تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام ..
امروز حالم خیلی بهتره گفتم بیام واستون قسمت بعدی رو بذارم این قسمت بیشتر از قسمتای دیگست گفتم جریمه تأخیر داستانمو جبران کنم .
.از این قسمت به بعد فصل سوم داستان شروع میشه حتما بخونید...
خوب دوست جونیای خودم زیاد معطلتون نمیکنم برید ادامهههههههه...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
این جونگی هم اخره ما رو میکشه با این عسکاش الهییییییییییی...

 سارا از ترس خودشو به سینه جونگ مین میچسبوند وجونگ هم همش به کارای اون میخندید...که یهو دوباره سر سارا گیج رفت و میخواست از اسب بیفته که جونگ گرفتش...

جونگ:چت شد یهو؟...

سارا:میشه پیاده شیم سرم داره گیج میره...

جونگ:اره حتماٌ...از اسبب پایین اومد و به سارا هم کمک کرد تا بیا پایین دستشو گرفت و اونو برد بیرون محوطه اسب سواری و روی یه نیمکت نشوند  خودش هم اومد جلوی پای سارا روی زمین نشست ...

جونگ:سارا حالت خوب نیست میای بریم دکتر ...

-نه نمیخواد چیزیم نیست...فقط یه کم سرم گیج رفت....الان خوب میشم..

جونگ:میرم برات یه لیوان آب بیارم همینجا بشین تا بیام...

جونگ مین رفت و خیلی زود با یه لیوان آب برگشت و لیوانو داد دست سارا و کنارش روی نیمکت نشست سارا کمی آب خورد تا حالش یه کم سر جاش بیاد ...

جونگ:حالت بهتره؟...سارا سرشو به علامت مثبت تکون داد ...جونگ نفس راحتی کشید و دستشو دور بازوهای سارا گرفت و اونو به خودش چسبوند...

جونگ:از وقتی تو وارد زندگیم شدی همه چیز برام رنگ و بوی دیگه ای داره...نمیخوام از دستت بدم میخوام تا آخر عمرم باهات باشم اگه حتی قرار باشه یه روز تو دنیا زندگی کنم میخوام اون یه روزو کنار تو باشم..

سارا به طرف جونگ مین نگاه کرد و گفت:منم همین حسو دارم هر وقت با توام احساس آرامشی بهم دست میده که هیج جا نمیتونم بدستش بیارم ...جونگ به طرفش نگاه کرد و خندید...سرشو گذاشت روی پای سارا و روی نیمکت دراز کشید و به صورت سارا خیره شد ...وقتی با اون چشمای نافذ بهش خیره میشد قلب سارا به تپش میوفتاد...

بعد از اینکه از باشگاه بیرون اومدند به یه رستوران رفتند و ناهار خوردند و بعد هم با هم رفتند کنار رودخانه هان و با هم قدم زدند ...هوا تاریک شده بود جونگ دست سارا رو گرفت و با خودش به هتلی که نزدیک اونجا بود برد ....خودشو کامل پوشوند و ماسکی به صورتش زد بعد از اینکه یه اتاق گرفت سارا رو دنبال خودش کشوند و با خودش به سمت آسانسور برد و دکمه آسانسور رو زد و هر دو وارد آسانسور شدند....

سارا:داری چکار میکنی جونگ...من الان باید برم خوابگاه ...اگه کسی تو رو با من ببینه واست خیلی بد میشه...

جونگ:دلم میخواد امشبو کنارم باشی ...نگران خوابگاه هم نباش مشکلی به وجود نمیاد ....

-اگه بشناسنت میدونی چه جنجالی میشه...

-تو نگران نباش عزیزم من مواظبم کسی نمیفهمه...

آسانسور طبقه 20 متوقف شد و هر دو بیرون اومدند و به سمت اتاق مورد نظر حرکت کردند...رمز در رو وارد کردند و وارد اتاق شدند اتاق خیلی شیک و مجهزی بود و همه جور امکانات داشت ...سارا به سمت ترانس رفت از اونجا میشد به راحتی رودخانه رو دید ...

جونگ سریع با داخلی تماس گرفت تا شام رو واسشون بیارند بالا...

سارا:اینجا خیلی قشنگه جونگ ...بیا ببین از تو ترانس رودخانه کاملا پیداست...

جونگ:از اینجا خوشت میاد عزیزم ...دلم میخواست امشبو پیش من باشی خیلی وقته با هم نخوابیدیم...

سارا سرخ شد و سرشو انداخت پایین...

جونگ مین خندید و گفت:من دیگه شوهرتم تو نباید ازم خجالت بکشی...

سارا:چییییی...شوهر...ببخشید از کی تا حالا اصلا حالا که اینطوره من باید فکر کنم...

-اا...اینجوریه...ببین عزیزم دیگه چه بخوای چه نخوای مال خودمی ...به این راحتیا دست از سرت برنمیدارم گرفتی...خوب تا شامو میارن من میرم دوش بگیرم و به طرف حمام رفت ...بعد از 10 دقیقه از حمام اومد بیرون سارا داشت با گوشیش ورمیرفت...

همون موقع صدای در اومد ....جونگ خواست بره درو باز کنه که سارا زودتر به سمت در رفت و گفت:میخوای بشناسنت حواست کجاست من خودم باز میکنم... رفت در و باز کرد وخدمتکار وارد اتاق شد جونگ روشو کرد اونور و مشغول خشک کردن موهاش شد خدمتکار بعد از اینکه غذایی رو که جونگ سفارش داده بود روی میز گذاشت از اتاق خارج شد....

جونگ:بیا عزیزم بشین اینجا ..باید همشونو بخوری فهمیدی(ارستو)..

سارا:چیی...همشو مگه من گودزیلام چجوری همشو بخورم ...اصلا چرا اینهمه غذا سفارش دادی ها...

-باید همشو بخوری...از بس غذا نمیخوری اینطوری ضعیف شدی و سرت گیج میره...میخوای همه مسخرم کنند وبهم بگن عرضه ندارم به دوست دخترم برسم  ...نمیتونم ببینم یه بار دیگه ضعف میکنی و میوفتی....

سارا تسلیم شد و دیگه چیزی نگفت و هر دو مشغول خوردن شام شدند بعد از اون سارا داخل ترانس رفت ...رودخانه کاملا آروم بود و صدای دلنشین امواج گوشش رو نوازش میداد ..به فکر فرو رفته بود که جونگ پتویی رو دورش گرفت و از پشت بغلش رد و طبق عادت همیشگیش گردنشو بوسید و سرشو روی شونه سارا گذاشت ....اینجوری اومدی بیرون نمیگی ممکنه سرمابخوری....

-هوا خیلی خوبه من شبای مهتابی رو خیلی دوست دارم یاد خونه خودمون تو ایران میوفتم همیشه با سعید داداشم میرفتم وایمیستادیم تو حیاط و ماه و ستاره ها رو تماشا میکردیم...سعید با اینکه یه پسره اما خیلی احساساتیه...راستی میدونی اون از طرفدارای دواتیشه گروه شماست ...من نمیدونستم وقتی اومدم اینجا فهمیدم...اگه بفهمه که من این همه مدت با دابل اس بودم و حالا هم با توام کاملا شوکه میشه...

-حتما دلت حسابی واسه خانوادت تنگ شده ...

سارا آهی کشید و گفت:اره درسته ...حالا که اینجام و ازشون دورم قدرشونو میدونم...قطره اشکی از گوشه چشمش روی گونش غلطید جونگ متوجه شد آروم گونشو بوسید و گفت:حالا گریه نکن باشه..قول میدم خودم ببرمت ایران تا ببینیشون...

سارا خندید و چیزی نگفت...

جونگ:خوب دیگه بهتره بریم تو داره سرد میشه موافقی...

سارا سرشو به علامت مثبت تکون داد و با هم رفتند داخل اتاق ...

سارا و جونگ مین کنار هم روی تخت دراز کشیدند جونگ یه دستشو گذاشته بود زیر سرش و هر دو به سقف خیره شده بودند ...جونگ به طرف سارا نگاه کرد و اونو به طرف خودش کشوند و تو بغلش گرفت ...

جونگ:سارا...چرا هیچوقت بهم نمیگی دوسم داری...

-خوب مگه حتما باید بگم ...یعنی معلوم نیست...

-میدونم ولی...راستی میخوام بدونم از اینکه...از اینکه باهام رابطه برقرار کردی پشیمون نیستی...

سارا مکثی کرد و گفت:نمیدونم ...خودمم نمیدونم چی شد که اون کارو کردم فقط یه کم میترسم...

جونگ سارا رو به طرف خودش برگردوند و زل زد تو چشماش...من نامرد نیستم ...اگه راستشو بخوای بعدش خودمم پشیمون شدم ولی الانم جای هیچ نگرانی نیست..بهت قول میدم همه چیرو درست میکنم فقط بهم اعتماد کن و صبور باش باشه..

سارا سرشو به نشونه مثبت تکون داد ...جونگ صورتشو به صورت سارا نزدیک کرد و لباشو روی لبای اون گذاشت و شروع کرد به بوسیدنش و اونو بیشتر تو بغلش گرفت...که یهو سارا دستشو روی سینه جونگ قرار داد و اونو به عقب هول داد و خودشو از بغلش بیرون کشید و از روی تخت بلند شد و دستشو گرفت جلوی دهنش و فوراٌ به طرف دستشویی حرکت کرد ...جونگ کاملا از حرکت سارا شوکه شده بود فورا بلن شد و دنبال سارا رفت ....سارا به دستشویی که رسید بالا آورد ....جونگ حسابی هول شده بود ...

جونگ:چی شد سارا ....چرا حالت بهم خورد ...

سارا کمی نفسش سر جاش اومد دهنشو با دستمال پاک کرد و همونطور که حالش بد بود از دستشویی اومد بیرون وقتی قیافه نگران جونگ رو دید گفت:حتما به خاطر شام امشبه ...خیلی پرخوری کردم....چیزی نیست...

-نه اینطوری نمیشه حاظر شو بریم دکتر...

-گفتم که چیزی نیست...میخوای منو با تو تو بیمارستان ببینن...

-اصلا برام مهم نیست مهم تویی ...

-ببین من حالم خوبه ...تا فردا صبر میکنم اگه حالم بهتر نشد اونوقت میریم دکتر...

.....................

فردا صبح سارا زودتر از خواب بیدار شد و خودشو از بغل جونگ کشید بیرون و رفت به طرف دستشویی که دوباره حالش به هم خورد و بالا آورد ولی ترجیح داد چیزی به جونگ نگه ...بعد هم دوش گرفت و تماس گرفت که صبحانشونو بیارن بالا...

به طرف تخت رفت و بالای سر جونگ نشست و چند بار تکونش داد و صداش کرد...جونگ  چشماشو باز کرد و فورا از جاش بلند شد و گفت:ساعت چنده سارا...

-ساعت 30/8 سریعتر بلند شو برو دوش بگیر الان صبحونه رو میارن ...منم کلاس دارم دیرم میشه...

-باشه عزیزم...راستی امروز حالت بهتره؟...

-اره خوبم...پاشو دیر شد...

جونگ بلند شد و رفت به طرف حمام بعد 10 دقیقه درحالی که سرشو با حوله خشک میکرد اومد بیرون...

سارا:بیا بشین صبحونه آمادست ...زودتر بخورش که دیرمون نشه...

صبحانشونو خوردن و اماده شدند و از هتل اومدند بیرون و به سمت شهر حرکت کردند (اخه بچه ها رودخانه هان کمی از شهر سئول دوره...) جونگ سارا رو رسوند دانشگاه و خودشم رفت دنبال کارای خودش ....

............................

ساعت 10 شب بود پسرا همگی خونه بودند ...جونگ مین تو حموم بود که گوشیش زنگ زد ...هیون اومد اتاق جونگ ...

هیون جونگ:جونگ مین رفتی پیش آقای کانگ بهم گفت کارت داره...جونگ...

هیون متوجه شد که گوشی جونگ زنگ میزنه به طرف گوشی رفت و با دیدن اسم سارا به سمت حمام رفت و از پشت در صداش کرد ولی جونگ صداشو نمیشنید چون دوش حمام باز بود خودش گوشی رو جواب داد..

هیون:الو سارا...الان جونگ تو حمامه وقتی اومد....بله...چی ...کجا؟....الان خودمو میرسونم...گوشی رو گذاشت و به سمت در حمام رفت و خواست جونگ و صدا کنه ولی پشیمون شد و خودش لباس پوشید وفوراٌ از خونه رفت بیرون و حتی جواب پسرا رو که ازش میپرسیدن کجا میره رو هم نداد...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/



طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 09:29 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :