تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوست جونیای خودم میدونم کمی معطل شدید ولی خوب گرفتار بودم دیگه ...
بدون هیچ حرف اضافه ای برید ادامه...


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

جونگ:گوش کن سارا باید قایمت کنم...زودباش...

-من خیلی میترسم....اگه بفهمن چی میشه...

-نترس بیا برو زیر تخت من حواسشونو پرت میکنم و بهت علامت میدم که بیای بیرون...بعدش فوراٌ برو تو اتاقت...

سارا قبول کرد و رفت زیر تخت قایم شد جونگ مین فوراٌ هندزفریشو برداشت و گذاشت تو گوششو ودر حالی که ترانه ای رو زیر لب میخوند از اتاقش اومد بیرون و از پله ها اومد پایین...

کیو:هی جونگ مین ...تو خونه ای...ببینم تو داشتی غذا درست میکردی...

جونگ:چی من...اخه به من میاد آشپز گروه باشم...

کیو:یعنی منظورت اینه که به من میاد اره...

جونگ:خوبه که زود میگیری...

هیونگ:از بوش معلومه که کار ساراست...پس خودش کو؟...

جونگ:مگه تو اشپزخونه نیست!...داشت آشپزی میکرد ...من تازه رسیدم...

هیونگ:نه اینجا نیست...تازه زیر گازم یادش رفته کم کنه داشت ته میگرفت...

جونگ:خوب...حتماٌ رفته تو اتاقش... راستی چرا شما اینقدر زود اومدین خونه...مگه هنوز ضبط نداشتین!...

یونگ سنگ:هیون حالش خوب نبود مجبور شدیم تعطیل کنیم...

جونگ:چرا ...مگه چشه...

هیون:چش نیست گوشه...مرض خوب چرا حالمو از خودم نمیپرسی...

جونگ:حالا چرا عصبی میشی...باشه بابا حالا حالت خوبه لیدر جونم...

هیون:سربسرم نذار جونگ من حالم خوب نیست ....کار دستت میدم ها...

کیو:دلش درد میکنه...

جونگ:باشه بابا ...برو یه دارویی چیزی واسش بیار دیگه...

هیونگ :من برم ببینم سارا کجاست...میخواست بره طبقه بالا که جونگ دستشو گرفت و گفت: بهتره مزاحمش نشیم...بالاخره خودش میاد ...و اونو با خودش پیش بقیه تو سالن برد ...

سارا اروم لای در و باز کرد و وقتی دید اوضاع ارومه از اتاق بیرون اومد و به طرف اتاق خودش رفت و داخل اتاق شد و در و بست...نفسشو بیرون داد...خدا بگم چکارت کنه جونگ با این کارات....نزدیک بود لو بریم...دارم سکته میکنم...اصلا نمیتونم تصور کنم که یکی منو اونجوری ببینه....

5 دقیقه بعد سارا اومد طبقه پایین ..پسرا روی مبلمان نشسته بودند...

هیونگ:ا...سارا تو خونه ای؟

سارا با حرص به جونگ که داشت یواشکی میخندید نگاه کرد و گفت:پس میخواستین کجا باشم...کی اومدین؟

یونگ:تازه اومدیم...چند دقیقه ای میشه...راستی غذات ...هنوز میخواست ادامه حرفشو بزنه که سارا یهو از جا پرید و دوید طرف اشپزخونه....وااااااااااااااای...دیدی چی شد غذام سوخت....

هیونگ:نگران نباش نسوخته ...به موقع به دادش رسیدیم...

سارا در قابلمه رو باز کرد و خیالش راحت شد ولی همونطور از کار جونگ حرص میخورد....

جونگ:سارا کمک نمیخوای ....وبلند شد و به طرف آشپزخونه رفت...خیلی خونسرد کنار سارا وایستاد...سارا با حرص نگاش میکرد...یهو خیلی آروم شروع کرد به خندیدن...

سارا:آره بخند....داشتم سکته میکردم...اونوقت تو اینقدر خونسردی...همونطور که میخندید گفت:-آخه... آخه...خیلی خنده دار بود...فکر کن اگه هیونگ میومد تو اتاقمو منو تو رو روی هم میدید ....قیافش واقعا دیدنی بود...و دوباره خندید...

-جوووونگگگگگگگگ...شوخیت گرفته...واقعا کارت بچگونه بود...جونگ که متوجه شد سارا واقعا عصبانیه جدی شد و گفت:خوب من از کجا باید میدونستم اونا همون موقع میان...قرار نبود که به این زودی برگردن ...

-این اصلا دلیل خوبی نیست...الان موقش نبود...

-باشه بابا من اشتباه کردم...خوبه...حالا که چیزی نشده....اینقدر عصبانی نباش...بخند دیگه...زود باش.. بخند...سارا ازحالت صورت جونگ که لب و لوچشو آویزون کرده بود خندش گرفت....

- آفرین ...حالا شد ...همیشه بخند ...میخوام همیشه خوشحال ببینمت...هردو به هم خیره شدند ولی با صدای هیونگ به خودشون اومدن...

هیونگ:غذا آماده نشد ...من گشنمه سارا جون...

-چرا الان آماده میشه...بیاین بشینین...

موقعی که سارا و جونگ توی آشپزخونه صحبت میکردند هیون داشت نگاشون میکرد ...بهشون مشکوک شده بود ....میدونست که یه حسی به هم دارند...

..........................

ساعت12 شب بود جونگ روی تختس دراز کشیده بود و فکر میکرد اصلا خوابش نمیبرد از جاش بلند شد و از اتاق اومد بیرون و به طرف اتاق سارا رفت و اروم درو باز کرد ...آروم سارا رو صدا زد ولی سارا خوابیده بود دوباره آروم درو بست و اومد که بره تو اتاقش که دید هیون تو تاریکی وایستاده و داره بهش نگاه میکنه ...یه لحظه ترسید و دستشو روی قلبش گذاشت...

جونگ:وای...ترسیدم...تو هنوز نخوابیدی...

هیون:تو چرا هنوز نخوابیدی...تو اتاق سارا چکار داشتی...

-م...من...هیچی...من فقط..

-بیا پایین...باید با هم حرف بزنیم...و خودش جلوتر راه افتاد جونگ هم پشت سرش اومد پایین و هر دوشون روی مبل کنار هم نشستند...جونگ ساکت بود و چیزی نمیگفت و سرشو انداخته بود پایین...

هیون:احساست نسبت به اون چیه...

جونگ:در مورد چی حرف میزنی!...

-بهتره بگی در مورد کی...یعنی نمیدونی...

-نه نمیدونم ...

-احساست در مورد سارا چیه...جونگ مین کمی مکث کرد و گفت:دوسش دارم...

-مطمئنی...مثل احساسی که نسبت به قبلیها داشتی...

 -نه اینطور نیست...این یکی فرق میکنه..من میخوام واسه همیشه داشته باشمش...

-آه...ببین جونگ تو همیشه احساس تنهایی میکردی...احساسی هم که نسبت به دخترا داری به خاطر فرار از تنهاییه...نباید زود تصمیم بگیری...ممکنه اون دختر ضربه بخوره..اون با قبلیا فرق داره...کم سن و ساله...تو این شهر غریبه...نباید بازیش بدی...

-من نمیخوام بازیش بدم...واقعا دوسش دارم...تا حالا این احساسی رو که الان دارم نداشتم...مطمئنم که این دختر نیمه گمشده منه..

-اون خوشگله...خوش اندامه...باهوشه ...فکر نمیکنی شاید اینا باعث شدن که به طرفش جذب بشی...

-من دیگه نمیخوام به این بحث ادامه بدم...بلند شد که بره ولی با صدای هیون سر جاش وایستاد..

-من نمیخوام تو تمام زحمات گروهو نابود کنی...ما با زحمت به اینجا رسیدیم...من آرزوهای زیادی دارم که باید بهشون برسم...نمیخوام با این احساسات بچگانت همه چیرو خراب کنی...

-منظورت چیه....

-اون از اولشم نباید میومد اینجا...من نگران همین چیزا بودم ...اگه رسانه ها بفهمند که اون با ما زندگی میکنه کارمون تمومه شایعات پشت سرهم شروع میشه...و دشمنانمون از این بر علیه ما استفاده میکنن...

-کار به اونجا نمیکشه....میخوام اونو به عنوان دوست دخترم معرفی کنم...

-چی...داری شوخی میکنی مگه نه...

-کاملا جدی میگم...مثل اینکه هنوز باور نکردی که من واقعا عاشقشم...

-فعلا دست نگهدار...این کارو نکن..بذار البوممون بیاد بیرون بعداٌ...این موضوع میتونه روی طرفدارامون تأثیر بدی بذاره...

-ولی این زندگی منه...یعنی حق ندارم دوست دختر داشته باشم....

-باشه ولی ازت میخوام یه کم صبر کنی ...جونگ با تصمیم هیون موافقت کرد و هر دوشون رفتند و خوابیدند.

.................

همگی سر میز صبحانه نشسته بودند....

هیونگ:وای سارا این پنکیک خیلی خوشمزه شده ...دلم میخواد بازم بخورم...تو واقعا دستپختت خوبه...خوش به حال شوهر آیندت...

جونگ نگاهی زیر چشمی به سارا انداخت که از خجالت سرخ شده بود و خندید و گفت:آره درسته .....با این نظرت موافقم...

هیون:راستی سارا تازگیها واسه پیگیری کار خوابگاهت نرفتی؟

همه با شنیدن این حرف به هیون نگاه کردند ...

-چیه چرا اینجوری نگام میکنید....مگه قرارمون واسه یه مدت نبود ...فکر نمیکنین خیلی طولانی شده...

جونگ:منظورت چیه...

سارا که از حرف هیون جا خورده بود لبخند کمرنگی زد و گفت:همین فردا دوباره میرم پیگیری میکنم...خودم به فکرش هستم...

هیونگ:حالا حتما باید سارا بره...نمیشه همینجا بمونه...

هیون:واسه همیشه که نمیتونه بمونه...بالاخره باید بره...این هم به نفع اونه هم به نفع ما...

جونگ:هیون...

هیون:همین که گفتم ...بیشتر از این صلاح نیست اینجا باشه خودم کار خوابگاهشو جور میکنم...

سارا:نه ممنون...خودم از پسش برمیام...

یونگ:ولی سارا...

سارا:اینطوری برای منم بهتره...معذرت خواهی کرد و از جاش بلند شد و رفت طبقه بالا...

کیو:نمیشد اینجوری باهاش حرف نمیزدی...

هیون:مگه چی گفتم...همش من باید حرص بخورم ...

جونگ با عصبانیت بلند شد و گفت:تو مخصوصا این کارو کردی...و از آشپز خونه اومد بیرون و رفت طبقه بالا...




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 01:31 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :