تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام به دوست جونیای خودم.....خوبین ....امروز زیاد سرحال نیستم خیلی کلافه ام..http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Momoko_MM/2009071021010713.gif
شنبه اخرین امتحانمه ...یه کتاب مزخرف به نام حسابداری میانه...اه اه..حالم ازش بهم میخوره..
واسم دعا کنید بتونم پاسش کنم و از شرش خلاص شم...
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Momoko_MM/2009071021010765.gif
خوب دیگه خیلی حرفیدم ..دوستون دارم
برید ادامه...


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
داداش هیون نبینم ناراحتی ....این فنات خودشونو میکشن ها...

-سلام رفیق......به طرف صدا برگشت...جونگ مین رو در حالی که میخندید جلوی خودش دید ...

هیون:سلام جناب سوپراستار اینجا چکار میکنی...

جونگ:میتونم چند دقیقه باهات حرف بزنم...

هیون:آره حتماٌ...میتونیم بریم کافی شاپ بیمارستان...

-نه ...اگه برات امکان داره بریم بیرون ...اینجا نمیتونم راحت حرفمو بزنم...اخه اینجا شلوغه ممکنه منو بشناسند...

-حق با توئه...ولی من الان نمیتونم بیام باید شیفتم تموم بشه ...نیم ساعت دیگه...

-خوبه ...مشکلی نیست...من بیرون تو ماشین منتظرت میمونم....

جونگ خواست از بیمارستان بره بیرون که اول صدای جیغ و داد شنید و بعد هم چند تا دختردر حالی که اوپا اوپا میکردند به طرفش اومدند جونگ گیر افتاده بود و چاره ای نداشت به همشون امضا داد ...بعد از ده دقیقه تونست خودشو از دستشون نجات بده و از اونجا خارج بشه.... فورا خودشو به ماشینش رسوند و سوارش شد و منتظر هیون شد...

هیون شیفتش تموم شد و از بیمارستان اومد بیرون و با اشاره راننده به طرف ماشینشون رفت و سوار شد ...

هیون:معذرت میخوام اگه معطل شدید....

جونگ:نه اصلا....بهر حال تو که نمیتونی از کارت بزنی...

هیون:خوب حالا کجا بریم...

-میریم به یه رستوران...من خیلی گشنمه...حتما تو هم ناهار نخوردی...

-نه نخورم...

با هم وارد یه رستوران شیک و گرون قیمت شدند و سر یه میز نشستند جونگ غذا سفارش داد ....

جونگ:راستی هیون تو دوست دختر نداری؟ هیون از سؤالش جا خورد یاد آیسان افتاد...

-نه ندارم....یعنی وقت نمیکنم به این چیزا برسم...

-یعنی تا حالا کسی رو دوست نداشتی!...

-یه نفر بود ولی...اون یکی دیگه رو دوست داشت...

-واقعاٌ!....متأسفم ولی تو هنوز خیلی وقت داری میتونی از اول شروع کنی....

-خوب ...من میشنوم چی میخوای بهم بگی...جونگ خندید و گفت:خوب بلدی بحثو عوض کنی ها...هیون هم لبخندی زد و چیزی نگفت...

-من یه مشکلی دارم که امیدوارم بتونی کمکم کنی...

-خوشحال میشم اگه بتونم کاری برات بکنم...

-من قبلا دوست دختر داشتم...منظورم خیلی وقت پیشه...دو سال پیش...ما قرار ازدواج گذاشته بودیم ولی به یه دلایلی مجبور شدیم از هم جدا بشیم ...یعنی بهتره بگم من مجبور شدم ترکش کنم...ولی حالا بعد از دو سال دوباره اونو دیدم ...تو این مدت هرگز نتونستم اونو از ذهن و قلبم پاک کنم...میخوام دوباره سعی خودمو بکنم تا اونو برگردونم...حتما اون ازم متنفره...این منو خیلی عذاب میده...میخوام ازش بخوام منو ببخشه...میخوام براش همه چیرو توضیح بدم ...اون چیزایی که اون میدونه همه حقیقت نیست...شاید تو بتونی کمکم کنی...

هیون با تعجب به جونگ نگاه میکرد امیدوار بود حدسش درست نباشه...این حرفا خیلی براش آشنا بودن...

هیون:خوب...چرا فکر میکنی من میتونم کمکت کنم...

-چون اون همکلاسی توئه...همونی که اونروز درموردش ازت پرسیدم...

هیون حدسش درست بود اون همون کسی بود که آیسان درموردش حرف میزد و همون کسی که آیسان به خاطرش قلبشو رد کرده بود...مات و مبهوت به جونگ نگاه میکرد ...نمیدونست چی باید بگه امیدوار بود که ایسان عشق قبلیشو فراموش کنه و به طرف اون کشیده بشه...ولی حالا با اومدن جونگ همه چیز داشت خراب میشد ...هیون نفسشو بیرون داد و دستاشو روی میز گذاشت و به هم قلاب کرد ...همون موقع گارسون غذا رو اورد سر میز و رفت...

جونگ:وای چقدر گرسنمه...و شروع کرد به خوردن...

هیون همونطور نگاش میکرد...نمیدونس چه احساسی بهش داشته باشه...بهش حسودیش میشد اون کسی بود که آیسان و ترک کرده بود ولی ایسان هنوزم دوسش داشت...پسر خوبی بود...نمیتونست ازش متنفر بشه ...

-من امیدوارم که تو بتونی بهم کمک کنی...اون نمخواد منو ببینه ...شاید تو بتونی...

-آیسان همه چیرو در مورد تو بهم گفته...

-جونگ لقمه ای رو که تو دهنش بود قورت داد و با تعجب به هیون خیره شد...

-همه چیزو به تو گفته!...یعنی شما اینقدر با هم صمیمی هستین...

-ما با هم دوستیم...یعنی مادرامون دوستای صمیمی هستند....

-این....خیلی خوبه...پس تو خیلی میتونی بهم کمک کنی...

-چرا اونو ترک کردی...میدونی اون بعد تو چی کشیده...اون حق داره نخواد تو رو ببینه...

جونگ دست از غذا خوردن کشید و مکثی کرد و گفت:من مجبور بودم اون کارو بکنم...ببین هیون من ادم سنگدلی نیستم ...ادمی نیستم که بخوام با احساسات یه دختر بازی کنم...

-میدونی اون چی فکر میکنه...فکر میکنه تو به خاطر ورشکستگی پدرش ازش جدا شدی...

-آره درسته...به همین خاطر ازش جدا شدم...

هیون با تعجب بهش زل زد ...جونگ:ولی نه اونطور که اون فکر میکنه...من باید براش توضیح بدم...هیون خواهش میکنم کمکم کن...تو دوست منی...میدونم که اشتباه کردم ولی تو اون موقعیت چاره دیگه ای نداشتم...من هیچوقت نتونستم فراموشش کنم...

-ولی تو ازدواج کردی...چرا میخوای دوباره عذابش بدی...

-نه من ازدواج نکردم...

-ولی تو نامزد کرده بودی...خود ایسان اینو بهم گفت...

-درسته ...ولی اون نامزدی اجباری بود و بعد دو ماه بهم خورد....

هیون سکوت کرد و دیگه حرفی  نزد...

-ببین هیون تو دوستشی...حتما براش مهمی که این چیزا رو بهت گفته...من میشناسمش اون دختر سرسختیه...به این راحتی حرف دلشو به هر کسی نمیزنه...من ازت میخوام باهاش صحبت کنی تا لااقل حاضر بشه به حرفام گوش بده...بعدش هر تصمیمی گرفت من قبول میکنم...ولی نمیخوام از من یه خاطره بد تو ذهنش داشته باشه...

هیون نمیدونست باید چکار کنه...واقعا کلافه شده بود...چطور میتونست کسی رو که دوست داشت دودستی تقدیم یکی دیگه بکنه...

.............................

هیون روی تختش دراز کشیده بود و به حرفای جونگ فکر میکرد...به نظر نمیومد آدم بدی باشه ....هنوز آیسان رو دوست داشت آیسان هنوز نتونسته بود اونو فراموش کنه با کلافگی دستی به موهاش کشید و از روی تخت بلند شد و از اتاق بیرون اومد و به طرف اتاق آیسان رفت...پشت در اتاق وایستاد خیلی مردد بود خواست برگرده که آیسان درو باز کرد و از دیدن هیون جا خورد ...

ایسان:با من کاری داشتی...

-آره ...بیا بشین میخوام باهات حرف بزنم...وارد اتاق آیسان شد و روی صندلی میز تحریر نشست..ایسان هم رفت و روی تختش نشست...

آیسان:چیزی شده...

-جونگ اومده پیش من...


ایسان یهو خشکش زد به هیون خیره شد ..

هیون:اون ازم خواست که باهات صحبت کنم و راضیت کنم که باهاش حرف بزنی...


آیسان با صدای خفه ای گفت:اون تو رو از کجا میشناسه...

-اون یه مدت تو بیمارستان بستری بود و بیمار من بود ...ما با هم دوست شدیم همون کسی که اونروز تو به جای من رفتی و چکش کردی...

آیسان به فکر فرو رفت...قیافه پسری که با ماسک صورتشو پوشونده بود...رفتار عجیبش و اون چشماش که براش خیلی آشنا بودن...پس اون پسر جونگ مین بوده....


آیسان:من کاری به کاش ندارم اینو بهش بگو...

-بهتره باهاش حرف بزنی...ممکنه چیزایی برای گفتن داشته باشه...

آیسان ایندفعه بلندتر و با بغض گفت:اخه چی مونده که بگه...اون منو تو اون شرایط ترک کرد و حالا بعد دو سال اومده بگه متأسفم....خنده عصبی کرد و اشکاش روی صورتش ریخت...

-دروغ میگی... تو اونوفراموش نکردی....هنوزم دوسش داری..وگر نه اینطور اشک نمیریختی...اگه اینطور نبود منو رد نمیکردی...

آیسان همونطور اشک میریخت...میخوام تنها باشم...لطفا برو و تنهام بذار....

هیون بلند شد و گفت:لابد میخوای بازم بشینی و گریه کنی...باشه هر چی دلت میخواد گریه کن...ولی گریه کردن هیچ فایده ای نداره...به خاطر خودتم که شده باید باهاش روبرو بشی و حرفاتو باهاش بزنی...جواب تمام سؤالاتو ازش بگیری...اینطوری تکلیف هر دوتون مشخص میشه...وبعد به طرف در رفت و در و باز کرد ..یه لحظه وایستاد و همونطور که روش اونور بود اروم گفت:تکلیف منم مشخص میشه....واز اتاق بیرون رفت....




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 07:09 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :