تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلام دوستای عزیزم خوبین خوشین؟...منم خوبم شکر خدا این چند وقته خیلی گرفتار بودم واقعاٌ معذرت میخوام ازتون ...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Big_Blue/blue_emoticonsz_3.gif
اینم از قسمت بعدی داستان که منتظرش بودین حرف خاصی ندارم ....
برید ادامههههههههههههه...
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Big_Blue/blue_emoticonsz_10.gif
راستی نظررررر یادتون نره اگه ببینم نظرا کمه نمیام...(شوخی کردم...)http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Big_Blue/blue_emoticonsz_12.gif
Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/
هه هه هه انگاری میخواد بره خواستگاری...


جونگ:دوست دارم...خواهش میکنم منو ببخش بگو که منو بخشیدی...

به میزی که هیون اونجا نشسته بود نگاه کردم ولی هیون اونجا نبود....

به جونگ مین نگاه کردم همونطور بهم زل زده بود و منتظر بود...سرمو به نشونه مثبت تکون دادم خندید و بغلم کرد....ممنونم عزیزم ...قول میدم دیگه تحت هیچ شرایطی ترکت نکنم....دوست دارم..

از بغلش اومدم بیرون و بهش خیره شدم چشماش از خوشحالی برق میزد بهش لبخند زدم ...

با هم به سمت یکی از میزها رفتیم و نشستیم ...نگران هیون بودم اون حتما ما رو تو اون وضع دیده بود...میتونستم حالشو بفهمم سرمو به اطراف میچرخوندم وبین جمعیت دنبالش میگشتم ..

جونگ:چیزی شده عزیزم...مضطرب به نظر میرسی...

-نه اصلاٌ...نمیدونم هیون کجا گذاشت رفت...هر چی نگاه میکنم نمیبینمش....

حتماٌ تا دستشویی رفته آبی به سرو صورتش بزنه....اینکه نگرانی نداره...میگم شما دوتا حتماٌ خیلی با هم دوستین مگه نه.....

هول شدم خندیدم و گفتم:خوب اره چون مادرامون خیلی با هم صمیمی اند ....اون دوست خیلی خوبیه خیلی بهم کمک کرده من هیچوقت نتونستم زحمتاشو جبران کنم...

-میفهمم چی میگی...منم ازش خوشم میاد احساس میکنم میتونم باهاش راحت باشم امیدوارم بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم....

اقای کانگ رفت بالای سالن و به همه خوشامد گفت و بعد هم جونگ مین و صدا زد ...

جونگ بلند شد و به طرف من اومد و دستمو گرفت و بلندم کرد..جونگ:باهام بیا میخوام به همه معرفیت کنم.....

-چیی؟...ولی اخه...

جونگ نذاشت حرفمو تموم کنم دستمو کشید و با خودش بالای سالن برد...اقای کانگ میکروفن رو دا دست جونگ مین ...

جونگ:به همه شما عزیزانی که دعوت منو قبول کردید و به این مهمونی تشریف آوردید خوشامد میگم و امیدوارم شب خوبی رو پشت سر گذاشته باشید ....همینجا میخوام یه مطلبی رو اعلام کنم ...ایشون خانوم آیسان سولاری دوست دخترمن هستند....

با تعجب به جونگ مین نگاه کردم....فکر نمیکردم منو اینجوری معرفی کنه نمیدونم چرا زیاد حس خوبی نداشتم ....همه برامون کف زدند و بهمون تبریک گفتند...داشتم به جمعیتی که تشویقمون میکردند نگاه میکردم که ته سالن چشمم به هیون افتاد...چند دقیقه به هم زل زدیم هیون لبخندی زد که کاملا معلوم بود مصنوعیه و شروع کرد به کف زدن ...وقتی عکس العمل هیون رو میدیدم بیشتر ناراحت میشدم اگه باهام بد رفتاری میکرد یا بی توجهی احساس بهتری پیدا میکردم ولی خونسردی هیون بیشتر عذابم میداد ...دلم براش میسوخت نمیدونم واقعا احساسی که بهش داشتم یه دلسوزی ساده بود یا ....

هیون به طرفمون اومد و بهمون تبریک گفت به طرفم نگاه کرد سرمو پایین انداختم ...

هیون:جونگ مین پسر خوبیه مطمئنم که با هم خوشبخت میشید ...من هم خوشبختی تو رو میخوام....

سرمو بالا گرفتم و به چشماش خیره شدم لبخندی زدم و ازش تشکر کردم ...نگاهشو ازم گرفت  به سمت جونگ مین نگاه کرد ...

هیون:ببین جونگ مین میدونم شما دو تا خیلی وت مدیگه رو میشناسین ولی ازت میخوام کاری کنی که آیسان هیچوقت احساس ناراحتی نکنه من اونو مثل....اون بهترین دوست منه و دلم میخواد همیشه شاد ببینمش ...جونگ مین دستشو گذاشت رو شونه هیون و خندید و گفت:خوشحالم که آیسان دوست خوبی مثل تو داره.....از اینکه نگرانشی ممنونم بهت قول میدم همیشه مواظبش هستم ....

مهمونی تموم شد ...من و هیون از سالن اومدیم بیرون و جونگ مین هم ما رو همراهی کرد ....بعد از اینکه با جونگ خداحافظی کردیم سوار ماشین پدرهیون شدیم و حرکت کردیم ...بین راه هیچ حرفی بینمون رد و بدل نشد هیون همونطور به جاده زل زده بود و چیزی نمیگفت منم ترجیح دادم حرفی نزدم...بالاخره رسیدیم خونه از ماشین پیاده شدیم و ورد خونه شدیم هیون از پله ها رفت بالا منم دنبالش رفتم به طبقه بالا که رسید کتشو درآورد و به طرف اتاقش رفت صداش کردم وایستاد و به طرفم برگشت ...

-میخواستم بگم...متأسفم...و سرمو پایین انداختم..

هیون به طرفم اومد و دستشو زیر چونم گرفت و سرمو بالا گرفت ...برای چی متأسفی ...تو که کاری نکردی ...گفتم که نمیخواد نگران من باشی من خوبم دیر یا زود باید این اتفاق میوفتاد ...من فقط میخوام تو خوشحال باشی همین...آدم خودخواهی و بی منطقی نیستم...خندید و کتشو روی شونش انداخت و رفت تو اتاقش...

با این حرفاش کمی آروم شدم به طرف اتاق خودم رفتم ...وارد اتاق شدم و در و بستم و خودمو روی تخت انداختم خیلی خسته بودم همونطور که فکر میکردم خوابم برد...

صبح بعد از خوردن صبحانه همراه هیون به سمت دانشگاه رفتیم تو اتوبوس بودیم که گوشیم زنگ زد به صفحه که نگاه کردم جونگ مین بود نگاهی به هیون کردم که همونطور ونسرد سرشو به صندلی تکیه داده بود و چشماشو بسته بود هیچ عکس العملی نشون نداد ...

هیون:نمیخوای جواب بدی...

با صدای هیون به خودم اومدم و گوشیمو جواب دادم...

-سلام عزیزم ....خوبی؟...حتماٌ کلاس داری و میری دانشگاه ...

-سلام ....مرسی خوبم...آره الان تو راه دانشگاهم...

-میخواستم اگه وقت داری بعد از کلاس بیام دنبالت با هم بریم بیرون...البته اگه شیفت نیستی...

-باشه ... نه امروز شیفت نیستم ...منتظرتم ...

-پس بعداٌ میبینمت عزیزم خداحافظ...

خداحافظی کردم و گوشی رو قطع کردم به هیون نگاه کردم همونطور چشماش بسته بود...

...................................

بعد از تعطیل شدن کلاس با سیوجین از دانشگاه اومدیم بیرون ...واقعا که چقدر این خبرا زود همه جا میپیچه همه بچه ها از قضیه مهمونی دیشب باخبر بودند و بهم تبریک گفتند بعضیهاشون ازم میخواستند که براشون از جونگ مین امضا بگیره ...بعضی از دخترا هم کلا ناراحت بودند و چپ چپ بهم نگاه میکردند..

سیوجین:واااااااای...آیسان من باورم نمیشه دختر تو چجوری تونستی دل پارک جونگ مین سوپر استار و که کلی طرفدار و خاطر خواه داره ببری...میدونستم به خاطر خوشگلیت پسرای زیادی جذبت میشن ولی واقعاٌ فکر نمیکردم یه روزی بشی دوست دختر پارک جونگ مین خواننده...اصلا ببینم تو چجوری با اون آشنا شدی ها...تو که اصلاٌ اهل موسیقی نیستی...

-من نمیدونستم جونگ مین اینهمه طرفدار داره...حتماٌ خواننده موفقیه...واقعاٌ خوشحالم همونطور که آرزوشو داشت...

-صبر کن ببینم ...نفهمیدم چی شد یعنی تو اونو قبل از اینکه خواننده بشه میشناختی!....

-اره...من و اون با هم تو دبیرستان همکلاسی بودیم و دوست صمیمی...ولی به خاطر یه سری اتفاقات از هم دور شدیم...و حالا دوباره اینجا همدیگه رو پیدا کردیم...

-چقدر جالب...باید برام یه روز مفصل از خاطراتت تعریف کنی باشه...

همین موقع یه فراری مشکی جلوی منو سیوجین متوقف شد شیشش دودی بود و داخل ماشین مشخص نبود ...در ماشین باز شد و جونگ مین رو دیدم که درحالی که میخندید گفت :خانوم خوشگله افتخار میدید برسونمتون...

سیوجین که همونطور خشکش زده بود و به جونگ مین نگاه میکرد...

سلام...این دوست و همکلاسیم سیوجینه...و با دستم به پهلوش زدم ...سیوجین به خودش اومد و با من و من سلام کرد و همونطور هاج و واج به جونگ مین خیره شده بود...

جونگ:خوشبختم ...اگه دوست دارین میتونیم برسونیمتون....

سیوجی که داشت از خوشحالی ذوق مرگ میشد با دهن باز به من نگاه کرد ....

-ای بابا تو چقدر تو چقدر بی جنبه ای ...تا آبرومونو بیشتر از این نبردی بیا سوار شو بریم...دستشو گرفتم و اونو سوار ماشین کردم و خودمم جلو نشستم...تو ماشین هم جونگ مین کلی با منو و سیوجین شوخی کرد و هر دومونو خندوند واقعا از اینکه میدیدم چقدر با طرفداراش صمیمیه خوشحال میشدم سیوجین بعد از اینکه از جونگ مین امضا گرفت دم خونش پیاده شد و باهامون خداحافظی کرد ...جونگ مین با سرعت حرکت کرد...

جونگ:راستی میخواستم بگم بعد ظهر اگه کاری نداری باید با هم یه جایی بریم...

-کاری ندارم ...کجا؟

-یه مصاحبه مطبوعاتیه که باید با هم شرکت کنیم...

-مصاحبه واسه چی؟؟...

-حتماٌ میدونی که تقریباٌ همه از جریان مهمونی دیشب باخبرند این مصاحبه هم به خاط اونه...فقط یه چند تا سؤال سادست نگران نباش...

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/



طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ جمعه 14 بهمن 1390 ] [ 05:35 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :