تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوس جونیای گلم ...این اینترنت لعنتی اعصابمو بهم ریخته چند وقته که خرابه ...نمیتونم راحت کارو بکنم...
اعصابمم که بدتر از اون ...خلاصه چی بکم اصلا خوب نیستم...

نمیخوام ناراحتتون کنم برید ادامه لطفاٌ...



سارا سرخ شد و سرشو انداخت پایین و گفت:نمیدونم تا کی میتونیم اینجوری ادامه بدیم...منظورم رابطه مخفیمونه...من میترسم...

جونگ مکثی کرد و دست سارا رو گرفت و گفت:دنبالم بیا...

سارا:کجا؟....

جونگ:فقط باهام بیا....

جونگ دست سارا رو گرفت و اونو دنبال خودش کشوند و با خودش به طبقه پایین برد...پسرا هر کدوم مشغول کاری بودند ...با دیدن اونا برگشتند و به زرفشون نگاه کردند....

جونگ:همگی گوش بدید میخوام یه چیزی بگم...همه چشما به اونا خیره شده بود...

-من من نیمه گمشده زندگیمو پیدا کردم ...منو سارا خیلی وقته همدیگه رو دوست داریم...میخوام اونو به عنوان دوست دختر خودم اعلام کنم....

پسرا بهت زده به طرف هم نگاه کردند... یونگ سنگ اولین نفری بود که براشون کف زد و هورا کشید و اومد به طرفشون و بهشون تبریک گفت...بقیه هم از شوک دراومدند و دورشون جمع شدند و بهشون تبریک گفتند....ولی هیون هیچ عکس العملی نشون نداد و همونطور روی مبل نشسته بود و به جونگ مین نگاه میکرد...

جونگ:مثل اینکه از شنیدن این خبر خوشحال نشدی...فکر میکردم باید خوشحال بشی....

هیون از جاش بلند شد و و دستاشو تو جیبش فرو کرد و گفت:نه اینطور نیست...من همیشه از موفقیتهای دوستام خوشحال میشم...امیدوارم کنار هم خوشبخت بشید بهتون تبریک میگم...خیلی بهم میاین...

هیونگ:سارا جون من بهت تسلیت میگم ...آخه اینم دوست پسر بود تو گرفتی...حالا همش مجبورت میکنه هویج بخوری...

جونگ:بزنم نصفت کنم ...این چرت و پرتها چیه میگی...بهش هویج میدم بخوره چشماش عین چشای من خوشگل بشه...

هیونگ:سارا جون تو واقعا عاشق همچین بشری شدی...آخه چشمای تنگ خودتو با چشمای خوشگل سارا مقایسه میکنی...

جونگ:عزیزم اینا چش ندارن دو تا قناری عشق و کنار هم ببینن بیا بریم بالا ...

کیو:منطورت دو تا جغد عاشقه دیگه...

جونگ:کییییییو...تو هم ! تو که بچه خوبی بودی....هییییییی چقدر گفتم با این هیونگ نگرد....

سارا فقط به کلکل های اونا میخندید ولی یه حس بدی تو دلش نسبت به واکنش هیون بوجود اومده بود ....

جونگ مین دست سارا رو گرفت و رفت طبقه بالا ...

هیونگ:بچه ها نطرتون درباره این کار جونگ چیه؟...نمیدونم چرا حس خوبی ندارم...

یونگ سنگ:ولی من اصلا اینطور فکر نمیکنم به نظرم تنها کسی که میتونه بهش کمک کنه ساراست...من فکر میکنم اون واقعا سارا رو دوست داره...نگرانی شما بیمورده...

کیو:امیدوارم همینی که میگی باشه...این اولین بار نیست...ولی سارا فرق میکنه ...اون خیلی حساسه...

هیون:سارا برای جونگ مین هیچ فرقی با قبلی ها نداره ...مشکل جونگ مین یه چیز دیگست من واسه همین خواستم سارا از اینجا بره ...واسه همین با اومدنش مخالف بودم حالا هم هر اتفاقی بیفته واسم مهم نیست فقط امیدوارم با این کاراش واسه هممون دردسر درست نکنه...

یونگ:جونگ مین اون آدم سابق نیست ...اون عوض شده ما باید بهش اطمینان کنیم و کمکش کنیم...رفتار تو بیشتر باعث ترس و دلهره سارا میشه ...دیدم چطور با نگرانی نگات میکرد....یادتون باشه که اون دوست ماست ما باید کمکش کنیم نه اینکه اونو به حال خودش بذاریم....

هیون:باشه...من خودمو کنار میکشم خودتون میدونید ولی بهتره این موضوع رو فعلا اعلام نکنه...تا بعد از انتشار آلبوم باید صبر کنه...

.........................

جونگ مین اومد تو اتاق و خودشو انداخت روی تخت ...وااای...چقدر راحت شدم...

سارا همونطور وایستاده بود و وات و مبهوت نگاش میکرد...

جونگ:چیه چرا اونجوری نگام میکنی...حالا دیگه میتونیم با خیال راحت پیش هم باشیم...بعد هم با سر اشاره کرد که بیاد کنارش روی تخت...

سارا سرخ شد و سرشو پایین انداخت...

جونگ مین خنده موزیانه ای کرد و گفت :میای یا خودم بیام ...

سارا اومد و روی تخت کنار جونگ مین دراز کشید جونگ سارا رو تو بغلش گرفت و سرشو گذاشت روی دوشش و گردنشو میبوسید...لبشو به گوش سارا نزدیک کرد و آروم زمزمه کرد..دلم میخواد همیشه پیشم باشی...قول بده هیچوقت ترکم نمیکنی...

سارا:قول میدم...

جونگ: میخوام همینطوری بخوابم ...از پیشم نرو...

-چرا هیون شی نمیخواد ما با هم باشیم....

-چرا اینجوری فکر میکنی...اون فقط نگران شایعاتی که ممکنه پخش بشه...

-ولی من فکر میکنم این وسط یه چیزی هست که من نمیدونم....روشو برگردونو طرف جونگ و به چشماش خیره شد ...چرا بهم نمیگی موضوع چیه...

-چیزی نیست که تو نگرانش باشی...دستشو روی صورت سارا گذاشت و گفت:فقط بهم اعتماد کن و کنارم بمون...بهت قول میدم همه چیزو درست کنم...

سارا سرشو به نشونه مثبت تکون داد و...جونگ مین صورتشو به صورت سارا نزدیک کرد و لباشو بوسید و اونو بیشتر تو بغلش گرفت...دوست دارم عزیزم...

..........................

سارا تو آشپزخونه مشغول درست کردن شام بود هیون برای کار آلبومشون با آقای کانگ رفته بود بیرون ...کیو و یونگ سنگ هم رفته بودند واسه کار ضبط و هیونگ هم تو آشپزخونه مشغول صحبت با سارا بود...جونگ مینم تو اتاقش خواب بود...

هیونگ:میگم سارا تو چرا جونگ مینو دوست داری...

-ها...خوب پسر خوبیه...نمیدونم ولی وقتی کنارشم احساس آرامش میکنم...راستی شماها با هم خیلی دوستین میشه در مورد خصوصیات اخلاقیش بیشتر واسم بگی....

-جونگ دوست خیلی خوبیه درسته که ما خیلی سربسر هم میذاریم ولی همدیگه رو خیلی دوست داریم...اون عاشق دوستاشه...عاشق رقصیدن و خوندنه....عاشق شهرت و پیشرفته و خیلی هم احساساتیه...کنار بقیه شاد و سرحاله و مدام شوخی میکنه ولی در حقیقت اون یه آدم کاملا افسردست...تو باید بهش کمک کنی اون خیلی احساس تنهایی میکنه...همه چیزش دوستاشن ...خوانواده خوبی داره به مادرش خیلی وابستست و دوسش داره ....یه خواهر و برادر بزرگتر از خودش داره ...زیاد نمیتونه خانوادشو ببینه ولی همیشه باهاشون در تماسه...

-یه سؤال بپرسم...چرا هیون شی از اینکه منو جونگ مین با هم دوستیم خوشحال نشد...

-چرا فکر میکنی خوشحال نشده....اون همیشه همینطوریخ احساسات خودشو بروز نمیده...ازش دلگیر نشو...

-ولی حس میکنم یه چیز دیگه ای...

-شما دو تا چی دارین به هم میگین ...ها

هردو به سمت صدا برگشتند..

هیونگ:چه عجب شاهزاده بزرگ از خواب ناز بیدار شدند...بیچاره سارا که باید این خرس خوابالو و تنبل و تحمل کنه...

جونگ:تو اگه حرف نزنی نمیگن لالی...پستونکی که واست گرفتم واسه همین جاهاست دیگه ...واسه ساکت کردن بچه هاست...

به طرف سارا اومد و از پشت بغلش کرد و گردنشو بوسید...

سارا:جونگ چکار میکنی..

هیونگ:اهم ...مثل اینکه اینجا مجرد نشسته ها ...این کارا که جاش اینجا نیست...

جونگ :زن خودمه دلم میخواد هر وقت دلم خواست بغلش کنم و ببوسمش...

-چییییییی...زنت! نکنه ناقلا کاری کردی که میگی زنم...

سار رنگش پرید و از خجالت سرشو انداخت پایین...

-اولا که این فضولیا به تو نیومده...دوما بالاخره که زنم میشه دیگه..دلم میخواد از الان اینجوری صداش کنم...

سارا خودشو از بغل جونگ مین کنار کشید و خودشو مشغول غذا درست کردن کرد...

..........................

دو هفته گذشت تو این دو هفته سارا و جونگ مین همیشه با هم بودند و جونگ ازادانه سارا رو با خودش به خونشون میاورد ...یه روز که سارا تو خوابگاه مشغل درس خوندن بود گوشیش زنگ زد....




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ دوشنبه 3 بهمن 1390 ] [ 03:21 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :