تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام خوبین ...من که اصلا خوب نیستم ببخشید بچه ها امروز خیلی داغون بودم http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Merender/Cry_2.gif
یه دفعه افسرده میشم...نتونستم داستانمو به موقع بذارم تازه همینقدری هم که گذاشتم به سختی...
دیگه ببخشید اگه خوب نیست...امیدوارم حالم از فردا بهتر بشه چون وقتی اینجوری میشم تا چند وقت این حالت روم میمونه ...واسم دعا کنید...همتونو دوست دارم..http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Merender/About_To_Cry.gif
برید ادامه...


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

اون روزا بدترین روزای زندگی منم بود...ولی با این تفاوت که من در نگاه تو یه نامرد و پست به نظر میومدم...همین منو بیشر ازارم میداد....

اصلا باورم نمیشد چی دارم میشنوم ..دیگه حتی اشکی هم از چشمم نمیومد مات و مبهوت به جونگ مین نگاه میکردم...با صدای خفه ای گفتم یعنی همه اینا کار پدر تو بود...آتشسوزی...ورشکستگی بابام...باورم نمیشه....میدونی ما تو چه وضعی بودیم...زندگیمون کاملا بهم ریخت...پدرم خیلی تحت فشار بود...اونوقت همه اینا به خاطر من بوده...یعنی این مسئله اینقدر مهم بود که به خاطرش یه زندگی داغون بشه....

جونگ به طرفم اومد و روبروم وایستاد....

-من واقعا بابت اون اتفاق متأسفم ...ولی نمیخوام حالا که پیدات کردم به راحتی از دستت بدم...میخوام یه بار دیگه ازت بخوام که یه فرصت دیگه بهم بدی....

-تو باید همه چیرو بهم میگفتی...یعنی من حق نداشتم تصمیم بگیرم...

-اگه میگفتم فکر میکنی چی میشد...اون هر کاری از دستش برمیومد میخواستی بلایی سرت بیاره...

-اگه میدونستم و این اتفاقات هم میوفتاد بهتر از این بود که این همه مدت از تو کینه تو دلم بمونه و دلشکسته بشم...اونوقت اگه تصمیم میگرفتم که از هم جدا بشیم نسبت بهت احساس بهتری داشتم...

-باشه قبوله من اشتباه کردم ...ولی الان چی ...میتونیم دوباره شروع کنیم...

-که دوباره پدرت بیاد و زندگیمو بهم بریزه...یا شایدم تا حالا راضیش کردی آره...

-اون دیگه نیست که بتونه کاری بکنه...بعد 6 ماه ورشکست شد و سکته قلبی کرد ...یکسال بعد هم مرد....اون خودش تقاص کاراشو پس داد....

-نمیدونم چی باید بگم ...به خاطر پدرت متأسفم...اصلا دلم نمیخواست اینو بشنوم 

-من و پدرم همیشه با هم مشکل داشتیم...عقایدمون در مورد زندگی خیلی با هم متفاوت بود...

-ببین جونگ انتظار نداشته باش بتونم به همین راحتی ببخشمت بهر حال تو اشتباه کردی باید از همون اول همه چیرو بهم میگفتی...

-باشه...ازت انتظار ندارم فورا منو ببخشی ولی ازت میخوام در مورد این قضیه خوب فکراتو بکنی ....من منتظرت میمونم ....اینو بدون من همون جونگ مینم و عوض نشدم ...همون کسی که تو تنها عشق زندگیش هستی...

-من دیگه باید برم...باید چند روز بهم فرصت بدی تا فکرامو بکنم...

جونگ در حالی که دستاشو تو جیبش بود لبخندی زد و گفت:باشه ولی زیاد معطلم نکن باشه...

................................

وارد خونه شدم خانوم و آقای کیم توی سالن نشسته بودند ...سلام کردم و خواستم برم بالا که مامان هیون صدام کرد..

-عزیزم بیا با ما عصرونه بخور...

-ببخشید ولی من خیلی خسته ام اگه اشکالی نداشته باشه برم اتاقم...

-باشه عزیزم برو استراحت کن....راستی مامانت تماس گرفت گفت بهت زنگ زده ولی گوشیت خاموش بوده نگران شده یه زنگ بهش بزن...

گوشیمو از کیفم دراوردم شارژش تموم شده بود ...باشه بهش زنگ میزنم ممنون که گفتین...

همون موقع صدای باز شدن در اومد و هیون وارد خونه شد معلوم بود که حالش حسابی گرفتست سلام کرد تا چشمش به من افتاد همونطور نگاهش روم متوقف شد...میتونستم از حالت چهرش بفهمم که چقدر ناراحته...بدون اینکه چیزی بگه از پله ها بالا رفت ....یهو به ذهنم رسید که شاید اونموقع که منو جونگ مین تو پارک صحبت میکردم هیون ما رو میدیده و حواسش بهمون بوده...به طرف اتاقم رفتم و خودمو روی تختم انداختم...نمیتونستم درست تصمیم بگیرم...من هیچوقت نتونستم یاد جونگ مینو از قلبم پاک کنم ولی حالا که اون اینجاست نتونستم جوابشو بدم و بگم که دوسش دارم....حتی خودمم از این حس سردرگم شدم نمیدونم این چه حسی که تو وجودمه و نمیذاره تصمیم بگیرم....یعنی من واقعا هنوز هم عاشق جونگ مینم...

یهو یادم اومد که باید با مامانم تماس بگیرم گوشیمو زدم تو شارژ و شمارشو گرفتم بعد از اینکه چند تا بوغ زد گوشی رو برداشت ...

-الو مامان خوبی...

-آیسان عزیزم خوبی دخترم...گوشیت چرا خاموش بود نگران شدم ...

-نه مامان نگران نباش من حالم خوبه ...شارژ گوشیم تموم شده بود ...بابایی خوبه؟...

-اره عزیزم ما خوبیم...دلمون واست خیلی تنگ شده...مواظب خودت هستی....

-آره مامان...منم دلم واستون تنگ شده ...

-خوب دیگه چه خبر ...همه چی روبراهه...

تصمیم گرفتم قضیه جنگ مینو بهش بگم و ازش کمک بخوام...همه چیزو براش تعریف کردم خیلی تعجب کرد و به خاطر قضیه اتشسوزی خیلی جا خورد و ناراحت شد ...

-ببین دخترم درسته که در گذشته یه سری اتفاقات افتاده که برای هممون ناراحت کننده و عذاب آور بوده....ولی الان دیگه همه چیز تموم شده اون زیاد مقصر نیست تو میتونی ببخشیش چون اون به خاطر تو این کارو کرده ...به هر حال تصمیم با خودته ...اون پسر خوبیه میتونی یه فرصت دیگه بهش بدی...

-ممنونم مامان جونم...حسابی گیج شدم کاش اینجا بودی و میتونستی کمکم کنی...

-عزیزم تو دختر عاقل و بالغی هستی ...مطمئنم خودت از پسش برمیای...نگران نباش و به خودت و اون فرصت بده...شاید دلیل اینکه نتونستی به کس دیگه ای فکر کنی این باشه که هنوز دوسش داری...

-مرسی مامان جونم تو بهترین مامان دنیایی ...دوست دارم..

-منم دوست دارم دخترم ...مواظب خودت باش...

با مامانم خداحافظی کردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد....

 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/



طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ یکشنبه 2 بهمن 1390 ] [ 02:36 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :