تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





95107947717832910067.jpg

سلام دوست جونیا خوبین .http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Sweetim/Emotions/000203FB.gif.ببخشید دیگه این روزا مجبورم داستانامو دیر بذارم چون یه جا کار میکنم توی جهاد دانشگاهی به عنوان خبرنگار مشغولم سرم یه کم شلوغتر شده...ولی باور کنید همیشه به یادتون هستم و دوستون دارم...
اینم از ادامه داستان برید که دابل اس منتظره ...راستی این قسمتشم یه خورده غمگینه ببخشید دیگه جزو داستانه مجبورم ولی خودتونو زیاد ناراحت نکنید...
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Sweetim/Emotions/00020661.gif
ادامههههههههههههه...

14424191896476970099.jpg


-چی میخوای بگی مامان...

-میخوام بگم اینا همه علائم بارداریه...

-چییییییییییییییییی...بارداری... چی داری میگی مامان این چه حرفیه...اون که ازدواج نکرده ...

-همین دیگه ...همین واسم عجیبه...ولی ثریا جان من اشتباه نمیکنم برو از خودش بپرس به هر حال هر کسی ممکنه اشتباه کنه...

-نه مامان اون همچین دختری نیست دیگه نمیخوام درموردش اینجوری حرف بزنین اگه بشنوه خیلی ناراحت میشه...

-به هر حال خدا کنه من اشتباه کرده باشم ولی این چیز کمی نیست...ببینم دوست پسرم نداره؟...

-نه ...یعنی من چیزی نمیدونم شاید هم داشته باشه...ولی من میدونم اون چیزیش نیست خواهش میکنم اون مهمون ماست دیگه از این حرفا نزنین ...من میرم اینا رو واسش ببرم تو اتاقش...و راه افتاد و به طرف اتاق سارا رفت...در زد و وارد اتاق شد سارا روی تخت نشسته بود و آروم اشک میریخت با ورود ثریا فوراٌ اشکاشو پاک کرد...

ثریا اومد کنار سارا نشست و سرشو به سرش نزدیک کرد و گفت:داری گریه میکنی...

سارا لبخندی زد و گفت:نه....چیزی نیست ...

ثریا سینی رو گذاشت کنارش روی تخت و گفت:سارا آخه تو چته چرا چیزی به من نمیگی مگه من دوستت نیستم....بهم اعتماد نداری...

-این چه حرفیه معلومه که اعتماد دارم...

-پس چرا بهم نمیگی مشکلت چیه...ببین سارا میخوام اگه چیزی هست خودت بهم بگی تا اینکه از زبون یکی دیگه بشنوم...

سارا به طرفش نگاه کرد و گفت:منظورت چیه؟...نمیدونم از چی حرف میزنی...

-سارا جان تو بهترین دوست منی و من خیلی دوست دارم...خواهش میکنم از دستم ناراحت نشو مامانم میگه این علائمی که داری...شبیه علائم بارداریه...ببین من بهت اطمینان دارم ولی ازت میخوام اگه مشکلی داری بهم بگی شاید بتونم کمکت کنم...

سارا به صورت ثریا خیره شد و اشکاش سرازیر شد...

-ببخشید عزیزم باور کن من هیچوقت درموردت فکر بد نکردم و نمیکنم به مامانمم گفتم که...

-آره درسته...مامانت درست میگه من باردارم....

ثریا هاج و واج به سارا نگاه کرد با صدای خفیفی که به سختی شنیده میشد گفت:چیییی...

گریه سارا بیشتر شد طوری که شونه هاش به لرزه افتاده بود...ثریا نمیخوام فکر بد بکنی...من هیچ کار اشتباهی نکردم...بچه من پدر داره...من دوست پسر دارم...

ثریا بعد از کمی مکث گفت:چرا بهم نگفتی که دوست پسر داری حدس میزدم ولی تو همیشه از جواب دادن طفره میرفتی...به خودشم گفتی؟میدونه...

-نه...اون چیزی نمیدونه خودم نخواستم که بدونه...

ثریا به سارا نزدیکتر شد و دستشو گذاشت روی شونش و گفت:باید بهش بگی...این چیز کمی نیست...

-نه نمیشه ...چون اون دیگه الان پیشم نیست...

-یعنی چی ...یعنی ترکت کرده؟...واااای خدای من...

-اون نه....من اونو ترک کردم....

-چییییییی...مگه دیوونه ای دختر چی داری میگی...آخه واسه چی؟؟....مگه دوسش نداشتی که ولش کردی...

 

-چون خیلی دوسش دارم از زندگیش اومدم بیرون...همه اینا به خاطر خودشه...من و این بچه سد راهش هستیم...

-من که نمیفهمم چی میگی...سد راه چی...ببینم این حرفارو به خودشم گفتی...

-نه من اصلا چند وقته ندیدمش...بدون اینکه بهش بگم ترکش کردم....

-واااااااااای دختر...اخه من چی بگم به تو...حالا میخوای چکار کنی...منظورم با این بچه تو شکمت اینجوری که نمیشه...

-خوب معلومه نگهش میدارم...بچمه دوسش دارم یادگار عشقمه...

-چیی...تو حالت خوبه!گیریم نگهش داشتی و به دنیا اوردیش بعدش چی...بعد میخوای چکار کنی جواب مامان و بابات و چی میخوای بدی تا ابد که نمیتونی ازشون مخفی کنی...

-نمیدونم ...فقط میدونم که نمیتونم بچمو از دست بدم ...(دستشو روی شکمش کشید ...)چون بچه کسی که عاشقانه دوسش دارم...و گریش شدید شد و به هق هق افتاد...

-اون کیه مگه...چرا نمیگی...

-نمیتونم اسمشو بگم چون میشناسی...فقط ازت میخوام که تنهام نذاری و کمکم کنی...من الان غیر از تو هیچ کسیو ندارم...

ثریا سر سارا رو تو بغلش گرفت و سعی کرد ارومش کنه...معلومه که کمکت میکنم عزیزم آروم باش...

............................

چند روز گذشت جونگ مین حال و روز درستی نداشت خودشو مشغول کاراش کرده بود حوصله حرف زدن با کسی رو هم نداشت پسرا هم که دیگه حالا جریانو میدونستن سربسرش نمیذاشتن...

هیونگ و یونگ سنگ تو آشپزخونه نشسته بودند و مشغول خوردن کیک و چای بودند ...کیو جونگ هم داخل سالن با کنترل تلویزیون شبکه ها رو مدام عوض میکرد...صدای باز شدن در اومد...جونگ مین وارد سالن شد و بدون توجه به اطرافش مستقیم به طبقه بالا رفت و تو اتاقش رفت و در و محکم بست...

هیونگ:اوه اوه...باز دیگه چی شده...اینم که کلاٌ خل شد رفت پی کارش...من نمیفهمم سارا همچین دختری نبود که بدون هیچ دلیلی بذاره بره من میگم این جونگ مین هر کاری کرده...

یونگ سنگ:بس کن هیونگ یه وقت سربسرش نذاری ها...این همینجوریش داغون هست....

-فقط اون نیست که به همریخته و داغونه....

هیونگ و یونگ به طرف در آشپزخونه نگاه کردند کیو وارد آشپزخونه شد و روی یکی از صندلی ها نشست...

کیو:واسه من کیک نگه نداشتین...

یونگ:صبر کن ببینم منظورت چی بود که اون ...کیو بشقاب کیک رو از جلوی یونگ برداشت و جلوی خودش گذاشت و گفت:منظورم اینه که هیون جونگ هم از اون چیزی کم نداره...

هیونگ:چی...هیون واسه چی..مگه اتفاقی افتاده چرا اینو میگی...

یونگ سنگ:منظورت چیه درست حرف بزن ببینم....

کیو:ببینین من دیشب از خواب بیدار شدم اومدم آشپزخونه که یه لیوان آب بخورم که دیدم هیون جونگ تو تاریکی نشسته رو صندلی قیافش خیلی درهم بود ازش پرسیدم اینجا چکار میکنی با بی حوصلگی از جاش بلند شد و بدون اینکه جوابمو بده از آشپزخونه رفت بیرون...

هیونگ:خوب همین!...اینا که طبیعیه چند روز بعد آلبوممون میاد بیرون اونم که میشناسی همیشه نگرانی های بیمورد داره...

کیو:ولی تا بحال سابقه نداشته که اون به خاطر یه آلبوم همچین رفتارایی ازش سربزنه من که فکر میکنم اینجا یه خبرایی هست...

یونگ:حالا ولش کنین دیگه در این مورد حرفی نزنید...من خودم باهاش حرف میزنم ببینم موضوع چیه...

.............................

ثریا خیلی هوای سار رو داشت با مامانش صحبت کرد و بهش اطمینان داد که چیز خاصی نیست ولی مامان ثریا بازم بهش مشکوک بود...خواهر ثریا هم با نامزدش اکثر اوقات میومدن اونجا سارا با دیدن سامان خیلی معذب میشد خیلی بد به سارا نگاه میکرد سارا هم سعی میکرد زیاد تو چشمش نباشه ولی سامان به هر بهونه ای با سارا گرم میگرفت....

همه توی حال نشسته بودند و مشغول تماشای تلویزیون بودند سارا از دستشویی اومد بیرون و خواست به اتاقش بره که با صدای مجر ی تلویزیون سرجاش خشکش زد برگشت و به سمت تلویزیون رفت گروه دابل اس طی مصاحبه ای اعلام کرده بودند که به زودی آلبوم جدیدشون رو منتشر میکنند ...دم در استدیو یه ون سفید رنگ پارک شده بود خبرنگارا پشت سرهم عکس میگرفتند گروه بلافاصله از استدیو اومد بیرون و یکی یکی سوار ون شدند سارا به جونگ مین نگاه کرد قلبش به تپش افتاد یه عینک آفتابی بزرگ به چشماش زده بود و چهرش کاملا مشخص نبود ..قیافش کاملا جدی بنظر میرسید ...

ثریا:سارا تو هم اینجایی بیا بشین...اینارو میبینی همون دابل اس معروفند من عاشق ترانه هاشونم قراره به زودی آلبومشونو بدن بیرون...من عاشق این قدبلنده ام اسمش پارک جونگ مینه...نمیدونی چقدر بانمکه...

سارا با شنیدن اسم جونگ مین احساس کرد قفسه سینش داره میسوزه لبخند کمرنگی زد و اروم معذرت خواهی کرد و رفت تو اتاقش...وارد اتاقش که شد اشکاش سرازیر شد فکر نمیکرد با دیدن جونگ مین اینقدر حالش دگرگون بشه خیلی دلش واسش تنگ شده بود روی تختش نشست باید خودشو کنترل میکرد باید به احساسش غلبه میکرد به گیتارش که روبروش روی دیوار اتاق اویزون بود نگاه کرد به طرفش رفت و برشداشت و روی صندلی میز تحریرش نشست و شروع کرد به حرکت دادن انگشتاش روی سیمای گیتار...همونطور که میزد و میخوند اشکاش تمام صورتشو پر میکرد..(ترانه بزن زیر گریه از رضا شیری..) بزن زیر گریه

51238541313079861810.jpg



طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 06:28 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :