تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






in9x7pgda8fbei1ommo1.jpg  من چشمام از خستگی باز نمیشد واسه همینم معذرت خواستم و رفتم بالا تو اتاقم روی تخت دراز کشیدم و به آسمون خیره شدم ونمیدونم کی خوابم برد...

http://www.upsara.com/images/hwswycj2t2t2ra7pr5am.jpghttp://www.upsara.com/images/duo659569b6rrfrthasj.jpghttp://www.upsara.com/images/32hvhjt2dzyqgy33wcq.jpg


صبح از خواب بلند شدم و حوله حمامم رو برداشتم تا دوش بگیرم از اتاق اومدم بیرون و به سمت حمام رفتم همینکه به قصد باز کردن در دستگیره رو فشار دادم یهو در باز شد و هیون رو دیدم که با حوله ای مشغول خشک کردن موهاش بود سلام کردم با اشاره سر جوابم رو داد و بدون هیچ حرفی راشو گرفت و رفت ولی یکدفعه برگشت ..-هی ...اگه میخوای باهام بیای دانشگاه بهتره زودتر آماده شی چون من تا نیم ساعت دیگه میرم وبعد هم رفت طبقه پایین .با خودم گفتم :بچه پررو...حتی نذاشت جوابشو بدم زود گذاشت رفت ...بی تربیت ..اصلا ولش کن بابا بچه زدن نداره(خودت بچه ای)بهتره برم دوش بگیرم و سریع آماده شم .

بعد از اینکه از حمام اومدم رفتم تو اتاقمو لباسامو پوشیدم(یه شلوار لی آبی با یه بلوز سفید مارکدار که آستیناشو تا آرنج بالا داده بودم)و کتابامو برداشتم واومدم پایین و رفتم سمت آشپزخونه همگی سر میز صبحونه بودن سلام دادم و نشستم پشت میز –مامان هیون:آیسان عزیزم دیشب خوب خوابیدی ؟جات راحت بود؟اگه بخوای...-نه خیلی هم خوب خوابیدم ازش خوشم میاد .-چه خوب ...خوشحالم که خوشت اومده ههههههه...مامان:آیسان عاشق کتاب خوندنه وقتی کتاب میخونه دیگه چیزی متوجه نمیشه..(این مامانا هم فقط بلدن پز بچه هاشونو بدن)مامان هیون:اتفاقا پسرم هیون هم به کتاب خیلی علاقه داره...(نگفتم).بعد از خوردن صبحانه دنبال هیون راه افتادم و منتظر اتوبوس شدیم به فاصله دو متری از هم ایستاده بودیم .هیونهمش خودش رو از من دور میگرفت نمیدونم چرا ازم خوشش نمیومد ...شاید هم از دخترا خوشش نمیومد ...البته برام مهم نبود چون نمیخواستم بهم نزدیک بشه یعنی نمیخواستم هیچ پسری بهم نزدیک بشه .تو این فکرا بودم که اتوبوس اومد و هر دو سوار شدیم .اتوبس خیلی شلوغ بود مجبور شدیم وسط اتوبوس بایستیم و میله وسط رو بگیریم با خودم فکر میکردم که این پسره چقدر اعصاب خوردکنه ..که یهو اتوبوس تو اولین ایستگاه متوقف شد و من که تو فکر بودم نتونستم خودمو کنترل کنم و پرت شدم تو بغل هیون سرمو بالا گرفتم و متوجه شدم چقدر صورتامون به هم نزدیک شده هیون با چشمای از حدقه دراومده و دهن نیمه باز منو نگاه میکرد که یهو به خودم اومدم و از تو بغلش خودمو کشیدم بیرون .هیون:هی...تو...دختره دست وپا چلفتی نمیتونی تعادلتو حفظ کنی ....حواست کجاست؟-مواظب حرف زدنت باش ها...خوب حواسم نبود تو فکر بودم حالا مگه چی شده؟!هیون دیگه چیزی نگفت و هر دومون در مسیر راه ساکت بودیم تا اینکه اتوبوس ایستاد وهیون پیاده شد منم دنبالش پیاده شدم ایستگاه روبروی دانشگاه بود .دانشگاه بزرگ و قشنگی بود مشخص بود که خیلی هم مجهزه .وارد ساختمون اولی که چهار طبقه بود شدیم هیون به طرف آسانسور رفت و دکمه آسانسورو فشار داد-چرا وایستادی ...بیا سوارشو..فورا رفتمو سوارآسانسورشدم هر دو ساکت بودیم –تو هم تو این دانشگاه درس میخونی؟-پس نه اومدم تا دم در کلاس اسکورتت کنم!!-بی مزه....حالا چه رشته ای میخونی؟که آسانسور تو طبقه دوم وایساد .هیون:اگه میخوای بری اتاق ریاست طبقه چهارمه من کلاس دارم باید برم و ازآسانسور بیرون رفت .من هم رفتم طبقه چهارم و دنبال اتاق ریاست میگشتم .به ته سالن که رسیدم اتاقی رو دیدم که روش نوشته بود "ریاست دانشگاه" در زدم ...-بفرمایید... 

 خوب این قسمت هم تموم شد نظرررررر




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 10:51 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :