تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






97973538070673141415.jpg
 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
سلام بچه ها خوبین...امروز یه خورده حالم گرفته ...آخه امتحانمو خراب کردم ...گند زدم رفت 
ولش کنید اصلا برید ادامه...

راستی اینم از شخصیت سوم داستانم...

92016219364148941694.jpg

دست و پاهام قفل شده بود پاهام سست شد و دو زانو روی زمین افتادم و شروع کردم گریه کردن ..از ته دل زار زدم...

چند روزی گذشت تو این مدت هیون رفتارش با من اصلا تغییری نکرده بود همونطور مهربون بود ...وقتی بهم لبخند میزد وجودم خالی میشد ای کاش ازم ناامید میشد و فراموشم میکرد...ای کاش رفتارش مثل روزای اول سرد و بیروح بود اینجوری کمتر عذاب میکشیدم ....وقتی بهم نگاه میکرد میتونستم همه چیرو از نگاش بخونم عشق-امیدوار بودن-دوست داشتن و غم...غمو میتونستم از نگاهش بخونم ولی اون وانمود میکرد که خوشحاله...اخلاقش عین خودم شده بود کاملا تودار....

...........................

هیون نوبت شیفت کاریش تو بیمارستان بود روپوششو پوشید و وارد بخش شد ...اون روز شیفتش تو بخش داخلی بود...

سرپرست کانگ:آقای کیم ....هیون به طرفش برگشت..بله....

امروز یکی رو آوردن به بخش ...تو قسمت خصوصی...به خاطر عفونت ریه...پروندشو میدم به شما برید چکش کنید ...

هیون:بله حتماٌ...

-راستی تو کارتون دقت کنید...چون اون یه آدم معروفه...

هیون:مطمئاٌ باشید...مواظبم....به طرف بخش خصوصی حرکت کرد و در زد و وارد اتاق شد ...پسر جوون و خوش قیافه ای روی تخت دراز کشیده بود و هندزفری تو گوشش بود ...

هیون:سلام من کیم هیون جونگ هستم انترن بیمارستان پرونده پزشکیتون دست منه ...بلند شد و روی تختش نشست و هندزفری رو از گوشش درآورد ..خندید و دستشو به طرف هیون دراز کرد ..

-سلام منم پارک جونگ مینم...از اشنایی باهاتون خوشبختم...

با هم دست دادند...هیون با دستگاه فشارسنج فشارشو گرفت ...

هیون:لطفا دکمه های بلوزتونو باز کنید....جونگ مین دکمه های بلوزشو باز کرد و هیون با گوشی معاینش کرد...علت عفونت ریتون چی بود؟...

-سرماخوردگی ...من واسه ضبط موزیک ویدئوم باید به پوسان میرفتم که اونجا سرما خوردم ...وقتی بچه بودم دچار عفونت ریه شدم و فکر کنم تا الان هم روم مونده...

-پس شما خواننده این؟...

-بله ...شما منو نمیشناسین؟

-من زیاد وقت نمیکنم که دنبال موسیقی برم....خواننده ها رو زیاد نمیشناسم...

-از اینکه با شما آشنا شدم خیلی خوشحالم...شما آدم خوبی هستید...

-شما هم همینطور...منم از دیدنتون خوشحالم..

-میتونیم با هم دوست باشیم...

-آره حتماٌ....امیدوارم زودتر حالتون خوب بشه اقای پارک...

-جونگ مین صدام کنید ...اینطوری راحتترم....

-باشه قبوله ...پس شما هم هیون صدام کنید...

دو روزگذشت اون دو تا خیلی با هم صمیمی شده بودند....

.........................

اون روز شیفت کاری منو هیون با هم بود داشتم یکی از مریضامو چک میکردم که هیون وارد اتاق شد ...آیسان میشه بری و یکی از مریضامو که تو بخش خصوصیه چک کنی.....من سرم شلوغه اگه برات ممکنه تو برو....

-باشه حتماٌ...تو برو به کارت برس من میرم میبینمش...

هیون:ممنونم...جبران میکنم...

-تو به اندازه کافی جبران کردی...من خیلی بهت مدیونم...

هیون خندید و از اتاق بیرون رفت...بعد از اینکه کارم تموم شد به بخش خصوصی رفتم و اتاق رو پیدا کردم در اتاق باز بود ...وارد شدم ولی هیچکس تو اتاق نبود از اتاق بیرون اومدم یه نفر تو سالن با لباس بیمارستان روبروی پنجره وایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد به طرفش رفتم و صداش کردم...

-ببخشید اقا....شما بیمار اتاق 501(شماره اتاقو حال کردین)هستین؟....

برگشت و به طرفم نگاه کرد صورتشو با یه ماسک پوشیده بود ...همونطور نگام میکرد ....دوباره سؤالمو تکرار کردم ولی بازم جوابمو نداد....همونطور زل زده بود بهم...

-ببخشید ....اقا...دارم صداتون میکنم...بیمار اتاق 501 شمایید؟

سرشو به علامت مثبت تکون داد ...

-خوب پس بیاید برید اتاقتون میخوام وضعیتتونو چک کنم....سرشو پایین انداخت و آروم به سمت اتاقش رفت و روی تختش نشست...

-لطفاٌ استینتونو بزنید بالا...استینشو بالازد فشارشو گرفتم و گفتم دکمه های لباستونو باز کنید...همش سرش پایین بود فکر کردم خجالتیه...دکمه هاشو باز کرد..

-من فقط میخوام معاینتون کنم پس لازم نیست خجالت بکشید...گوشی رو روی قلبش گذاشتم خیلی تند میزد سرمو بلند کردم و باهم چشم تو چشم شدیم...صورتامون فاصله زیادی با هم نداشت یه لحظه قلبم لرزید....یه احساس عجیبی داشتم ...اون چشما برام اشنا بودن ...تو چشماش یه چیزی بود که نمیفهمیدمش...انگار خودشم متوجه شد و سرشو پایین انداخت...خودمو کنترل کردم و بعد از اینکه معاینش کردم چارت پزشکی کنار تختو برداشتم و گفتم:شما بیماراقای کیم هستید ....امروز چون سرشون شلوغ بود من به جاشون اومدم ...خوب استراحت کنید...سعی کنید مایعات گرم بخورید واسه سینتون خوبه...اون یک کلمه هم حرف نمیزد و فقط با اشاره جواب میداد ....

به طرفش نگاه کردم و گفتم:شما همیشه اینقدر کم حرفید؟...بازم بهم نگاه کرد و چیزی نگفت...یه لحظه به فکرم رسید که شاید کر و لال باشه و حرفای منو متوجه نشه دیگه چیزی نگفتم و از اتاق بیرون اومدم...ولی نمیدونم چرا از فکرش بیرون نمیومدم ...همینطور تو فکر بودم که هیون صدام کرد..

هیون:ایسان حالت خوبه؟...

-ها....آره خوبم...

-خیلی تو فکری...چیزی شده...

-نه...راستی بیمارتو چک کردم...مثل اینکه خیلی کم حرف میزنه...یک کلمه هم حرف نزد...

-چیییییییییی...کم حرف ولی اون خیلی هم پرحرف و شوخه...

-جداٌ...میشناسیش....

-با هم دوست شدیم ....اون یه خواننده معروفه...

-خواننده....جالب شد تو با یه خواننده دوست شدی...پس حتماٌ معروف میشی...هردو خندیدیم...

........................

هیون:امروز مثل اینکه حالت بهتره...فردا حتما مرخصت میکنن جناب سوپراستار...

جونگ:واقعا...خوبه... دیگه از دستم راحت میشی...هیون خندیدو گفت:خوشحالم که حالت خوب شده...حتما طرفدارات منتظرتن...

-آره درسته....راستی هیون میخوام ازت یه چیزی بپرسم....

-خوب بپرس..

-اون روز جای تو یه خانومی اومد و معاینم کرد...میشه اسمشو بدونم...

-اهان....اونو میگی..هم کلاسیمه...مثل اینکه رفتارت واسش کمی عجیب بوده...

-چطور مگه...

-میگفت خیلی کم حرفی...تازه فکر کرده بود کر و لالی...

جونگ مین خندید و گفت:اسمشو نمیگی...

-اسمش آیسان سولاریه...از ترکیه اومده...

جونگ حالت صورتش عوض شد و تو هم رفت...هیون که متوجه حالتش شد گفت:چیزی شده....میشناسیش...

جونگ به هیون نگاه کرد و گفت:نه ...نمیشناسمش...همینطوری پرسیدم...هیون از اتاق بیرون اومد و به فکر فرو رفت رفتار اون روز آیسان و رفتار عجیب جونگ مین براش کمی غیرعادی بود اما تصمیم گرفت زیاد روی این مسئله حساس نشه....

جونگ مین:اون...اینجا...بعد از 2 سال چرا باید دوباره ببینمش...دستشو با کلافگی تو موهاش فرو کرد ...هنوزم دوسش داشت...نتونسته بود فراموشش کنه...

........................

شیفتم تو بیمارستان تموم شده بود و داشتم از ساختمون یرون میومدم که یه مرد نسبتاٌ جوون مو گرفت و یادداشتی رو بهم داد و گفت:ببخشید ازم خواستم که اینو بدم بهتون...یادداشتو خوندم نوشته بود...سلام میشه وقتتونو چند لحظه در اختیارم بذارین...

-ببخشید اینو کی به شما داد...

-شما باید همراه من بیاید ...ماشین بیرون منتظره...

-ولی من تا نفهمم اون کیه و با من چکار داره هیجا نمیام...

-ایشون تو ماشین منتظر شمان...ازم خواستن شما رو ببرم پیششون...

همراه اون مرد از بیمارستان خارج شدم و به طرف یه ماشین فراری مشکی حرکت کردیم....کنار ماشین وایستادم ...راننده شیشه ماشینو پایین داد ...پسر جوونی که کاملا خودشو پوشونده بود و یه عینک آفتابی بزرگ روی چشمش بود به طرفم نگاه کرد و گفت:میشه بیاین سوار شید یه کاری باهاتون دارم میخوام باهاتون حرف بزنم ...نمیدونم چرا بدون اینکه حرفی بزنم سوار ماشینش شدم ...احساس میکردم قبلا یه جایی دیدمش صداش برام آشنا بود...روی صندلی عقب کنارش نشستم....

-میشه بگید شما کی هستید..از من چی میخواین...به طرفم نگاه کرد و عینک و کلاهشو برداشت...چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم....نفسم بند اومده بود ...خودش بود همونطور نگام میکرد...بغض راه گلومو بسته بود ...تمام توانمو جمع کردمو گفتم:تو اینجا چکار میکنی...

-ایسان ....باید با هم حرف بزنیم...

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم واشکام روی صورتم ریخت...ما دیگه حرفی با هم نداریم...در ماشینو باز کردم تا پیاده شم که جونگ دستمو گرفت و گفت:خواهش میکنم آیسان ..به حرفام گوش کن...میخوام برات توضیح بدم...محکم دستشو پس زد و گفتم:من با تو حرفی ندارم...ولم کن...واز ماشینش پیاده شدمو شروع کردم به دویدن...دلم میخواست هر چی سریعتر از اونجا دور بشم...صورتم از اشکام خیس شده بود  




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ شنبه 24 دی 1390 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :