تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟






61825007246495757664.jpgسلام به دوستای گلم...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Blue_Smilies/0003.gifببخشید اگه داستانامو دیر میذارم اخه خیلی گرفتارم دنبال انتخاب واحدمم بعد هم که کلاسام شروع میشه ...خلاصه داستان دارم دیگههههههههه....http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Blue_Smilies/0010.gif
راستی بگم ها اگه نظرات کم باشه داستان بی داستان خوددانی....
به هر حال نظر بذارید خوشحال میشم دوستون دارم برید ادامه لفتاٌ....
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Blue_Smilies/0001.gif
99579773891620831459.jpg

گوشی رو گذاشت و به سمت در حمام رفت و خواست جونگ و صدا کنه ولی پشیمون شد و خودش لباس پوشید وفوراٌ از خونه رفت بیرون و حتی جواب پسرا رو که ازش میپرسیدن کجا میره رو هم نداد...

هیونگ:این چش بود باز دوباره...چرا اینجوری کرد!...

کیو:باز معلوم نیست چه مشکلی پیش اومده...خیلی عجله داشت...

جونگ مین در حالی که با حوله مشغول خشک کردن سرش بود اومد طبقه پایین...

جونگ:اینجا چه خبره باز...چی دارید میگید به هم...

یونگ سنگ:موضوع هیونه ...نمیدونم چش شد یهو بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون....

-فقط همین...اینکه چیز عجیبی نیست اون همیشه از این رفتارای عجیب و غریب میکنه ...دیگه باید عادت کرده باشین....

کیو:ولی اینبار یه جور دیگه بود...

هیونگ:ببینم جونگ مین سارا خوبه؟...اذیتش که نمیکنی ها...

-چی...معلومه که خوبه مگه میشه دوست دختر من باشه و حالش بد باشه ...

هیونگ:اتفاقاٌ چون دوست دختر توئه حالشو پرسیدم ...(با یه قیافه شیطون)خیلی نگرانشم...

-اا....این فضولیا به تو نیومده ...تو نگران خودت باش بچه جون ....الان هم میخوام برم تیپ بزنم حسابی...بدشم میرم سارا رو ببینم...

-زیاد به خودت زحمت نده ریختت عوض بشو نیست...از ما گفتن..

-چیه حسودیت میشه من بدون تیپ زدن هم خوشگل و جذذذذذذذذذذذذذذابم ها...

یونگ سنگ:خیلی خوب آقای جذاب حالا برو به قرارت برس...

-ساعت 11 قرار دارم هنوز وقت دارم....

هیونگ:من میگم این یه تختش کمه میگین نه....آخه کی 11 شب قرار میزاره ها...(قیافشو شیطون کرد) واستا ببینم کجا قرار داری....نکنه از اون قراراس اره...

-جفت پا میام تو اون حلقتا...اصلا هم اینطور نیست یه قرار معمولیه....تمام روز که وقتم پره لااقل میتونم شبا دوست دخترمو ببینم....این حقم ندارم؟...

کیو:باشه بابا ولش کن حالا برو تیپتو بزن...

جونگ مین بعد از اینکه لباس پوشید و خودشو اماده کرد از خونه اومد بیرون و سوار ماشینش شد و به سمت خوابگاه حرکت کرد...رسید دم در خوابگاه شماره سارا رو گرفت ولی کسی گوشی رو برنداشت ...دوباره شماره رو گرفت ایندفعه گوشیش خاموش بود ...نگرانش شد ...چند بار دیگه هم شماره رو گفت ولی گوشی خاموش بود...یه ساعت بیرون منتظر شد خیلی نگران بود مدام از اینطرف به اونطرف میرفت به سمت نگهبانی رفت و ازش خواست که ببینه دختری با این نام و مشخصات الان تو خوابگاه هست یا نه ...نگهبان داخل خوابگاه رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت که با این مشخصات هست ولی الان تو خوابگاه نیست....

........................خانه دابل اس

هیون آروم وارد خونه شد همه جا تاریک بود معلوم بود که پسرا خوابند به طرف آشپزخونه رفت سیوشرتشو درآورد و گذاشت روی یکی از صندلی ها و به طرف یخچال رفت ...یه بطری آب برداشت و سرکشید ....خیلی عصبی و ناراحت بود دوباره بطری رو سرکشید از عصبانیت دندوناشو به هم فشار داد و بطری رو تا بالای سرش بالا برد و خواست پرت کنه که پشیمون شد و گذاشتش روی میز ....روی یکی از صندلیها نشست و سرشو بین دستاش گرفت و دستاشو فرو کرد تو موهاش و زیر لب زمزمه کرد لعنتی....لعنتی...بلند شد و از آشپزخونه رفت بیرون...کاملا بیرمق پله ها رو یکی یکی طی کرد و وارد اتاقش شد و خودشو انداخت روی تخت...

..........................................

جونگ خیلی نگران شد ساعت12 شب بود سارا تا این موقع شب کجا میتونست رفته باشه سوار ماشینش شد و با ناامیدی به خونه برگشت..چراغا خاموش بو و پسرا خوابیده بودند با درماندگی پله ها رو یکی یکی بالا رفت و وارد اتاقش شد با همون لباسا روی تخت دراز کشید و دستاشو زیر سرش برد و به شقف خیره شد ...ترس تمام وجودشو گرفته بود زیر لب زمزمه کرد ....اگه بلایی سرش امده باشه چی...باید چکار کنم...دوباره از روی تخت بلند شد و نشست...شماره سارا رو گرفت ولی باز هم خاموش بود از عصبانیت گوشی رو پرت کرد....گوشی به دیوار اتاق برخورد کرد و شکست...با کلافگی دستاشو تو موهاش فرو کرد و به سرامیک کف اتاق خیره شد...

............................

از اون روز یک هفته میگذشت ولی خبری از سارا نبود ...جونگ چندین بار به خوابگاه سرزد ولی گفتند که صبح روز بعد وسایلشو جمع کرده و به میل خودش از خوابگاه رفته..از دانشگاه هم پرسجو کرد و فهمید که به اونجا هم نمیره...کاملا غیبش زده بود به تمام هتل های شهر سئول و مسافرخونه ها هم سرزد ولی هیچ اثری از سارا نبود ...اوضاع روحیش داغون بود پسرا از گم شدن سارا اطلاعی نداشتند ولی وضعیت جونگ نگرانشون کرده بود ...هیچ حرفی نمیزد و کاملا گوشه گیر شده بود .....

ساعت 11/30شب بود جونگ مین وارد خونه شد پسرا داخل سالن نشسته بودند....جونگ وارد سالن شد نگاهی به پسرا که داشتند با نگرانی نگاش میکردند انداخت و رفت تو آشپزخونه و از داخل یخچال بطری آب رو برداشت و سر کشید و بعد هم بدون هیچ حرفی به سمت پله ها حرکت کرد ...پاشو گذاشت روی پله اول....

هیونگ:چرا دیگه سارا رو با خودت نمیاری....نکنه با هم حرفتون شده...الان یه هفته است که ندیدیمش....درسته دوست دختره توئه ولی ما هم دلمون واسش تنگ میشه دوست ما هم هست...

جونگ برگشت و به هیونگ زل زد توعمق چشماش غمی بود که حتی هیونگ هم متوجه شد و با صدای ضعیفی گفت:اتفاقی افتاده...

جونگ نفسشو بیرون داد و گفت:اون دیگه هیچ وقت اینجا نمیاد منتظرش نباشین...

پسرا با تعجب به هم نگاه کردند..

کیو:چی داری میگی ....منظورت چیه که نمیاد...با هم حرفتون شده شما که خیلی همدیگه رو دوست داشتین....

جونگ مین پوزخندی زد و بلافاصله برگشت و از پله ها بالا رفت و خودشو به اتاقش رسوند و روی تختش نشست و انگشتاشو تو هم فرو کرد و به فکر فرو رفت....

یکه به در ضربه زد و وارد اتاق شد ...جونگ سرشو بالا گرفت و یونگ سنگ رو دید که زل زده بهش...

جونگ:چیه چرا اینجوری نگام میکنی...اگه ممکنه میخوام تنها باشم حوصله ندارم...

میشه یه کم بشینم بعد میرم...جونگ سرشو به نشونه مثبت تکون داد یونگ اومد کنارش نشست ...

یونگ:میشه بپرسم موضوع چیه ...چه اتفاقی افتاده...یه هفته است که سارا نیومده و تو هم که اینجوری...

-سارا غیبش زده....

یونگ سنگ مات و مبهوت به جونگ نگاه کرد ...چی...یعنی چی غیبش زده ...

-یعنی همین...یه هفته است که ازش هیچ خبری نیست...همه جارو دنبالش گشتم ولی انگار آب شده رفته تو زمین...رفتم خوابگاهشون گفتن خودش وسایلشو جمع کرده و رفته....سرشو برگردوند و به یونگ خیره شد و همین موقع قطره اشکی روی گونش ریخت و با صدایی لرزان ادامه داد...اون منو ترکم کرد ...نمیدونم چرا...

یونگ سنگ نمیدونست چی بگه کاملا گیج شده بود دستشو رو شونه جونگ گذاشت و گفت:چرا زودتر نگفتی مگه ما دوستات نیستیم...حالا هم نگران نباش هممون با هم میگردیم دنبالش و پیداش میکنیم....

-نه ...دیگه برام مهم نیست....اون منو ترک کرد ...باورم نمیشه من بهش گفتم عاشقشم و بدون اون نمیتونم دووم بیارم ولی اون به همین راحتی...اشکاش پشت سرهم رو صورتش میرخت ...یونگ سرشو به سینش چسبوند و گفت:نمیتونی خودتو گول بزنی اگه برات مهم نبود اینجوری اشک نمیریختی....جونگ اروم تو بغل یونگ اشک میریخت....

........................

سارا روی تخت نشسته بود و از پنجره بیرونو نگاه میکرد ...غم بزرگی تو دلش نشسته بود ...ثریا وارد اتاق شد وگفت:سارا جان بیا شام حاضره ....سارا لبخند کمرنگی زد و از جاش بلند شد و همراه ثریا به سمت آشپزخونه رفت...مامان و بابای ثریا تو آشپزخونه بودند سارا سلام کرد و روی صندلی نشست....غذا ماهی بود سارا یهو حالش بهم خورد و دستشو جلوی دهنش گرفت و از روی صندلی بلند شد فورا به سمت دستشویی رفت همه نگران شدند ثریا دنبال سارا رفت ...به دستشویی که رسید اوق زد و بالا آورد...با دستمال کاغذی دهنشو پاک کرد و اومد بیرون...

ثریا:سارا جان چی شد یه دفعه...حالت خوبه...

-اره خوبم فقط من به غذاهای دریایی حساسیت دارم واسه همین هم حالم بد شد ....میشه برم تو اتاقم...

-پس چرا چیزی نگفتی اگه میدونستیم یه چیز دیگه واست درست میکردیم...

-نه عزیزم من چیزی نمیخوام فقط یه تیکه نون برام بیار...

-باشه برو تو اتاق من واست میارم...سارا به طرف اتاقش رفت ...

ثریا وارد آشپزخونه شد ...

مامان ثریا:چی شد ثریا...سارا حالش خوبه...

-آره مامان مثل اینکه به غذاهای دریایی حساسیت داره ...یه کم نون و ماست و سالاد براش میبرم...

-ببین ثریا یه چیزی میگم ناراحت نشو ولی این دوستت یه کم مشکوکه...البته امیدوارم حدسم درست نباشه...

-مامان....معلوم هست چی میگی منظورت چیه مشکوکه...

-ببین عزیزم ...اون کاملا بیحاله...سرگیجه داره ....به بوی غذا حساسه مخصوصاٌ غذای دریایی حالت صورتش ...راه رفتنش...

-چی میخوای بگی مامان...

-میخوام بگم اینا همه علائم بارداریه...

-چییییییییییییییییی...بارداری...

30786481056428274573.jpg




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ یکشنبه 16 بهمن 1390 ] [ 06:57 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :