تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوستای خوبم میدونین به خاطر اینکه بتونم این قسمتو بفرستم صبح زود بلند شدمو شروع کردم به نوشتن...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Merender/Explain.gif
اخه فردا اخرین امتحانمه...امروز باید بخونم ...خیلی  سخته ممکنه نتونم سر بزنم ...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Merender/Bye.gif
راستی واسم دعاکنید امتحانمو خوب کنم...
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Merender/Drop_2.gif
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


خوب دیگه برید ادامه...

همونطور که روش اونور بود اروم گفت:تکلیف منم مشخص میشه....واز اتاق بیرون رفت....

همونطور روی تخت نشسته بودمو آروم اشک میریختم...به فکر فرو رفتم...یاد اطرات خوبم با جونگ مین...یاد اولین باری که بهم گفت دوست دارم وهمیشه مواظبتم....یاد روزی که اونو با دختره دیدیم و گفت نمیشناستم...یاد روزایی که در فراقش مریض شده بودمو افسرده....وقتی به این قسمت خاطرات رسیدم گریم شدیدتر شد با دستام صورتمو پوشوندم و گریه کردم...احساس میکردم سرم داره منفجر میشه چشمام ورم کرده بود و قفسه سینم درد میکرد....نمیدونستم احساسم نسبت به جونگ چیه..یه چیزی بین عشق و نفرت...اروم سرمو روی بالش گذاشتم و چشمامو بستم و به خواب رفتم...

هیون از خواب بیدار شد و از اتاقش اومد بیرون و به طرف حمام رفت..از اتاق بیرون اومدم ...هر دو به هم خیره شدیم فوراٌ نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:من فقط میخوام جواب سؤالایی رو که تو ذهنمه پیدا کنم...بهش بگو فردا بعد از تعطیلی کلاس بیاد به پارک نزدیک دانشگاه....دوباره رفتم تو اتاقم...

هیون با کلافگی چشماشو رو هم فشار داد و دستشو تو موهاش فرو کرد.ترسی تو دلش افتاده بود ...یعنی به همین راحتی باید عشقشو از دست میداد...

..........................

بعد از خوردن صبحانه به قصد دانشگاه از خونه خارج شدم از لحظه ای که قرار بود ببینمش دلشوره عجیبی به دلم افتاده بود نمیدونستم چجوری باید باهاش روبرو بشم...چی باید بگم...تمام حرفایی رو که قرار بود بهش بگم تو ذهنم مرور میکردم...کلاس تموم شد با ترس و دلهره به سمت پارک رفتم و روی نیمکتی نشستم...یه ساعت معطل شدم ولی نیومد بلن شدم برم  که دیدم جونگ از دور درحالی که تند قدم برمیداشت و خودشو پوشونده بودبه طرفم اومد....از دستش عصبانی بودم خودش گفته بود میخواد منو ببیننه ولی یه ساعت تأخیر داشت احساس میکردم قلبم هر لحظه از تو سینم بیرون میاد جونگ مین نزدیکم شد و سلام کرد ...آروم جوابشو دادم...روی نیمکت با فاصله کنارم نشست...فقط به روبرو نگاه میکردم...

جونگ عینکشو برداشت و گفت:متأسفم که معطلت کردم کارم خیلی طول کشید....هر چی اصرار کردم که باید زودتر برم قبول نکردند....سکوت بینمونو پر کرد دلم میخواست همه چیز زودتر تموم بشه و از اونجا برم...

-زودتر حرفاتو بزن...میخوام برم...

-میدونم از من متنفری...میدونم دلتو شکستم...میدونم اشتباه کردم ولی..ولی ازت خواهش میکنم یه فرصت دیگه بهم بده...من هیچوقت نتونستم فراموشت کنم...هیچ وقت نتونستم بهت فکر نکنم...خیلی دنبالت گشتم ولی پیدات نکردم....هنوزم دوست دارم آیسان...

-دیگه بین ما هیچی نیست...الانم اگه اینجام واسه اینه که جواب سؤالی رو که همیشه تو ذهنم بوده بگیرم و برم همین...پس خواهش میکنم دیگه این بحثو پیش نیار...

-بین آیسان...من میدونم که اشتباه کردم ...ازت میخوام منو ببخشی میدونم سخته...ولی من مجبور بودم اون کارو بکنم...آیسان خواهش میکنم من دوست دارم...همیشه دوست داشتم...با حالتی عصبی و صدایی بلندتر گفتم:از من چی میخوای ها؟...ازم میخوای ببخشمت...یه روز اومدی و گفتی دوسم داری عاشقمی...منو به خودت وابسته کردی بعدشم تو اون شرایط ترکم کردی...حتماٌ دیگه خانوادم در سطح خانواده تو نبودن...به خاطر ورشکستگی پدرم ازم دور شدی...با اون دختره دیدمتو گفتی منو نمیشناسی حالا چی حالا منو میشناسی؟...صدام بلندتر شده بود و لبام میلرزید....میخوای بگی متأسفی بابت چی؟...بابت درد و رنجی که تو این دو سال بهم دادی؟...دیگه نمیتونم اینجا بمونم...دارم خفه میشم...از جام بلند شدم که برم جونگ مچ دستمو گرفت و گفت:خواهش میکنم بشین هنوز حرفام تموم نشده...با درماندگی نگاش کردم اشک تو چشماش جمع شده بود...

-من ترکت کردم به خاطر اینکه دوست داشتم...آره به خاطر ورشکستگی بابات بود ولی نه اونجوری که تو فکر میکنی ...دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم سرمو پایین انداختم و نشستم...صورتم از اشکام خیس شده بود....جونگ از جاش بلند شد و دو قدم به جلو رفت ..دستاشو تو جیبش کرد و چشماشو بست و دوباره برگشت و یه قدم به طرف من اومد...

-میخوام یه فرصت دیگه بهم بدی...من هنوزم دوست دارم..باور کن...

بلند شدم و زل زدم تو چشماش دستمو مشت کردم و بلند داد زدم:چرا نمیخوای بفهمی من هیچ علاقه ای بهت ندارم...اون عشقی که ازت داشتمو تو خودم کشتم...پارک جونگ مین برای من مرد...

جونگ با حالتی عصبی بهم نزدیک شد و بازوهامو محکم تو دستاش گرفت طوری که از فشار دستاش بازوهام درد گرفته بود...

-چکار میکنی ولم کن...دستم درد گرفت...

جونگ بلند داد زد و گفت:باشه بهت میگنم دلیل اینکه گذاشتمتو رفتم چی بود ...خودت خواستی...پدرم با ازدواج ما مخالف بود اون دختر یکی از سرمایه دارای ترکیه رو به خاطر منافع خودش برام در نظر داشت اسمش ابرا بود همونی که تو منو با اون دیدی هر کار کردم نتونستم اونو از تصمیمش منصرف کنم...اون تهدیدم کرد که اگه ولت نکنم یه بلایی سرت میاره...اول به حرفش اهمیت ندادم ولی وقتی تهدیدشو عملی کرد فهمیدم که موضوع جدیه...ازوهامو از تو دستاش رها کردم و با خنده ای عصبی گفتم:واقعاٌ که مسخرست..تو منو ترک کردی فقط به خاطر اینکه پدرت مخالف ازدواجمون بود...رفتی و به خواسته پدرت تن دادی و با اون دختره نامزد کردی!...

-من نامزدیمو باهاش بهم زدم...با بهت نگاش کردم...زبونم قفل شده بود..

-من نامزد ندارم بعد از یه ماه توافقی از هم جدا شدیم...بهش گفتم که نمیتونم خوشبختش کنم و یکی دیگه رو دوست دارم...

-بس کن...دیگه نمیخوام این چیزا رو بشنوم...برگشتم برم که از پشت بغلم کرد و دستاشو دور کمرم حلقه کرد...با تردید دستاشو از دور کمرم باز کردم...خواهش میکنم...کارو از این سختتر نکن...چند قدم به جلو حرکت کردم که با حرف جونگ سر جام خشکم زد...

-آتشسوزی پروژه ساختمونی.......کار پدر من بود....

اصلاٌ نمیتونستم از جام تکون بخورم....احساس کردم قفسه سینم تنگتر میشه و خفم میکنه...اروم برگشتمو نگاش کردم...

جونگ دو قطره اشک از چشمش سرازیر شد و سرشو پایین انداخت...

-متأسفم ...دلم نمیخواست اینو بگم...پدرم تهدیدشو با آتیش زدن اون پروژه ساختمانی عملی کرد و بعد هم تهدید کرد که دفعه بعد یه راست میاد سراغ تو...من ترسیده بودم نمیتونستم نگاه کنم و ببینم که بلایی سرت میاره...مجبور شدم ازت دور بشمو با ابرا نامزد کنم..اونم قربانی جاه طلبی پدرش شده بود...هیچ طوری نمیتونستم برات این قضیه رو توضیح بدم..مجبور بودم ازت دور بشم تا اون روز که تو منو ابرا رو با هم دیدی...نمیدونی چقدر برام سخت بود که تو چشمای کسی که تمام زندگیمه نگاه کنم و بگم نمیشناسمش ...ولی نباید تو رو به خطر مینداختم.....ابرا نباید چیزی میفهمید...این تنها راهی بود که به ذهنم رسید....اره من ترکت کردم ولی به خاطر خودت بود....فکر میکنی به من سخت نگذشته ...ون روزا بدترین روزای زندگی منم بود...ولی با این تفاوت که من در نگاه تو یه نامرد و پست به نظر میومدم...همین منو بیشر ازارم میداد....




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ پنجشنبه 29 دی 1390 ] [ 04:48 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :