تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوستای خوبم خیلی چیزا بود که میخواستم براتون بگم ولی فعلا عجله دارم
پس برید ادامههههههههه...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


-خوب خانوم کوچولو اگه بخوای اینجا بمونی باید یه شرایطی رو قبول کنی...اینجا رئیس منم یعنی باید هر چی میگم بدون چون و چرا گوش بدی...

-من میخوام با هم دوست باشیم...

-اره خوب حتماٌ...اگه به حرفم گوش بدی دوستای خوبی میتونیم باشیم...

-تو مشکلت چیه؟...همون موقع یه دختر دیگه از اتاق اومد بیرون و به سارا خیره شد..

-من کلارام ... اینم فلوراست...هردومون امریکایی هستم ...

همون موقع گوشی سارا زنگ زد به صفحه مبایلش نگاه کرد جونگ مین بود یه گوشه ای رفت و گوشیشو جواب داد...

جونگ مین:من پایین تو ماشین منتظرتم...زود بیا....

سارا:باشه اومدم...گوشی رو قطع کرد و به طرف در رفت...

کلارا:کجا؟...سارا:واسه بیرون رفتنمم باید از تو اجازه بگیرم!...

کلارا پوزخندی زد و رفت روی مبل نشست و مشغول تماشای تلویزیون شد...

سارا اومد بیرون ساختمون...فراری جونگ رو که پایینتر پارک کرده بود دید و به طرفش رفت و سوار ماشین شد..

سارا:سلام...خوبی؟...جونگ به طرفش نگاه کرد...به نظر عصبی میومد..

-چیزی شده؟...چرا قیافت اینطوریه...

-میخوای اینطوری نباشه...من مثلاٌ دوست پسرتم...اونوقت تو بهم خبرم ندادی که داری میری...

-واسه همین ناراحتی!....خوب نمیخواستم مزاحم کارت بشم...

-تو هیچ وقت مزاحم من نیستی...و به روبرو خیره شد...

-الان قهری؟..............-اوهوم....

-آشتی کن دیگه...من معذرت میخوام خوبه....

جونگ به طرفش نگاه کرد و گفت:شرط داره...

-چه شرطی؟......-منو ببوسی...اونوقت آشتی میکنم...

-اخخخ که تو چقدر لوسی...

جونگ چشماشو بست و گفت:شروع کن من منتظرم...

-آخه اینجوری که نمیشه...یه کم بیا نزدیکتر...

جونگ همونطور که چشماش بسته بود گفت:نوچ..تو بیا نزدیکتر...سارا از روی صندلیش به طرف جونگ خم شد که یهو جونگ اونو به طرف خودش کشید و بغلش کرد و نشوندش رو پاهاش...سارا جیغ کوتاهی کشید ...چکار میکنی...

-چیه....یعنی حق ندارم دوست دخترمو بغل کنم بعد هم چشماشو دوباره بست...منتظرم...صورتاشون خیلی به هم نزدیک بود سارا لباشو آروم روی لبای جونگ گذاشت و چشماشو بست و بوسیدش...جونگ دستاشو محکمتر دور کمر سارا حلقه کرد وبیشتر به خودش چسبوندش ومحکمتر شروع کرد به بوسیدن لبای سارا...فقط صدای بوسه هاشون بود که تو ماشین میپیچید...دستشو زیر تاپ سارا برد وروی پهلو و پشت سارا حرکت داد و شروع کرد به بوسیدن گردن سارا...سارا به خودش اومد لباشو از لبای سارا جدا کرد ...هر دوشون درحالی که نفس نفس میزدند به هم خیره شدند..

سارا:اینجا جاش نیست...باشه یه وقت دیگه ممکنه یکی ما رو ببینه...جونگ سرشو به نشونه مثبت تکون داد و سر سارا رو به سینش چسبوند و گفت:تو خوابگاه جات خوبه؟....هم اتاقیات خوبن؟...

-نگران من نباش...من خوبم...هم اتاقیام دو نفرند ...دخترای خوبین باهاشون دوست شدم...

-خوبه ...خیالم راحت شد...سارا سرشو از روی سینه جونگ برداشت و به چشماش خیره شد...دستش روی سینه جونگ بود قلبش تند میزد...

جونگ:دلم خیلی برات تنگ میشه.....

-منم همینطور...

چشماش برق خاصی داشت ...دوست دارم...دستشو تو موهای سارا فرو کرد و دوباره لباشو با اشتیاق بوسید...خوب دیگه بهتره بری....میترسم بیشتر از این نتونم تحمل کنم..سارا متوجه حال جونگ شد ..از بغلش بیرون اومد و خداحافظی کرد و از ماشین پیاده شد و به سمت خوابگاه رفت جونگ نفسشو داد بیرون و به رفتن سارا نگاه کرد...

سارا وارد اتاق شد.......کلارا:دوست پسرته؟...مثل اینکه یه بچه پولدارو تور کردی....

سارا جوابشو نداد......کلارا:تو که دوست پسر داری چرا اومدی خوابگاه...چرا نرفتی شبو باهاش خوش بگذرونی هرزه کوچولو...

سارا عصبانی شد و گفت:مواظب حرف زدنت باش ...من هرزه نیستم...

-مثلا اگه مواظب نباشم میخوای چکار کنی؟....

-اتاق من کجاست؟.....کلارا پوزخندی زد و به طرف یه اتاق اشاره کرد..سارا بدون هیچ حرفی به طرف اتاق رفتو داخل شد و درو بست و خودشو روی تخت انداخت واروم شروع کرد به گریه کردن..این اولین شبی بود که احساس تنهایی میکرد..خونه پسرا کلی بهش خوش میگذشت ولی اینجا از همین اول باید زورگویی های کلارا رو تحمل میکرد...اونقدر گریه کرد تا خوابش برد.... سارا از خواب بیدار شد و به طرف حمام رفت...از صدای دوش آب که باز بود که یکی تو حمومه...منتظر شد تا بیاد بیرون...کلارا از حموم اومد بیرون و سارا رو دید...سارا بهش سلام کرد ولی کلارا جوابشو نداد و فلورا رو صدا زد ...فلورا از اتاقش اومد بیرون ..

کلارا:نوبت توئه...برو دوش بگیر....

سارا:ولی من یخواستم حموم کنم..

کلارا:اینجا اول منو فلورا دوش میگیریم بعد تو ...البته اگه آب سرد شد به ما ربطی نداره و پوزخندی زد و از جلوی سارا رد شد..فلورا با دلسوزی به سارا نگاه کرد و داخل حمام شد ...بهد از فلورا سارا رفت که دوش بگیره ولی آب سرد شده بود..چاره ای نبود هر طور بود خودشو شست و اومد بیرون...

سه روز گذشت تو این مدت سارا و جونگ مین هر روز همدیگه رو میدیدند و با هم بیرون میرفتند اخر شب هم جونکی اونو میرسوند خوابگاه...رفتارهای بد کلارا با سارا همچنان ادامه داشت....

.............................

یه روز که سارا و ثریا از کلاس اومدند بیرون تو محوطه دانشگاه در حال قدم زدن بودند که گوشی سارا زنگ زد ..سارا رفت یه گوشه وایستاد و موبایلشو جواب داد...

جونگ:سلام عزیزم..الان دانشگاهی؟

-سلام...آره کلاسمون تازه تموم شده ..

-همونجا وایستا میام دنبالت...

-من خودم میرم...اگه مار داری...

-باز که اینو گفتی...گفتم وایستا الان میام ...امروز میای خونه ما...

-چرا؟...اتفاقی افتاده؟...

-مگه باید حتما اتفاقی بیفته که بیای دوستاتو ببینی....بچه ها میخوان ببیننت ازم خواستن بیام دنبالت...امروز ممهمون مایی...

سارا خندید و گفت:باشه ...منتظرتم...گوشی رو قطع کرد و اومد پیش ثریا..

-ثریا من باید برم جایی کار دارم...

-رفتارت این روزا خیلی مشکوکه ها...اون کی بود باهاش صحبت میکردی...

-کس خاصی نبود ...حالا بعدا بهت میگم...

-اگه دوست پسر گرفتی خجالت نکش بگو خوب...

-این چرت و پرتا چیه میگی...اصلا به خودم مربوطه...

-باشه بابا نگو..بالاخره که میفهمم...

سارا و ثریا از دانشگاه اومدند بیرون و با هم خداحافظی کردند سارا به جونگ مین اس داد که یه خیابون پایینتر کنار یه سوپری منتظرش باشه...

سارا به سمت ماشین جونگ رفت و سوار شد..

-سلام...حالت خوبه؟

-سلام عزیزم ...من خوبم فقط از دوری تو هلاکم...

-لوس بی مزه...

تو خوبی نفسم؟....

سارا خندید و گفت:مرسی خوبم...جونگ مشغول رانندگی شد ...دستشو روی دست سارا گذاشت و به طرفش لبخند زد....دلت واسه منم تنگ میشه...

سارا شیطنتش گل کرد..نوچ...چرا باید دلم تنگ بشه...

-خیلی بدجنسی سارا همش اذیتم میکنی...

-ببینم تو باید همیشه اینجوری بیای بیرون ...با ماسک و عینک و کلاه...

جونگ خنده موزیانه ای کرد و گفت:میخوای صورت خوشگلمو ببینی...نه!...

-چقدرم از خود راضی...اصلا اینطور نیست..

جونگ ماسک و عینکشو برداشت و گفت:حالا راضی شدی ...

سارا از خجالت سرشو پایین انداخت و خندید...

-عاشقتم عزیزم...عاشقتم ....




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 09:48 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :