تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

شلااااام دخملای چشم گربه ایرانی...به گفته داداش هیون گربه های ایرانی(دخترای ایرانی)www.smilehaa.org
اینم از قسمت دیگه داستانم نمیدونید با چه بدبختی نوشتمش ...حالا بماند
برید ادامهههههههه..
www.smilehaa.org

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

از ماشینش پیاده شدمو شروع کردم به دویدن...دلم میخواست هر چی سریعتر از اونجا دور بشم...صورتم از اشکام خیس شده بود....

اونقدر حالم بد بود که نفهمیدم وسط خیابونم با بوق ممتد ماشین به خودم اومدم دقیقاٌ جلوم ترمز کرد خیلی ترسیدم دوباره شروع کردم به دویدن و خودمو رسوندم اونور خیابون...صدای هیونو میشنیدم که صدام میکرد بدون توجه به دوروبرم دویدم و خودمو به پارک نزدیک دانشگاه رسوندم و رفتمو روی یه نیمکت نشستم و بلند شروع کردم به گریه کردن ..آدمای زیادی تو پارک نبودن ولی همون جمعیتی هم که بودند با تعجب نگام میکردن ویا از روی ترحم...بعد از یه ربع اروم شدم ...چشمام کاملاٌ پف کرده بود و قرمز شده بود ...هیون اومد کنارم نشست...

هیون:بهتری؟...ترجیح دادم صبر کنم تا اروم بشی بعد بیام...

همونطور ساکت بودمو به یه جا خیره شده بودم...

-اون ماشین...میشناختیش؟...برگشتمو نگاش کردم ...

-اگه نمیخوای درموردش حرف بزنی...خوب دیگه نمیپرسم...بلند شد که بره...دستشو گرفتمو گفتم میشه بشینی...هیون دوباره کنارم نشست...

-مربوط به سه سال پیشه...من اون موقع سال آخردبیرستان بودم  یه روزکه داشتم از دبیرستان به طرف خونه میرفتم دو تا پسر جلومو گرفتنو خواستن اذیتم کنن ...خیلی ترسیده بودم خواستم فرار کنم که جلومو گرفتن یکیشون اومد و از پشت بغلم کرد من سعی میکردم که خودمو نجات بدم ...مرتباٌ جیغ میزدم ولی چون کوچه خلوت بود کسی صدامو نمیشنید ...که یدفعه یه پسره اومد و با اونا درگیر شد ...اون یکی از همکلاسیام بود ولی من باهاش برخوردی نداشتم چون فقط به فکر درسم بودم و سرم تو کار خودم بود ...فوراٌ از اونجا فرار کردم...فرداش که رفتم کلاس دیدمش که با دوستاش حرف میزد و میخندید وقتی منو دید فقط نگام کرد گوشه لبش ضخم شده بود...ازش خجالت میکشیدم من حتی صبر نکرده بودم ببینم چه بلایی سرش میاد ولی اون به روی خودش نیاورد بعداٌ فهمیدم همه دخترای کلاس تو خطشن ولی اون به هیچ کس محل نمیذاشت میگفتن کره ایه...خوش قیافه بود ...سه روز گذشت...یه روز اتفاقی با هم روبرو شدیم ..تصمیم گرفتم به خاطر کاری که برام کرده بود ازش تشکر کنم ...خندید و گفت:همه دخترا وقتی یه پسر خوش تیپ خودشو به خطر میندازه که نجاتشون بده اونو میذارنو فرار میکنن....هر دومون خندیدیم...بعد هم با هم دوست شدیم البته یه دوستی معمولی بود ولی هر چی میگذشت دلمون میخواست بیشتر با هم باشیم ...احساس میکردم عاشقش شدم اگه یه روز نمیدیدمش از دلتنگی میمردم...احساس میکردم اونم همینطوره ...به خوانندگی خیلی علاقه داشت...همیشه منو میبرد به این اتاقکای ضبط صدا(ببخشید بچه ها اسمشو نمیدونم..)ومیکروفن و دستش میگرفت و میخوند و میرقصید و کلی مسخره بازی درمیاورد باورم نمیشد که اینقدر شاد باشه از خانواده مرفه و سطح بالایی بود البته اون موقع موقعیت پدر من هم خیلی خوب بود...پدر اون صاحب چندین فروشگاه مد و لباس بود...ولی جونگ طوری رفتار میکرد که همه تعجب میکردن که اون پسر یه خانواده پولداره...به وضع لباس و ظاهرش خیلی اهمیت میداد ...یه روز اومد دنبالم و با هم به همون اتاقکای ضبط صدا رفتیم(بچه ها فهمیدین که منظورم چیه دیگه...همون جایی که تو فیلماشون نشون میدن که موزیک میذارن و خودشون میکروفن دست میگیرنو میخونن ...آها..)جونگ شروع کرد به خوندن یه آهنگ غمگین ..اهنگ صداش یه طور دیگه ای بود...دیگه شوخی و مسخره بازی تو صداش دیده نمیشد بعد از اینکه خوندنش تموم شد اومد کنارم نشست...براش کف زدم و گفتم:مثل همیشه عالی بود...

-واقعاٌ...ولی این خوندنم کمی با روزای دیگه فرق داره ...گفتم:چه فرقی میکنه....

بدون مقدمه گفت:اینو برای تو خوندم...کمی جا خوردم و گفتم خوب مگه دفعه های قبل برای کی میخوندی خوب برای من میخوندی دیگه...اینجا فقط من دارم بهت گوش میدم...

-میدونم ولی منظورم اینه که....اینه که...اینا حرفایی بود که قلبم میخواست بهت بگه....

-چییی...-میدونم که بدون مقدمه بود ولی...اخه تا حالا همچین تجربه ای نداشتم ...نمیدونم چطور باید به یه دختر بگم که...بگه که..دوسش دارم...

زبونم قفل شده بود خیلی هول شدم با اینکه منظورشو خوب میفهمیدم ولی گفتم:منظورتو نمیفهمم...یهو دستشو یه طرف صورتم گذاشت و صورتشو بهم نزدیک کرد و لبامو بوسید و زود ازم جدا شد...من که حسابی شوکه شده بودم نمیدونستم چه عکس العملی باید نشون بدم...خندید و گفت:هنوزم نفهمیدی....میتونم یه بار دیگه بگم...گفتم:نه نه...لازم نیست فهمیدم...سرمو پایین انداختم ...

-جوابمو ندادی...

بهش نگاه کردم ....

-تو هم منو دوست داری...

سرمو پایین انداختمو با اشاره سر جواب مثبت دادم...اینقدر خوشحال شده بود که بلند شد و شروع کرد به مسخره بازی و خوندن و رقصیدن...یک سال گذشت من کنکور امتحان دادمو پزشکی قبول شدم ولی اون تو حال و هوای شهرت و خوانندگی و بازیگری بود پدرش بهش قول داده بود که روش سرمایه گذاری میکنه ..با سرمایه پدرش توی یه کمپانی موسیقی به عنوان خواننده با چند نفر دیگه مشغول شد (دابل اس نیست ها..)همیشه با هم بودیم تقیباٌ تمام هفته ...خیلی بهمون خوش میگذشت جونگ تصمیم گرفته بود که منو به خانوادش معرفی کنه....اون روزها نگرانی خاصی رو تو چهره جونگ میدیدم ولی وقتی ازش میپرسیدم چیزی نمیگفت ...یکماه گذشت یه روز که خونه بودم یه تلفن به پدرم شد و پدرم سراسیمه از خونه بیرون رفت و معلوم شد که یکی از پروژه های ساختمونی که پدر و مادرم مسئولیتشو بر عهده داشتند اتیش گرفته ...اون روزا حال پدرم خیلی بد بود اونا تمام خسارتو از پدرم گرفتند چون اون ساختمون بیمه نبود ...پدرم به خاطر اون آتشسوزی خیلی ضرر کرد و ما اوضاع مالیمون به شدت به هم ریخت جونگ هم دقیقاٌ بعد از اون ماجرا غیبش زد ..تو موقعیتی که من بهش احتیاج داشتم ترکم کرده بود گوشیشم از دسترس خارج بود...داشتم از دوریش دیوونه میشدم خیلی بهش وابسته شده بودم...میترسیدم اتفاقی براش افتاده باشه...تا اینکه یه روز توی یه کافی شاپ با یه دختره دیدمش ...وقتی منو دید هول شد و رنگش پرید جلو رفتمو ازش پرسیدم این دختره کیه ...اون دختره بازوی جونگ و گرفت و گفت من نامزدشم ...تو دیگه کی هستی...و رو کرد به طرف جونگ و گفت:عزیزم اینو میشناسیش ...وقتی اسم نامزد رو از دهن اون دختره شنیدم مغز سرم سوت کشید با نگرانی به جونگ خیره شدم ...دلم میخواست بگه این حرفا دروغه ولی با کمال وقاحت گفت که منو نمیشناسه و دست دختره رو گرفت و از اونجا دور شد ...حالم خیلی بد بود احساس حقارت میکردم ....از سادگی خودم بدم اومده بود...انگار اون ادمی که میشناختم نبود ...حتما به خاطر ورشکستگی پدرم منو ترک کرد ...چون در سطح خانواده اونا نبودم...دیگه اونو ندیدم ...منو با هزاران سؤال بی جواب گذاشت و رفت بعد هم از یکی از دوستاش شنیدم که نامزد کرده...اونروزا بدترین روزای عمرم بود پدر و مادرم جریانو میدونستن ولی نمیتونستند کاری برام بکنند...خیلی طول کشید که بتونم دوباره به زندگی عادیم برگردم....ولی حالا بعد 2 سال اون باید اینجا پیداش بشه..(.بغض کرد ) و بیاد سراغم...

هیون که تا اون موقع ساکت بود و به حرفام گوش میداد گفت:اون بهت چی گفت...

-گفت میخواد باهام حرف بزنه...آخه چی داره بگه بعد این مدت...اصلا میدونه چی به من گذشته...

-خوب چرا باهاش حرف نمیزنی...

-من حرفی ندارم بهش بزنم...اصلا نمیخوام ببینمش...

-ولی به نظر من برو باهاش حرف بزن ...شاید توضیحی برای کارش داشته باشه...

-چیرو میخواد توضیح بده ها...اینکه به محض ورشکستگی بابام غیبش زد و بعدم یهو نامزد کرد ...اون حتما تا الان ازدواج کرده ...نمیدونم چرا میخواد منو عذاب بده...

هیون دیگه حرفی نزد...بلند شد و گفت:پاشو بریم خونه ...بعداٌ یه راه حلی براش پیدا میکنیم...تو باید استراحت کنی...

بلند شدم و با هیون به سمت خونه رفتیم...

.............................

هیون تو بیمارستان مشغول کارش بود ...

-سلام رفیق......به طرف صدا برگشت...جونگ مین رو در حالی که میخندید جلوی خودش دید ...

هیون:سلام جناب سوپراستار اینجا چکار میکنی...

جونگ:میتونم چند دقیقه باهات حرف بزنم...




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 06:49 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :