که مجبورم تنهات بذارم ....باید به مهمونی برم ..بچه ها منتظرمنن..بهشون گفتم تو سردرد داری و نمیتونی بیای نباید بدونن ما با هم بودیم ....

سارا:نگران من نباش تو برو...جونگ سرشو به صورت سارا نزدیک کرد و لباشو بوسید وبلند شد و خواست از اتاق بره بیرون که چشمش به دو قطره خونی که کف اتاق بود افتاد کمی دولا شد و گفت اینا چیه...و یه دفعه مثل برق گرفته ها به طرف سارا نگاه کرد ...سارا سرشو انداخت پایینو چیزی نگفت ...جونگ اومد کنار سارا نشست وسر سارا رو به طرف خودش برگردوند و گفت:تو خونریزی کردی!...من...من واقعا متأسفم ...اگه میدونستم اینقدر اذیت میشی این کارو نمیکردم ..سارا دستاشو دو طرف صورت جونگ گذاشت و گفت:نمیخواد نگران باشی...من خوبم..این طبیعیه...تو باید بری دیرت میشه...جونگ دوباره لبای سارا رو بوسید و گفت:دوست دارم...منوببخش...الان باید برم وقتی برگشتم میام پیشت...

جونگ از اتاق سارا بیرون اومد و به مهمونی رفت...

........................برگشت پسرا از مهمونی

هیونگ:وای ...چقدر خسته کننده بود ...از بس تعظیم و تشکر کردم خسته شدم...

یونگ:عوضش تا دلت بخواد رقصیدی..مگه نه...

کیو:اونم با کی....بازیگر معروف پارک شین هی...

هیون:آخه تو چجوری روت شد بری و ازش درخواست رقص کنی ها..

هیونگ:خوب ازش خوشم اومد...اون خیلی خوشکله ..هیکلش...

جونگ:خجالت بکش پسره چشم چرون...

هیون:بس کنین دیگه سرم رفت...برید بخوابید دیروقته...

پسرا به طرف اتاقاشون رفتن جونگ هم رفت تو اتاقش و روی تختش دراز کشید همش نگران سارا بود ..نیم ساعتی که گذشت بلند شد و از اتاق اومد بیرون و رفت طرف اتاق سارا درو باز کرد و داخل شد سارا روی تخت خوابیده بود اومد کنارش روی تخت نشست موهاشو از روی صورتش کنار زد و بهش خیره شد سرشو خم کرد و بوسه آرومی به پیشونیش زد ...منو ببخش عزیزم اگه اذیتت کردم...دست خودم نبود ...دوست دارم...بلند شد و اروم از اتاق بیرون رفت ....سارا چشماشو باز کرد و اروم گفت:منم دوست دارم پارک جونگ مین...خیلی زیاد...و با آرامش به خواب رفت.

.........................

سارا از خواب بلند شد و به آشپزخونه رفت صبحونه رو آماده کرد و منتظر پسرا شد ...پسرا یکی یکی از خواب بیدار شدند و اومدند پایین ولی جونگ مین هنوز خواب بود سارا:جونگ مین هنوز بیدارنشده/

هیونگ:نه بابا ...بیدار کردن اون کار حضرت فیله....باید با زره و کلاه خود بریم بیدارش کنیم....سارا با این حرف هیونگ خندش گرفت...

یونگ سنگ:راستی سارا ...چرا دیشب نیومدی...چت بود؟

-آها...چیزه دیشب...سرم درد میکرد آره...سرم درد میکرد...ببخشید که نتونستم به مهمونی تولدت بیام...

هیونگ:نه مهم نیست...منم از این مهمونی زیاد خوشم نمیومد...

کیو:کاملا معلوم بود چقدر بدت اومده ...ببینم پس اون من بودم که با دختر مردم وسط مهمونی قر میدادم...

هیون و یونگ زدند زیر خنده...هیونگ به طرف کیو نگاه کرد و ابروهاشو بالا داد ...سارا هم خندش گرفته بود..

هیون:یکی بره باز این پسره رو بیدار کنه...

هیونگ:اههههه...من دیگه نمیرم...یه دفعه هم شماها برین...

سارا:من خودم میرم بیدارش میکنم...

هیونگ:چیییی...خطرناکه سارا...تو تازه 18 سالته...جوون مرگ میشی ها...از من گفتن...

یونگ سنگ یکی زد پس کله هیونگ...

هیونگ:آآیییییییی...چرا میزنی ..مگه دروغ میگم...

سارا خندید و گفت من بیدارش میکنم ورفت طبقه بالا و وارد اتاق جونگ شد جونگ به شکم روی تختش خواب بود وبلوز تنش نبود سارا اول خجالت کشید ولی وقتی یاد اتفاق دیشب افتاد لبخندی زد و رفت روی تخت کنارش نشست چهرش توی خواب خیلی بانمک شده بود دستشو روی صورتش کشید و نوازشش کرد که یهو جونگ تکونی خورد و مستقیم خوابید...صداش کرد ولی جونگ جواب نداد با انگشتش روی بینیش کشید اومد روی لبش که یه دفعه جونگ دست سارا رو گرفت و اونو روی خوش انداخت...صورتاشون با هم فاصله ای نداشت..جونگ چشماشو باز کرد و خندید:خوب چرا نمیبوسیش...

-ها...چیییییییییرو..

-لبامو دیگه...مگه دلت بوس نمیخواد..  سارا از خجالت سرخ شد و خواست از روش بلند شه که جونگ اونو برگردونو روی تخت و خودشم اومد روش...

-چکار میکنی جونگ ...ولم کن ...

-تو که دلت بوس میخواد چرا بوسم نمیکنی؟...خجالت میکشی!....

-کی گفته دلم میخواد...اصلا هم نمیخوام و روشو کرد اونور...

جونگ خنده موزیانه ای کرد....ولی من دلم میخواد...تو دیگه نباید خجالت بکشی دیشبو یادت بیار...چقدر خوب منو میبوسیدی...

-سارا سرخ شد و با دست به سینه جونگ زد و گفت:خیلی بدی...حتما باید به روم بیاری....

-به روت میارم که خجالتت بریزه..من الان دیگه شوهرتم باید هر چی میگم گوش کنی....

-پاشو بریم ...همه منتظرمونن اگه دیر بریم شک میکنن...

-باشه میریم ولی بعد از اینکه به خواستم رسیدم...وآروم سرشو پایین آورد و لباشو روی لبای سارا گذاشت و با اشتیاق بوسیدش...آخییییییییییی...چقدر خوشمزه بود...بازم میخوام...

سارا جونگ رو هول داد اونطرف تخت و فورا از جاش بلند شد و از اتاق فرار کرد جونگ هم دلشو گرفته بود و همینطور میخندید...

پسرا بعد از خوردن صبحونه رفتن بیرون تا به کارای آلبومشون برسند...

.............................

سارا تو آشپزخونه مشغول غذا درست کردن بود که یکی از پشت بغلش کرد و گردنشو بوسید ..

-جونگ تویی...منو ترسوندی....کی اومدی...

-همین الان انقدر مشغول بودی که متوجه من نشدی...میخوای برام چی درست کنی عزیزم..

-کی گفته واسه تو درست میکنم؟...

-پس واسه کی درست میکنی...خوب واسه منه دیگه...ایناهاش ببین هویجم داره...

سارا خندش گرفت...جونگ گردن و شونه سارا رو میبوسید ...

-نمیخوای ولم کنی...اینجوری نمیتونم به کارم برسم...

-پس من چی به من کی میخوای برسی ها...

-منظورت چیه؟..

جونگ اروم لباشو به گوش سارا نزدیک کرد...الان هیچ کس خونه نیست ...من میخوام....

-چیییییییییییی....حرفشم نزن...ولم کن خیلی کار دارم...

-نه ولت نمیکنم....همون که گفتم...

سارا برگشت و به جونگ نگاه کرد ولی تو که دیشب..

-من دیشب سیر نشدم ...تو خیلی درد داشتی همش حواسم به تو بود..

-جونگ خواهش میکنم با من بحث نکن..اگه کسی سربرسه....جونگ دستشو زیر زانوهای سارا برد و بغلش کرد و به طبقه بالا برد بردش تو اتاق خودش روی تخت گذاشت..سارا تا خواست بلند شه جونگ اومد روش ...

-جونگ الان نه...من...جونگ لباشو روی لبای سارا گذاشت و شروع کرد به بوسیدنش...سارا بدنش گر گرفته بود دیگه نتونست تحمل کنه و اونم بوسه های جونگ رو همراهی کرد...صدای بوسه هاشون تو اتاق میپیچید ....گردن سارا رو بوسید و دستشو زیر تاپ سارا برد و روی پهلوهاش میکشید سارا به نفس نفس افتاده بود ...دستشو روی س.ی.ن.ه هاش کشید...هر دوشون عرق کرده بودند و نفس نفس میزدند...جونگ سرشو کنار گوش سارا برد ...میخوام همیشه آرومم کنی ...من عاشق بدنتم...و ایندفعه لباشو عمیقتر بوسید ...سارا دکمه های لباس جونگ رو باز کرد و جونگ لباسشو درآورد و پرت کرد روی زمین و تاپ سارا رو از تنش درآورد و دوباره شروع کرد به بوسیدن بدنش...همین موقع صدای پسرا اومد که وارد خونه شدند...جونگ سریع از روی سارا بلند شد...لعنتی...اینا چرا الان اومدن... بلوزشو پوشید....سارا هم فورا پا شدو لباسشو تنش کرد ...

جونگ:گوش کن سارا باید قایمت کنم...زودباش...

99061290405352884140.jpg
الین جون ...زیاد نگاش نکنی ها....



طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 01:08 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :