تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلااااااااااااااام خوبین امروز یه کم سرحالتر بودم گفتم بیام قسمت بعدی داستانو واستون بذارم...
حوصله حرف زدن ندارم برید ادامه لطفاٌ



Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/


دو هفته گذشت تو این دو هفته سارا و جونگ مین همیشه با هم بودند و جونگ ازادانه سارا رو با خودش به خونشون میاورد ...یه روز که سارا تو خوابگاه مشغول درس خوندن بود گوشیش زنگ زد....

جونگ:سلام خانومی خوبی عزیزم؟..

سارا:سلام خوبم ممنون ...تو خودت خوبی؟

جونگ:مرسی خانومم خوبم....ببین امروز بعد از کلاس وایستا خودم میام دنبالت....جایی نری تا بیام باشه....

-باشه حتماٌ...منتظرتم..

سارا وسایل حمامشو برداشت و از اتاقش اومد بیرون که با کلارا روبرو شد....بهش سلام کرد ولی کلارا جوابشو نداد...

کلارا:میدونی که اول باید ما حموم کنیم بعد تو...در ضمن نظافت خونه هم امروز با توئه...

-ولی من که دیروز اینجاها رو تمیز کردم ...

-من که ندیدم فکر نکن میتونی از زیر کار دربری اینجا دیگه مامان جونت نیست که لی لی به لالات بذاره فهمیدی.(ارستوو)

-میشه حداقل زود از حموم بیای بیرون آخه وقتی به من میرسه آب سرد میشه...

-چرا باید همچین کاری بکنم ها...من عادت دارم تو وان دراز بکشم ...نمیتونم عادتمو کنار بذارم...

-آخه چرا انقدر اذیتم میکنی...من میخوام باهاتون دوست باشم...مگه چکار کردم که ازم خوشت نمیاد و اینجوری باهام رفتار میکنی...

-من هر جور دلم بخواد رفتار میکنم دلیلشم به خودم مربوطه...اگه خیلی ناراحتی میتونی بری از دخترای لوس و ننری مثل تو که همش تو ناز و نعمت بودن و از خود راضین اصلا خوشم نمیاد....

فلورا:کلارا خواهش میکنم بس کن دیگه...

کلارا به طرف فلورا نگاه کرد و گفت:تو دخالت نکن و برو تو اتاقت....راستی ببینم از دوست پسرت چه خبر حتما خیلی پولداره... بر عکس ظاهرت معلومه ادم مارمولکی هستی حتما با هم خیلی خوش میگذرونین مگه نه هرزه کوچولو...

-خوشم نمیاد همش بهم میگی هرزه...من هرزه نیستم این موضوع هم مربوط به خودمه لطفاٌ تو کار من فضولی نکن...کلا با عصبانیت به سمت سارا رفت که صدای فلورا باعث شد سرجاش وایسته...

فلورا:ولش کن باهاش کاری نداشته باش...دیگه اجازه نمیدم با اینم مثل قبلی رفتار منی...

کلارا:بهت میگم دهنتو ببند و خفه شووگرنه...

سارا یهو سرش گیج رفت ...دستشو گذاشت روی سرش تعادلشو از دست داد و افتاد روی زمین...

کلارا:هه...واقعاٌ که عجب مارمولکیه....ببین چجوری خودشو به موش مردگی میزنه...این اداها رو پیش ما درمیاره که دلمون واسش بسوزه...

فلورا به طرف سارا رفت و کنارش روی زمین نشست...حالت خوبه...چی شد یه دفعه!...

-چیزی نیست فقط یهو سرم گیج رفت...

کلارا:دخترای نازنازی مثل اون همیشه بلدن چطوری آدمو خام خودشون بکنند...اون داره نقش بازی میکنه تو نمیفهمی!....

فلورا داد زد و گفت:این تویی که نمیفهمی...مگه نمیبینی حالش خوب نیست چرا دست از سرش برنمیداری...مطمئن باش ایندفعه دیگه نمیذارم هر بلایی خواستی سرش بیاری...

کلارا:تو هم یه احمقی مثل اون...رفت تو اتاقشو در و محکم بست..

فلورا دست سارا رو گرفت و نشوندش روی مبل ورفت آشپزخونه یه لیوان آب قند درست کرد و آورد و داد دست سارا..

فلورا:بییا اینو بخور حالت بهترمیشه...حتماٌ فشارت افتاده...

سارا:ممنونم...تو دختر خوبی هستی...من از کلارا اصلا بدم نمیاد ولی دلیل این رفتارای بدشو با خودم نمیفهمم...

-کلارا خیلی تو زندگیش سختی کشیده من و اون از کوچکی با هم بودیم ...اون قبلا اینجوری نبود به خاطر اتفاقاتی که تو زندگیش افتاده اینقدر سخت و عصبی شده...

..........................

سارا بعد از اینکه صبحانشو خورد حاضر شد و به دانشگاه رفت (یه تاپ سفید رنگ آستین کوتاه با یه دامن مشکی روی زانو پوشیده بود..)

بعد از اونم با ثریا به کالاس درس رفتند ولی بازم حین انجام حرکات رقص تعادلشو از دست داد...سرش گیج رفت و افتاد روی زمین و نتونست ادامه بده..

سارا و ثریا تو محوطه دانشگاه قدم میزدند...

ثریا:ببین سارا باید حتماٌ بیای با هم بریم دکتر ...این دومین باره اینطوری میشی ممکنه موضوع مهمی باشه نباید راحت ازش بگذری...

-چیز مهمی نیست...خودم میدونم از خستگیه...نمیخواد نگران من باشی خوب میشم...

ثریا:اصلاٌ حالا که اینطوره من خودم امروز باهات میام خوابگاه و مواظبتم تا خوب بشی...

-نه عزیزم لزومی نداره...همین موقع به گوشی سارا پیام اومد به گوشیش نگاه کرد...جونگ مین بود پیام داده بود که یه خیابون پایینتر منتظرشه...

سارا:من باید برم کار دارم بعداٌ میبینمت باشه...

ثریا:سارا نمیخوای بگی قضیه این تماسای تلفنی و پیامکا چیه...مگه من دوستت نیستم نمیخوای بهم بگی...

-به موقش بهت میگم ولی الان نمیتونم....باید برم جایی ..

-باشه بازم از جواب دادن طفره رفتی ولی عیبی نداره بازم صبر میکنم...

سارا و ثریا خداحافظی کردند و از هم جدا شدند سارا به سمت خیابونی که جونگ مین بود حرکت کرد ...ماشینشو از دور دید و براش دست تکون داد جونگ مین حرکت کرد و جلوی سارا نگهداشت و سارا سوار شد بعد هم فوراٌ حرکت کرد...

جونگ:میخوام کلاٌ امروز رو با هم باشیم ...امروز کاری ندارم میتونیم هرجا خواستیم بریم..

سارا خندید و گفت:آره خیلی خوبه حاضرم....

جونگ:خوب خانومی حالا دوست داری کجا بریم...

سارا:شهربازی......-چیییییی؟شهر بازی؟...ولی اخه اونجا که خیلی شلوغه من راحت نیستم...تازه ما هنوز دوستیمونو رسماٌ اعلام نکردیم اگه کسی ما رو با هم ببینه بد میشه...

سارا با لب و لوچه اویزون و حالتی بچگانه گفت:اره فهمیدم باشه ...نمیریم شهر بازی...

جونگ خندید و گفت:عزیزم بهت قول میدم بعد از اینکه تو رو به عنوان دوست دخترم اعلام کردم ببرمت شهر بازی...قول میدم...ولی الان میخوام ببرمت یه جای خوب که تا حالا نرفتی....محکم بشین که رفتیم..جونگ سرعتشو زیاد کرد...سارا با یه دستش دستگیره در ماشینو محکم گرفته بود و با دست دیگش بازوی جونگ رو چسبیده بود و جیغ میکشید جونگ مینم فقط به اون میخندید...

جونگ مین ماشینش رو جلوی یه باشگاه سوارکاری نگهداشتو هردوشون پیاده شدند و وارد باشگاه شدند...وارد محوطه سوارکاری شدند...جونگ دست سارا رو گرفت و با هم به طرف یه اسب سفید رفتند...

سارا:واااای..خدای من این چقدر خوشگله...

جونگ:ازش خوشت میاد ...

-آره خیلی....

-میدونی سارا من عاشق اسبم ...بعضی وقتا میام اینجا اینم اسبمه...

-جدی میگی...وای خیلی نازه....

-میخوای سوارش بشی؟...

-چیییی؟...من؟...نه من میترسم تا حالا سوار اسب نشدم..

-اشکالی نداره...با هم سوار میشیم من مواظبتم...

جونگ مین به سارا کمک کرد که سوار اسب بشه و خودشم پشت سر سارا سوار شد..

سارا از ترس خودشو به سینه جونگ مین میچسبوند وجونگ هم همش به کارای اون میخندید...که یهو دوباره سر سارا گیج رفت و میخواست از اسب بیفته که جونگ گرفتش...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/





طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ جمعه 7 بهمن 1390 ] [ 05:48 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :