تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوست جونیا خودم ..ببخشید میدونم این قسمتو دیر گذاشتم ولی باور کنید سرم خیلی شلوغه...
سعی میکنم از این به بعد همون اول صبحی بذارم ولی اگه بعضی وقتا نشد دیگه خودتون ببخشیدم...
راستی خیلی خوشحالم چون امتحانام تموم شد به سلامتی...شاهنامه آخرش خوشه ...
خوب دیگه برید ادامهههههههههههههه...
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


جونگ ماسک و عینکشو برداشت و گفت:حالا راضی شدی ...

سارا از خجالت سرشو پایین انداخت و خندید...

-عاشقتم عزیزم...عاشقتم ....

........................

سارا و جونگ مین وارد خونه شدند پسرا همگی تو سالن جمع شده بودند ومشغول کاری بودند...هیون جونگ داشت ایمیلاشو چک میکرد و خبرا رو میخوند ...یونگ مشغول خوندن کتاب بود....هیونگ طبق معمول با گوشیش ور میرفت و کیو جونگ هم روی مبل دراز کشیده بود و هندزفری تو گوشش بود...با ورود سارا و جونگ به جز عیون که همچنان مشغول کارش بود بقیه بلند شدند و به طرف سارا اومدند...سارا به همه سلام کرد و دست داد هیونگ میخواست از ذوقش سارا رو بغل کنه که جونگ نذاشت...

هیونگ:چته تو...سارا دیروقته نیومده خوب دلم براش تنگ شده...

جونگ:خوب دلت تنگ شده باشه...این لوس بازیها دیگه چیه....

هیونگ:اخه مشکل تو چیه ها...من میخوام بغلش کنم ...تو چرا حرص میخوری...

جونگ:بازم که چرت و پرت گفتی...دو دقیقه حرف نزنی نمیگن لالی....

کیو:وااااااااااااای....بسه دیگه اول برییم بشینیم رو مبلمان بعد با هم دعوا کنین سارا خسته شد...سارا و پسرا اومدن نشستند...

یونگ سنگ:ببینم حالا دیگه باید خودمون بفرستیم دنبالت...چند روزه رفتی از دوستاتم خبری نگرفتی خوش میگذره...

سارا:ببخشید ...باور کنید به یادتون بودم ...

هیون:خوب سارا خوابگاه چطوره؟...دوستای جدیدت خوبن؟...

سارا با این حرف بغضی بع گلوش نشست ...دلش نمیخواست جونگ و بقیه پسرا رو نگران کنه...نباید اونا رو درگیر مشکلات خودش میکرد...

سارا:آره...دو تا هم اتاقی دارم....دخترای خوبین آمریکایی اند...با هم حسابی دوست شدیم...

یونگ:آها پس اینو بگو...رفیق امریکایی پیدا کردی واسه همینم تحویلمون نمیگیری...تو هم که عاشق امریکایی....

سارا:نه باور کنید هیچ کس مثل شماها برای من عزیز نیست...شما بهم خیلی لطف کردین...بغض گلوشو فشار میداد نباید میذاشت اشکاش جلوی پسرا از چشماش سرازیر بشن...بلند شد و گفت:میرم برامون قهوه درست کنم...

هیونگ:هنوز نیومده میخوای بری تو اشپزخونه...یه دقیقه بشین ببینیمت..

کیو:من قهوه درست کردم...میرم بیارم...خواست از جاش بلند شه که سارا جلوشو گرفت و گفت:من میرم بیارم....و فورا به طرف اشپزخونه رفت...هر چی سعی میکرد بغذشو فرو ببره نتونست و اشکاش سرازیر شد...جونگ اومد تو آشپزخونه و در حالی که دستاش تو جیبش بود کنار سارا وایستد ..سارا فورا اشکاشو پاک کرد ولی جونگ متوجه شد...

جونگ:داشتی گریه میکردی...چیزی شده...

سارا:نه...چیزی نیست فقط خوشحالم که دوستایی مثل شماها دارم ...

-الهی که من فدات بشم...واسه همین گریه میکنی...اینکه گریه نداره...ضمناٌ ببینم من چی منم برات عین بقیم فرقی ندارم....منم اندازه اونا دوست داری....

سارا خندید و با دستش ضربه ای به بازوی جونگ زد و گفت:دیگه نمیخواد خودتو لوس کنی ....خودت که میدونی جایگاه تو با بقیه فرق داره...من اونا رو مثل داداشام میدونم...و دوسشون دارم ولی تو....تو ...

-من چی ها...خندید و گفت:جالبه سارا تو حتی روت نمیشه بهم بگی عاشقمی و منو دوست داری...مگه نه...اصلا چرا هیچوقت بهم نمیگی ...

-مگه باید حتما بگم...یعنی خودت نمیفهمی...

جونگ به سارا نزدیکتر شد و دستشو آروم دور کمر سارا گرفت و لبشو در گوشش گذاشت:میدونم عزیزم...جذاب گروه دابل اس دل سارا رو هم برده...

سارا فورا روشو برگردوند و با تعجب به جونگ نگاه کرد...جونگ خندش گرفت ...چیه چرا اینجوری شدی...مگه دروغ میگم...

-خدای من...باورم نمیشه یکی اینقدر اعتماد بنفس بالایی داشته باشه....

-خوب  چاره ای ندارم باید با حقیقت روبرو بشم...سارا جونگ رو کمی به عقب هول داد و گفت:اینقدر به من نچسب میخوای همه بفهمند...

جونگ خندید و گفت:اره میخوام همه بدونن ...مگه کار اشتباهی میکنم...

-چی دارین با هم میگین یه ساعته...پس چی شد این قهوه...

سارا و جونگ هر دو به پشت سرشون نگاه کردند...

جونگ:تو نمیتونی مثل ادم بیای...ترسوندیمون...

هیونگ:من که آروم گفتم ...تقصیر خودتونه حواستون پرته معلوم نیست دارین چی در گوش هم میگین...

-این فضولیها به تو نیومده...تو کار بزرگترت دخالت نکن....

-بزرگتر دیگه چیه...مثل اینکه منو تو هم سنیم ها...

سارا:شما برید پیش بقیه منم الان قهوه رو میارم...

جونگ و هیونگ رفتن تو سالن سارا هم چند دقیقه بعدش با سینی قهوه اومد نشست پیش بقیه...بعد از خوردن قهوه شروع کردن به صحبت کردن جونگ مین و هیونگ هم مدام سربسر هم میذاشتند....زنگ خونه رو زدند کیو رفت دم  در و با غذایی که سفارش داده بودند برگشت...بعد هم همگی رفتند تو آشپزخونه و مشغول غذا خوردن شدند...

هیونگ:سارا جون بخور ...میدونم که به دستپخت تو نمیرسه ولی خوشمزست...بخور جون بگیری بتونی واسمون بخونی...

سارا:هاااا.....چکار کنم؟...

کیو:امروز باید برامون بخونی...هر چی که دوست داری...بعد از ناهار...

سارا:ولی منکه گیتارمو با خودم نیاوردم...

یونگ:نگران نباش میتونی برامون پیانو بزنی اگه هم خواستی گیتار بزنی میتونی از گیتارای هیون استفاده کنی...

هیون:کی گفته من میذارم کسی به گیتارام دست بزنه ها...

کیو:این قدر خسیس نباش دیگه...نمیخوایم که بخوریمشون...

هیون:من روی گیتارام حساسم ...

سارا:اشکالی نداره براتون پیانو میزنم ....

پسرا همه یه نگاه چپ به هیون انداختن ...

هیون:چیه خوب من اینجوریم...خودتون که میدونین ...

بعد از صرف شام همگی تو سالن دور هم جمع شدند و سارا رفت پشت پیانو و بعد از کمی مکث شروع کرد به خوندن یه ترانه آمریکایی از کریستینا پری به اسسم قلبها....

(اینم لینک دانلوندشه ...گوش بدید حال کنید )

Download, Christina Perri, Jar of Hearts, FLV

پسرا با اشتیاق کامل به خوندن سارا نگاه میکردند و جونگ مین هم که دیگه  حسابی ذوقیده بود ...ترانش که تموم شد همه براش کف زدند و هورا کشیدند...

هیونگ:تو چرا همیشه تو فاز غمگینی...واسه چی ترانه شاد نمیخونی...

سارا خندید و گفت:چون ترانه شاد خوندن یه قوانینی داره...

هیون:مثلا چه قوانینی؟...

سارا:خوب باید همراه با اون حرکات موزون اجرا بشه...

کیو:باشه این که مشکلی نیست تو بخون ما میرقصیم ...

هیونگ:نه سارا من یه پیشنهاد دیگه دارم...خودت میتونی هم بخونی هم برقصی...من مطمئنم که رقصم بلدی...

سارا:چجوری مطمئنی؟...

-خوب آخه تو همه کار بلدی ...صدای خوب-پیانو-گیتار-استعداد یادگیری زبانهای خارجی-آشپزی...خوب حتما رقصم بلدی دیگه ...

جونگ:تو هم با این پیشنهادت...سارا که نمیتونه هم بخونه هم بزنه و هم برقصه ایکیو.

هیونگ:خوب هیون میتونه ترانه درخواستیشو برامون بزنه...ما هم میرقصیم....

سارا:فعلا برای امروز کافیه....باشه بعدا درموردش به توافق میرسیم....

یونگ:حتما خیلی خسته ای میتونی بری تو اتاقت استراحت کنی...راحت باش اینجا هنوزم خونه خودته..

سارا ازش تشکر کرد و بلند شد و به طبقه بالا رفت جونگ مینم دنبالش رفت بالا...

سارا وارد اتاق جونگ شد به اطراف اتاق نگاهی انداخت خاطرات زیادی تو این اتاق و این خونه داشت...دلش برای اینجا تنگ شده بود...جونگ در اتاقو بست و اومد به زرف سارا و از پشت بغلش کرد و گردنشو بوسید ...لبشو کنا گوشش برد و اروم گفت:داری به خاطراتت توی این اتاق فکر میکنی؟...سارا سرشو به علامت مثبت تکون داد ...

-یادته اولین بار تو همین اتاق بوسیدمت تو حسابی شوکه شده بودی ...روی همین تخت با هم خوابیدیم ...اون شب بهترین شب زندگیم بود ولی افسوس که دیگه تکرار نشد...سارا برگشت و به صورت جونگ نگاه کرد ...جونگ به چشمای سارا زل زد و اونو به طرف خودش برگردوند و اروم لباشو روی لباش گذاشت و با اشتیاق شروع به بوسیدنش کرد و بعد لباشو از لبای سارا جدا کرد وزل زد توچشماش...

-نمیدونی چقدر دلم میخواد اون شب دوباره تکرار بشه...

سارا سرخ شد و سرشو انداخت پایین و گفت:نمیدونم تا کی میتونیم اینجوری ادامه بدیم...منظورم رابطه مخفیمونه...من میترسم...

جونگ مکثی کرد و دست سارا رو گرفت و گفت:دنبالم بیا...
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

الین جون تو یکی سعی کن زیاد نگاش نکنی باشه...


طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ شنبه 1 بهمن 1390 ] [ 01:30 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :