تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوستای خوبم خوبین ..من که اصلا خوب نیستم نمیدونید وقتی به شخصیت آدم توهین میشه و بهش تهمت بزنن چه حالی بهش دست میده خیلی داغونم یکی به خودش اجازه داده هر چی از دهنش بیرون میومده بهم گفته انگار نه انگار که خدایی هم هست ببینین من بازم میگم تو پست ثابت حرفایی که زدم کاملا جدی بودند ...داستان من اگه توش یه صحنه داشته باید اینقدر مهم بشه که به خاطرش به شخصیت یه نفر که نمیشناسنش توهین کنند ..واقعا برای بعضی ها متأسفم با اینکه من گفته بودم هیجان زده نشین و خودتونو حفظ کنین ولی مثل اینکه بعضی ها نگرفتن قضیه رو ...به هر حال برام مهم نیست منم و خودای خودم ازشم اصلا نمیگذرم ...
ببخشید اگه سرتونو بدرد آوردم و ناراحتتون کردم دلم پر بود واقعا داغونم بچه ها...
برید ادامه...
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

با مامانم خداحافظی کردم و دوباره روی تخت دراز کشیدم و خوابم برد....  

ساعت 12 شب بود خوابم نمیبرد از اتاقم اومدم بیرون و رفتم طبقه پایین همه جا تاریک بود سایه شخصی که روی کاناپه نشسته بود توجهمو جلب کرد وقتی دقت کردم دیدم هیونه...به طرفش رفتم وقتی متوجهم شد جا خورد....کنارش روی کاناپه نشستم

-خوابت نمیبره...

-نه......چند دقیقه ای به سکوت سپری شد هیچ کدوممون نمیدونستیم چی باید بگیم دلیل ناراحتیشو میدونستم ولی واقعا خودمم نمیتونستم درست تصمیم بگیرم...

هیون:باهاش حرف زدی؟...

-اره...من واقعا گیج شدم نمیتونم تصمیم بگیرم ...وقتی پیشم نبود نمیتونستم فراموشش کنم و حالا که اینجاست...

-مگه بهش علاقه نداری...برگشتم و به چهره هیون خیره شدم بدون اینکه نگام کنه ادامه داد...باید به قلبت رجوع کنی...قلبت هیچ وقت بهت دروغ نمیگه...نمیخوا نگران من باشی من اونقدرا هم بی منطق نیستم که نتونم با این موضوع کنار بیام نمیگم برام راحته ولی...من قصد ندارم کنا بکشم ولی اگه تو اونو انتخاب کنی ..من نمیتونم جلوتو بگیرم چون نمیخوام بهت تحمیل بشم....اینی که میگم برام خیلی سخته ولی...سعی میکنم فراموشت کنم....

همونطور نگاش میکردم چهرش به نظر آروم میومد ولی متوجه میشدم وقتی داره اون حرفا رو میزنه خیلی اذیت میشه ...دستاشو تو هم مشت کرده بود و فشار میداد...

هیون بلند شد...دیگه بهتره بریم بخوابیم...ممکنه بقیه رو بیدار کنیم و چند قدم به سمت جلو حرکت کرد صداش کردم وایستاد و به طرفم برگشت ...

-واسه همین نمیخواستم عاشقم بشی...دوست نداشتم اذیتت کنم...متأسفم...

هیون لبخندی زد و گفت:حتی خودمم نمیدونم چجوری عاشقت شدم وقتی تازه به اینجا اومده بودین یه حسی بهت پیدا کرده بودم ولی خودمم نمیدونستم چیه چون تا حالا به هیچ دختری این حسو نداشتم ...عصبی بودم چون نمیدونستم چرا وقتی میخوام بخوابم به تو فکر میکنم ...سر کلاس حواسم به تو بود اگه باهات بد رفتاری میکردم فقط به خاطر این بود که از دست خودم کلافه بودم ...وقتی اون اتفاق توی پارک جنگلی برات افتاد قلبم تیر کشید و دلم لرزید فهمیدم که دوست دارم ...میخواستم باهات در مورد احساسم حرف بزنم ولی تو منو از خودت دور میکردی ... هر چی ازم دورتر میشدی احساسم بهت قویتر میشد...الانم از اینکه عاشقت شدم پشیمون نیستم هر تصمیمی هم بگیری بهش احترام میذارم...

همونطور با بهت نگاش کردم....یعنی تو..از همون اول بهم علاقه داشتی...از من بدت نمیومد...

هیون خندید و گفت:معلومه که نه......خوب دیگه شب بخیر من دیگه باید برم..

هیون رفت طبقه بالا منم بعد از 5 دقیقه رفتم به اتاقم ...خیلی فکرم مشغول شده بود اصلا خوابم نمیبرد نمیتونستم دلیل این سردرگمیمو بفهمم ....یعنی من عاشق هردوشون شدم ولی نه این ممکن نیست...از کلافگی موهامو بهم ریختم چشمامو بستم تا خوابم ببره...نمیدونم چه ساعتی خوابیدم ....

.........................

سه روز از این ماجرا گذشت و ولی من هنوز نتونسته بودم تصمیم بگیرم یه روز بعدظهر که با هیون از بیمارستان به خونه اومدیم ..مامانش تو آشپزخونه مشغول غذا درست کردن بود که با دیدن ما به طرفمون اومد و گفت:اومدین ...منتظرتون بودم ...این دو تا پاکتو یکی اومد داد و رفت ...واسه تو و هیونه...پاکتارو به دست منو هیون داد...هر دو با هم پاکتو باز کردیم و مشغول خوندن شدیم دعوتنامه از طرف جونگ مین بود هر دومونو برای جشن دعوت کرده بود به هیون نگاه کردم قیافش کمی تو هم رفت ولی بدون اینکه بهم نگاه کنه عذرخواهی کرد و رفت طبقه بالا...

مامان هیون:چیزی شده عزیزم ...هیون از چیزی ناراحته خبر بدی بود...

-نه خانوم کیم نگران نباشید چیز خاصی نیست فقط یه مهمونی سادست از طرف یکی از دوستای قدیمی...

-واقعا این که خیلی خوبه روحیه هر دوتون عوض میشه...حتما باید برید ...

لبخندی زدم و گفتم حتماٌ ...ببخشید من میتونم برم اتاقم...

-آره عزیزم میدونم خیلی خسته ای ...برو استراحت کن ...

از مامان هیون تشکر کردم و رفتم طبقه بالا میدونستم هیون چه حالی داره خواستم برم اتاقش ولی پشیمون شدم رفتم تو اتاقمو خودمو انداختم روی تختم ...

هیون روی تختش نشسته بود و فکر میکرد بعد از چند دقیقه از جاش بلند شد و از اتاق اومد بیرون و رفت سمت اتاق آیسان و در زد ....

روی تختم دراز کشیده بودم که یکی در اتاقمو زد از جام بلند شدم و گفتم بی تو...

هیون در و باز کرد و گفت:وقت داری؟....

سرمو به علامت مثبت تکون دادم وارد اتاقم شد و روی تخت کنارم نشست...

هیون:خوب ....حالا واسه جشن آماده هستی....

به هیون خیره شدم و گفتم:تو هم میخوای بیای...

هیون خندید...خوب معلومه که میام...واسه چی نباید بیام این فقط یه مهمونی سادست همین...

همونطور با بهت نگاش میکردم نگاهشو ازم گرفت و گفت:چرا اینجوری نگام میکنی ...یعنی اینقدر از نظر تو ضعیف به نظر میام....

-نه نه...اصلا اینطور نیست من فقط...

هیون بلند شد و دستاشو تو جیباش فرو کرد و با خونسردی گفت:راستی اگه لباس نداری میتونیم بریم بیرون با هم بخریم ...من الان بیکارم حاضر شو با هم بریم...

-مگه تو خسته نیستی...

-نه ....مهمونی فردا شبه ...فردا هم که هم کلاس داریم هم باید بریم بیمارستان وقتی برای این کار نمیمونه فقط امروز میتونیم بریم خرید...من میرم تو هم زود آماده شو بیا پایین باشه...

هیون از اتاق بیرون رفت و منم فورا آماده شدم و رفتم طبقه پایین ...هیون پایین منتطرم بود با ماشین باباش رفیم به یه مرکز خرید بزرگ ...تا حالا هیون و اونجوری ندیده بودم همش شوخی میکرد و مسخره بازی در میاورد لباسای زشت و بیریختو نشونم میداد و میگفت به دخترای بیریخت لباس بیریخت میاد کلی با هم خندیدیم و مغازه ها رو دور زدیم بعد هم هیون برام یه لباس با یقه پوشیده و آستین کوتاه با دامن روی زانو به رنگ سوسنی انتخاب کرد ...سلیقش خیلی خوب بود از لباس خوشم اومد هیون نذاشت پول لباسو حساب کنم منم واسه اینکه ناراحت نشه اصرار نکردم ...خلاصه بعد از خرید لباس اومدیم خونه هر دومون از خستگی نای راه رفتن نداشتیم بدون اینکه شام بخوریم رفتیم به اتاقامون...اومدم تو اتاقم و خودمو انداختم روی تخت حتی حال نداشتم لباسامو دربیارم با همون لباسا خوابم برد ...

روز بعد بعد از اینکه از دانشگاه تعطیل شدیم اومدیم رفتیم بیمارستان و بعد از اونم فورا اومدیم خونه تا خودمونو برای جشن اماده کنیم ...اول یه دوش آب گرم گرفتم تا کمی سرحال بشم بعد هم لباسمو تنم کردم با کفشای سوسنی پاشنه بلند و موهام از پشت بستم و یه گل رز سوسنی هم زدم به یه طرف موهام ...آرایش مختصری هم کردم و از اتاقم اومدم بیرون و رفتم طبقه پایین ...هیون پایین منتظرم بود وقتی منو دید یه لحظه جا خورد ولی سریع خودشو جم و جور کرد و گفت:بریم داره دیر میشه و خودش رفت از خونه بیرون...

مامان هیون:وای دخترم چقدر خوشگل شدی این لباس خیلی بهت میاد ...برو امیدوارم بهتون خوش بگذره عزیزم...

با مامان هیون خداحافظی کردم و رفتم بیرون سوار ماشین بابای هیون شدیم و حرکت کردیم...بین راه هیچ حرفی بینمون زده نشد بعد یک ساعت رسیدیم به محل جشن ...با هیون وارد سالن شدیم سالن خیلی بزرگی بود و خیلی هم شیک با ردیف میز و صندلی های زیبا که مخصوص مهمونا بود آدمای زیادی اونجا بودند که مشخص بود از طبقات بالای جامعه هستند تعدادی از هنرپیشه ها –گروههای موسیقی-خواننده ها و ...به اونجا دعوت شده بودند من و هیون یه گوشه وایستاده بودیم که جونگ مین با یه نفر دیگه در حالی که بهمون لبخند میزد به طرفمون اومد...

جونگ مین اومد و با من و هیون دست داد و احوالپرسی کرد ...

جونگ:آقای کانگ ایشون از دوستای خیلی خوب من هستند آقای کیم هیون جونگ...

کانگ با هیون دست داد و گفت:خوشبختم من مدیر اجرایی برنامه های آقای پارک هستم ...راستی این خانوم زیبا رو معرفی نمیکنید...دوست دخترتون هستن...

من و هیون از این حرفش جا خوردیم هیون اومد چیزی بگه که جونگ جواب داد ...نه ایشون از همکلاسیهای آقای کیم هستند و همینطور از دوستای خانوادگیشونند...

هیون لبخند کمرنگی زد و گفت:بله درسته ...ایشون خانوم ایسان سولاری از دوستای خانوادگی ما هستند....

کانگ دستش رو به طرفم دراز کرد و باهام دست داد...از دیدنتون خوشبختم ...خانوم زیبایی هستین...

لبخندب زدم و ازش تشکر کردم ...بعد هم اقای کانگ به سمت دیگه ای از سالن رت و با بقیه گرم صحبت شد جونگ ما رو به سمت یه میز راهنمایی کرد و خودش هم اومد نشست پیش ما ...

جونگ:خیلی خوشحالم که دعوتمو قبول کردی و به اینجا اومدی ...

لبخندی زدم و سرمو تکون دادم ....مهمونی ادامه پیدا کرد و موزیک تو سالن پخش شد جونگ از جاش بلند شد و اومد طرف من و دستشو به سمتم دراز کرد...افتخار یه دور رقص میدید...

نمیدونستم چی بگم هیون فقط سرش پایین بود و چیزی نمیگفت لبخندی زدم و دستشو گرفتم و با هم به وسط سالن رفتیم و شروع کردیم به رقصیدن جونگ با یه دستش کمرمو و با دست دیگش دستممو گرفته بود و همونطور که میرقصید به چشمام خیره شده بود چشماش برق خاصی داشت یه لحظه به هیون که نشسته بود نگاه کردم ...داشت نگامون میکرد ولی هیچ عکس العملی نداشت دلم براش میسوخت همونطور بهش خیره شده بودم که موزیک قطع شد وهمون موقع داغی چیزی رو روی لبام احساس کردم جونگ داشت منو میبوسید کاملا هول شده بودم هیچ عکس العملی نتونستم انجام بدم جونگ صورتشو از صورتم دور کرد و بهم خیره شد ...

جونگ:دوست دارم...خواهش میکنم منو ببخش بگو که منو بخشیدی...

به میزی که هیون اونجا نشسته بود نگاه کردم ولی هیون اونجا نبود....


Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/



طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 01:07 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :