تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوستای خوبم امروز فقط همین قسمتو میتونم بذارم...شرمنده ولی کار دارم نمیتونم بیشتر بنویسم..http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Momoko_MM/2009071021012378.gif
امیدوارم خوشتون بیاد
راستی نظر فراموش نشه ها...وگر نه داستان بی داستان...
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Momoko_MM/2009071021010891.gif
بفرمایید ادامههههه...


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/








جونگ با عصبانیت بلند شد و گفت:تو مخصوصا این کارو کردی...و از آشپز خونه اومد بیرون و رفت طبقه بالا...

جونگ مین از پله ها بالا رفت و وارد اتاق سارا شد ...سارا روی تخت نشسته بود..جونگ کنارش نشست...

جونگ:اون از رابطه منو تو باخبره...سارا به طرف جونگ نگاه کرد...میدونه که من و تو همدیگه رو دوست داریم واسه همینم اون حرفو زد...میخواد تو رو از من دور کنه....

-آخه مشکلش چیه...چرا میخواد این کارو بکنه....

-چون باور نمیکنه که من واقعا دوست دارم...

-اخه چرا...این که موضوع عجیبی نیست...دلیلش چیه....

-دلیلشو الان نمیتونم بهت بگم...نمیخوام درمورد من برداشت بد بکنی...یه روز دلیلشو بهت میگم...

-داری نگرانم میکنی...چرا نمیتونی الان بهم بگی...

سارا فقط ازت میخوام بهم اعتماد کنی...خواهش میکنم...من بهت دروغ نگفتم واقعا دوست دارم....بهم فرصت بده همه چیرو درست میکنم...بهت قول میدم...

سارا از حرفای جونگ مین سردر نمیآورد ولی اینقدر عاشقش بود که تصمیم گرفت بهش اعتماد کنه...لبخندی زد و گفت:باشه هر طور راحتی...من بهت اعتماد دارم...جونگ دستشو دور کمر سارا حلقه کرد و اونو به خودش چسبوند و صورتش به صورتش نزدیک کرد وچشماشو بست... لباشو آروم روی لبای سارا گذاشت و بوسیدش بعد هم ازش جدا شد و لبخندی زد و گفت:ممنونم عزیزم که بهم اعتماد کردی...ناامیدت نمیکنم...

سارا:نمیخواد نگران این موضوع باشی...اگه برم خوابگاه واسه خودم بهتره...دیگه نمیخوام قایمکی رفت و آمد کنم...حق با هیون شیه...اگه کسی از بودن من اینجا باخبر بشه به ضررتون تموم میشه...من نمیخوام به خاطر من براتون مشکل پیش بیاد...

جونگ:باشه هر طور راحتی....ولی فکر نکن از این خونه بری من دست از سرت برمیدارم ها....تو هیچ وقت نمیتونی از دست من فرار کنی...هر دوشون با هم خندیدند...جونگ بلند شد ودو قدم به سمت در رفت ولی یهو برگشت و اومد طرف سارا...بازوهاشو گرفت و پشتشو چسبوند به تخت و لبای سارا رو محکم بوسید..سارا بهت زده نگاش میکرد..وخندیدو گفت:این ادامه بوسم بود....نمیتونستم ازش بگذرم و به طرف دررفت و ازاتاق خارج شد ...

...........................

صبح سارا بعد از اینکه صبحونه پسرا رو آماده کرد خودش زودتر صبحانشو خورد و رفت دانشگاه ...اول از همه برای کار خوابگاهش اقدام کرد...خوشبختانه یه دونه تخت توی یکی از خوابگاهها خالی شده بود مسئول نام نویسی بهش گفت که میتونه از همین امروز به خوابگاه منتقل بشه...بعد از کلاس تصمیم گرفت بره خونه و وسایلشو آماده کنه...ساعت 5/2ظهر بود که به خونه رسید پسرا خونه نبودند قرار نبود واسه ناهار بیان خونه ...واسه همینم رفت سر یخچال و یه چیزی خورد و رفت تو اتاقش روی تختش دراز کشید تا خوابش برد...

کمی توی تختش جابجا شد وچشماشو باز کرد ولی یهو ترسید و جیغ زد ...

سارا:هیونگ شی اینجا چکار میکنی...

هیونگ:ترسوندمت...ببخشید اومدم بیدارت کنم ولی دلم نیومد...آخه خیلی خوشگل خوابیده بودی...تو خواب خوشگلتر میشی ها...

سارا از جاش بلند شد و نشست ...واسه چی میخواستی بیدارم کنی...

-میخواستم بیای باهامون عصرونه بخوری...

-مگه ساعت چنده؟....

-ساعت 5/4 ...مثل اینکه خیلی خسته بودی...

وای چقدر زیاد خوابیدم ...خیلی کار دارم باید وسایلمو جمع کنم...

-چییییییی...وسایلتو جمع کنی...چرا...

-من از امروز میرم خوابگاه....هیونگ خیلی ناراحت شد و آروم گفت:فکر نمیکردم جای خالی پیدا بشه...امیدوار بودیم همینجا بمونی...

سارا خندید و گفت:برای همیشه که نمیتونستم بمونم ...بالاخره باید میرفتم..

-از حرفای هیون جونگ ناراحت شدی...اون فقط زیادی نگرانه...

-نه من از دستش دلخور نیستم...بهش حق میدم اون مسئوله ....باید جوابگوی همه چیز باشه...من ازتون ممنونم که بهم لطف کردین و گذاشتین یه مدت اینجا بمونم ولی این تصمیم خودمه...

-ما خیلی خوشحالیم که دوستی مثل تو پیدا کردیم...تو خیلی خوبی...تو این مدت بدون هیچ اعتراضی همه کارامونو واسمون انجام دادی...دیگه به آشپزیهات عادت کرده بودیم...حالا بعد تو کی واسمون غذاهای خوشمزه درست میکنه....سارا خندید و گفت: شما هنوزم یه آشپز خوب دارید...

هیونگ خندید و گفت:آره...آشپزی کیو خوبه ولی به تو نمیرسه...راستی یه چیزی برام عجیبه...تو چطوری غذاهای کره ای درست میکنی...نکنه قبل از اینکه بیای یه دوره آموزش اشپزی غذاهای کره رو رفتی...

سارا خندید و گفت:نه ..من اون غذاها رو از روی کتاب اشپزی که گرفته بودم درست میکردم...البته ببخشید که نتونستم همه غذاها رو واستون درست کنم چون از گوشت خوک و سگ و گربه و جک و جونورای دیگه حالم بد میشد ..من ذائقم به این غذاها نمیخوره...

-ولی اینایی که میگی خیلی خوشمزه اند...باید حتما یه روز امتحانشون کنی...

-از پیشنهادت ممنون...حتی فکرشم نمیتونم بکنم...

-باشه ...پس من میرم پایین تو هم زودتر بیا...

سارا پا شد و دست و صورتشو شست و یه دوش 5 دقیقه گرفت که سرحال بشه و اومد پایین...پسرا همه روی مبلمان نشسته بودند ...از قیافه هاشون معلوم بود که هیونگ قضیه رو بهشون گفته...هیون داشت با گیتارش ورمیرفت یه نگاه به سارا کرد و دوباره مشغول کارش شد ...دوروبرو نگاه کرد ولی جونگ مینو ندید...

سارا:یکیتون کم نیست!...

کیو:اگه منظورت جونگ مینه اون کار داشت ازش خواستن توی یه درام چند قسمتی  بازی کنه...سارا چیزی نگفت و اومد نشست روی یکه از مبلا...

یونگ برای سارا یه فنجون قهوه ریخت و یه تیکه کیک شکلاتی هم گذاشت تو بشقابش...سارا ازش تشکر کرد...

کیو:حالا کی میخوای وسایلتو ببری خوابگاه...

-همین الان ...

هیونگ:حالا چرا اینقدر عجله داری...میتونی فردا بری...هیون به سمتش چشم غره ای رفت که باعث شد ساکت بشه....

سارا متوجه حرکت هیون شد نمیدونست چرا هیون ازش خوشش نمیاد ..

سارا:همین امروز برم بهتره...نمیخوام بودنم اذیتتون کنه....ونگاهی به هیون انداخت و از جاش بلند شد...

هیون:صبر کن سارا...

-میرم وسایلمو جمع کنم...

-من از تو بدم نمیاد...اینی که میگم به نفع خودته...به خاطر تموم کارایی که تو این مدت واسمون کردی ازت ممنونم ولی من مجبورم این کارو بکنم...

-میفهمم....این انتظار بیجایی...

سارا به طرف اتاقش رفت و وسایلشو جمع کرد...

....................

پسرا همه وایستاده بودن تا باهاش خداحافظی کنند....جونگ مین هنوز نیومده بود سارا میخواست بهش زنگ بزنه ولی با خودش فکر کرد حتما گرفتاره برای همینم زنگ نزد...

هیونگ:ما نمیتونیم بیام به دیدنت ولی تو که میتونی بعضی وقتا بیای...میای دیگه مگه نه...

-اره حتما میام...

کیو جونگ:به خاطر غذاهای خوشمزت ممنونیم...فرصت نشد ازت یاد بگیرم...

-منم به خاطر تموم کمکایی که بهم کردین ازتون ممنونم...اگه یه فرصتی گیر بیاد حتما بهت یاد میدم...

هیون:امیدوارم موفق باشی...بهمون سر بزن...

یونگ:بیا سارا من میرسونمت...

-مزاحمتون نمیشم...

-مزاحمتی نیست ...من خودم دوست دارم....

سارا با پسرا خداحافظی کرد و رفت سوار ماشین یونگ سنگ شد ...

.....................مسیر راه-ماشین یونگ

یونگ:نتونستی با جونگ مین خداحافظی کنی...ولی نگران نباش اون خودش میاد پیشت...سارا از حرف یونگ جا خورد و گفت:نه مهم نیست...اون سرش شلوغه...

-جونگ بهم گفته که چه احساسی بهت داره....سارا که سرش پایین بود سرشو بلند کرد و بهش نگاه کرد...

یونگ:میدونم که تو هم دوسش داری...امیدوارم همه چیز به خوبی تموم بشه...

-منظورتونو نمیفهمم...

-منظور خاصی ندارم ...نگران نباش...ازت میخوام که کنار جونگ بمونی و ترکش نکنی...

-من هیچوقت نمیتونم ترکش کنم...چون خیلی دوسش دارم...

-خوشحالم که اینو میشنوم...هر مشکلی داشتی میتونی روی من حساب کنی...تو مثل خواهرمی....

-ممنونم...شما هم مثل برادرام میمونید ...باهاتون احساس راحتی میکنم..(حتما بایدم با 5 تا پسر خوشگل احساس راحتی کنی دختره چش سفید...)

سارا با یونگ خداحافظی کرد و وارد خوابگاه شد و از سرپرست خوابگاه شماره اتاقشو پرسید...رمز اتاقو وارد کرد و اومد تو...دختری با موهای طلایی روی مبل نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد با دیدن سارا اومد طرفشو گفت:پس عضو جدیدی که فرستادن تویی...به زبون انگلیسی صحبت میکرد ...

سارا:سلام ...من سارام ازآشناییتون خوشحالم...ودستشو آورد جلو تا باهاش دست بده ولی اون باهاش دست نداد...

-خوب خانوم کوچولو اگه بخوای اینجا بمونی باید یه شرایطی رو قبول کنی...اینجا رئیس منم یعنی باید هر چی میگم بدون چون و چرا گوش بدی...ب

-من میخوام با هم دوست باشیم...

-اره خوب حتماٌ...اگه به حرفم گوش بدی دوستای خوبی میتونیم باشیم...






طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 10:41 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :