تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





26456910057008254473.jpg

سلام دوستای گل خودم من دوباره اومدم با یه سمت دیگه ...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Sweetim/Communicate/00020121.gif
حرف خاصی ندارم...نظر فراموش نشه.....
برید ادامههههههههههههه..
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Sweetim/Communicate/0002020D.gif

72043234491433978205.jpg

-مصاحبه واسه چی؟؟...

-حتماٌ میدونی که تقریباٌ همه از جریان مهمونی دیشب باخبرند این مصاحبه هم به خاطر اونه...فقط یه چند تا سؤال سادست نگران نباش...

-ولی آخه من....من آمادگی ندارم هنوز...نمیدونم چی باید بگم...

-کار خاصی نمیخواد بکنی قبلش سؤالا رو باهامون هماهنگ میکنن...اینکه چند وقته با هم دوستیم و چجوری با هم آشنا شدیم و از اینجور چیزا....

-باشه هر چی تو بگی ...

جونگ خندید و گفت:حالا میخوام ببرمت یه جای خوب البته اول میریم به یه رستوران شیک آخه من خیلی گرسنمه..میدونم که تو هم چیزی نخوردی درسته...

لبخند زدم وسرمو به علامت مثبت تکون دادم ....جونگ سرعتشو بالا برد و بعد از مدتی به یه رستوران خیلی شیک رسیدیم که رو سردرش نوشته بود رستوران derama با هم از ماشین پیاده شدیم و داخل رستوران رفتیم و بعد از خوردن غذا جونگ دسر سفارش داد ...دسرش واقعا عالی بود کلی با هم گفتیم و خندیدیم از خاطرات گذشته ...از آرزوهامون که با آب و تاب برای هم تعریف میکردیم ...جونگ همونطور مثل قبل شوخ و پرهیجان بود و با حرفاش ادمو سرحال میاورد ....به چهرش خیره شدم چقدر دلم برای اینجور خندیدنش تنگ شده بود اون واقعا پسر خوبی بود از اینکه چیزایی که درموردش فکر میکردم اشتباه بودند خوشحال شدم ولی یه حسی که نمیدونم چی بود نمیذاشت واقعا قبول کنم که اون دوست پسر من باشه...دوسش داشتم خیلی زیاد ولی دیگه این احساس مثل حسی که دو سال پیش بهش داشتم نبود....

از رستوران اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم...

-خوب...حالا داریم کجا میریم؟...

-این یه سورپرایزه...میخوام ببرمت یه جای خیلی قشنگ صبر کن الان میرسیم میبینی...

بعد از 10 دقیقه رسیدیم به یه مجتمع تفریحی بزرگ و بسیار زیبا...جونگ کلاه کپ و عینکشو گذاشت و به من اشاره کرد که برم پایین و بعد خودش هم از ماشین پیاده شد ...با هم وارد تفریگاه شدیم جای خیلی سرسبز و قشنگی بود مغازه های مختلف و وسایل

بازی...آلاچیق های بزرگ وزیبا برای تفریح خوانواده ها ....خلاصه خیلی مکان جذاب و دیدنی بود...

جونگ:خوب چطوره از اینجا خوشت میاد...اکثر خوانواده های کره ای برای تفریح و گذراندن اوقات فراغت به اینجا میان...

همونطور که به اطراف نگاه میکردم با ذوق دستامو تو هم مشت کردم و با خوشحالی گفتم:اره خیلی خوشگله...از اینجا خیلی خوشم میاد...واقعا محشره...

جونگ مین خندید و گفت:خوب حالا زیاد جلب توجه نکن بیا بریم اونطرف دو تا بستنی بخوریم....

-راستی اینجا یه مکان عمومیه ممکنه اذیت بشی اگه بشناسنت....

جونگ خندید و گفت:عیبی نداره من همه طرفدارامو دوست دارم ممکنه کمی اذیت بشم ولی وقتی به ابراز احساساتشون نسبت به خودم نگاه میکنم احساس خوبی بهم دست میده ...ضمنا الان دیگه تو دوست دختر منی و همراهمی ...مطمئناٌ کمتر اذیت میشم....

با هم رفتیم داخل یه کافی شاپ ....جونگ دو تا بستنی سفارش داد دو سه تا دختر همش به میز ما نگاه میکردن و درگوش هم پچ پچ میکردند ...جونگ هم متوجه شده بود و همش کلاشو بیشتر روی صورتش میکشید ....روبروم نشسته بود آروم سرمو به سرش نزدیک کردم و گفتم:انگار اون دخترا شناختنت دارن بدجور نگاه میکنن...

-اره متوجه شدم کاش میرفتیم بیرون افی شاپ چن اینجا شلوغه اگه اونا بیان طرف میز ما بقیه هم توجهشون جلب میشه....

-پس پاشو بریم ....از جام بلند شدم و جلوتر رفتم بیرون جونگ هم بعد از اینکه بستنی ها رو گرفت پشت سرم اومد به سعت داشتیم حرکت میکردیم که از پشت سرمون صدای دخترا رو شنیدیم که اوپا اوپا میکردند....مجبور بودیم که وایستیم وگرنه بقیه هم متوجه میشدند...من یه وشه وایستادم و دخترا هم دور جونگ و گرفتند و ازش امضا میگرفتند...یکی از دخترا ازش پرسید اوپا حقیقت داره که که دوست دختر داری؟...و بعد نگاهی به من انداخت....

جونگ خندید و بهم اشاره کرد که بیام نزدیکتر با اکراه بهشون نزدیک شدم ...دستمو گرفت و منو به خودش نزدیکتر کرد و گفت:بله درسته حقیقت داره ایشون دوست دختر من هستن...دخترا مات و مبهوت به من نگاه میکردند ...از قیافه هاشون معلوم بود که خوشحال نشدند... با لبخند کاملا مصنوعی بهم تبریک گفتند و با ناراحتی از اونجا دور شدند ....جونگ بعد از رفتن اونا خندید و گفت:مثل اینکه زیاد خوشحال نشدند مگه نه...

به طرفش نگاه کردم و گفتم:نمیدونستم اینقدر کشته مرده داری آقا ....

جونگ خنده شیطنت آمیزی کرد و یه ابروشو بالا داد و گفت:ما اینیم دیگه....

بعد هم دستمو گرفت و با هم رفتیم زیر یه درخت روی نیمکت نشستیم و شروع کردیم به بستنی خوردن...بستنیم که تموم شد جونگ گفت:بستنی تو تموم کردی...حالا پاشو میخوایم بریم یه جایی...

-کجا........-بازم یه سورپرایزه...پاشو میفهمی...

بلند شدم و دنبالش را افتادم جونگ یه قایق دونفره اجاره کرد و با هم سوار شدیم...

-ببین جوگ مین این خییلی تکون میخوره من میترسم....

-تو که شنا بلدی پس از چی میترسی ...نکنه شنا کردن یادت رفته....

-نه بلدم ولی این آب خیلی سرده تازشم لباسام خیس میشه...

-نترس چیزی نمیشه اگه محکم سرجات بشینی و تکون نخوری اتفاقی نمیوفته...

سوار قایق شدیم جونگ شروع کرد به پارو زدن تعدادی از مردم ه مشغول قایق سواری بودند جونگ رو شناختند و براش دست تکون میدادند و جیغ و صوت میکشیدند ....به جونگ نگاه کردم وقتی به ابراز احساسات طرفداراش نگاه میکرد از ته دلش میخندید و براشون دست تکون میداد ....

جونگ به طرفم نگاه کرد و گفت:میدونی دوست دارم الان چکار کنم....دوست دارم تو همین قایق وسط این آب و در کنار تو یه ترانه بخونم...یادته قبلا چه ترانه ای رو برات میخوندم....

همونطور نگاش کردم و سرمو انداختم پایین...

جونگ خندید و گفت پس یادته ...خوب پس شروع میکنم و همونطور که بهم نگاه میکرد شروع کرد به خوندن ترانه....(ترانه missing u از پارک جونگ مین...حتما گوش کنین خیلی قشنگ خونده من که عاشقشم...ممکنه یکم دانلوندش اذیت کنه ولی چند بار تکرار کنین دانلوند میکنه ببخشید آخه لینک دیگه ای پیدا نکردم...) Download

بعد از اینکه ترانش تموم شد زل زد تو چشمام و گفت:من واقعا دوست دارم عشق من....

نمیتونستم چیزی بگم فقط قطرات اشک بود که پهنای صورتمو پر کرده بود...

30 ثانیه به سکوت گذشت که جونگ گفت:میدونی بعد از اینجا میخوام کجا ببرمت.؟...

-اشکامو با پشت دستم پاک کردم و لبخند زدم و گفتم حتما اینم یه سورپرایز جدیده اره...

خندیدو گفت:اره این سورپرایز یه کم فرق داره....میخوام یه خورده بیشتر با هم باشیم...میخوام ببرمت به یه هتل خیلی شیک...

یه دفعه مثل برق گرفته ها به طرفش نگاه کردم ولی اون با همون خونسردی و لبخند شیطنت آمیزی که به لب داشت نگام میکرد...

اب دهنمو به سختی قورت دادم و گفتم:هتل.....هتل واسه چی...

با خونسردی گفت:تو خودت چی فکر میکنی؟...خوب الان دیگه تو دوست دخترمی میخوام یه کم بیشتر واسه هم وقت بذاریم...

-چشمام از تعجب گرد شده بود دستمو مشت کردم و با عصبانیت از جام بلند شدم....

جونگ:داری چکار میکنی ...بشین سرجات...

یهو تعادلمو از دست دادم و جیغ کشیدم و افتادم تو اب...قایق هم واژگون شد و جونگ مین هم همراه من تو آب افتاد....هر دومون شناکنان خودمونو به قایق رسوندیم و دستامونو به بدنه قایق گرفتیم....آب کمی سرد بود با بهت به جونگ مین که کاملا خیس شده بود و نفس نفس میزد نگاه کردم اونم یکم نگام کرد و بعد هم بلند زد زیر خنده...من همونطور هاج و واج نگاش میکردم و اونو همونطور میخندید.... نگاش کن عینهو موش آبکشیده شده..

-من موشم اره... خندم گرفت و شروع کردم به خندیدن...

......................................

هر دومون روی چمنا تو آفتاب نشستیم تا لباسامون خشک بشه...

کنار هم نشسته بودیم و سکوت بینمون حکمفرما شده بود...

-جونگ مین...اون حرفی که....تو قایق زدی...میخوام ببینم واقعا میخوای...

جونگ به طرفم نگاه کرد و خندید ....نه فقط شوخی بود ...میخواستم ببینم چه عکس العملی نشون میدی اگه میدونستم اینجوری میشه همچین شوخی نمیکردم....(نفسشو بیرون داد و به روبرو خیره شد) هر چند الان هم خوبم...خیلی وقت بود وقت نکرده بودم برم آبتنی...

به طرفش نگاه کردم و خندیدم ....

جونگ:میدونی نمیگم که دوست ندارم اون کارو بکنم چون همه پسرا دلشون میخواد یه شبم که شده با دوست دخترشون خوش بگذرونن ولی ترجیح میدم هر وقت که خودت خواستی و راضی بودی ...خوب حالا چکار کنیم لباسامون هنوز کاملا خشک نشده ...پاشو باید بریم لباس بخریم واسه خودمون اینجوری نمیشه...

بلند شد و جلوتر راه افتاد منم  پا شدم و دنبالش رفتم...

79521717276569741656.jpg




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ سه شنبه 18 بهمن 1390 ] [ 09:51 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :