تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





76711817496457233463.jpg

سلاااااااااااااااااام دخملای گل خوبین ...میدونین الان جمعه ست از خواب که بلند شدم شروع کردم به تایپ کردن داستان ...باور کنید !!!http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/R_Rabbit/rrabbit007.gif آخه گفتم امروز که بیکارم لااقل یه قسمتو بنویسم از همتون ممنونم که واسم نظر گذاشتین خیلی دوستون دارم ...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/R_Rabbit/rrabbit015.gif
حالا برید ادامههههههههههه
http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/R_Rabbit/rrabbit009.gif

19195007002565051510.jpg

بلند شد و جلوتر راه افتاد منم  پا شدم و دنبالش رفتم...

باهم به یه مرکز خرید بزرگ رفتیم جونگ مین برام یه پیراهن دکلته کرمی رنگ با دامن بالای زانو که یه کت نیمه آستین روش میخورد انتتخاب کرد سلیقش همیشه خوب بود ازم خواست که یه دست کت و شلواربراش انتخاب کنم...یه کت و شلوار توسی با یه بلوز سفید و کرواتی که به کت و شلوارش بیاد واسش انتخاب کردم جونگ مین واقعا تو اون لباسها جذاب و زیبا شده بود....لباسامونو پرو کردیم و از فروشگاه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم...

جونگ مین:این لباسارو رسمی انتخاب کردم واسه اینکه تو مصاحبه امروز همینارو بپوشیم....

-جونگ ...من یه کم استرس دارم میترسم نتونم از پسش بربیام...

-نگران چی هستی این فقط یه مصاحبه است من کنارتم اصلا نگران نباش...

جونگ منو رسوند خونه و خودش رفت و قرار شد ساعت 3 بیاد دنبالم...وارد خونه که شدم مامان هیون رو دیدم که تو آشپزخونه بود و مشغول مرتب کردن...سلام کردم وبه طبقه بالا رفتم و به سمت اتاقم حرکت کردم دم در اتاق  که رسیدم برگشتم و به اتاق هیون نگاه کردم دلم میخواست بدونم هیون الان داره چکار میکنه...همونطور به در اتاق زل زدده بودم که یهو در باز شد و هیون اومد بیرون و به سمت دستشویی رفت که با دیدن من وایستاد و چند دقیقه به هم زل زدیم با من و من سلام کردم جوابمو داد و خواست بره تو دستشویی که گفتم:ما امروز یه مصاحبه داریم...الان باید آماده بشم و برم...

هیون برگشت به سمتم و با خونسردی گفت:امیدوارم موفق باشی...خوش بگذره...

-همین...

-خوب چی باید بگم مگه حرف بدی گفتم...به هر حال همه باید از رابطه شما با خبر بشن...بعد هم رفت داخل دستشویی و درو بست...

نمیدونم چرا ولی به خاطر بی خیالیش حرصم میگرفت...با عصبانیت داخل اتاقم رفتم و در و بستم خودمو روی تخت انداختم نمیدونم چرا از دستش عصبانی بودم نفسمو بیرون دادمو زیر لب زمزمه کردم اگه اون واسش مهم نیست من چرا باید حرص بخورم...اصلا ولش کن...

گوشیمو برداشتمو به مامانم زنگ زدم....

-سلام مامان جونم خوبی..

-سلام دختر گلم ما خوبیم تو خودت خوبی عزیزم ...مشکلی که نداری...

-نه مامان جون...بابا خوبه دلم واسش تنگ شده ...

-اره عزیزم اونم خوبه ما هم دلمون برات تنگ شده ...

-مامان باید یه چیزی بهت بگم مهمه...

-اتفاقی افتاده؟....بگو عزیزم دارم نگران میشم...

-نه مامان جونم نگران نباش اتفاق بدی نیست...آخه چجوری بگم...جونگ مین برگشته....

-چیییییی...جونگ مین!...خوب چی میگه اصلا باهاش حرف زدی؟...

-آره با هم حرف زدیم...اون واسم همه چرو توضیح داد قضیه اون جوری که ما فکر میکردیم نبوده حالا بعداٌ مفصل بهت میگم....الان زنگ زدم که بگم امروز یه مصاحبه دارم...

-مصاحبه واسه چی! در مورد کارته!...

-نه مامان...آخه جونگ مین الان یه خواننده معروفه این مصاحبه هم واسه اینه که منو به عنوان...به عنوان دوست دختر خودش معرفی کنه...

-چیییی...درست شنیدم دوست دختر!!...یعنی تو اونو بخشیدی!میخوای باهاش ازدواج کنی....

-آره بخشیدمش مامان اون پسر خوبیه هنوز منو دوست داره...

-آخه عزیزم تو از کجا میدونی مگه اون ازدواج نکرده قبلا ها....

-نه ازدواج نکرده بهم زدند...حالا مامان جون یه روز مفصل برات میگم فعلا عجله دارم باشه..

-باشه عزیزم فقط بازم میگم مراقب باش...البته میدونم که تو دختر محتاط و باهوشی هستی....باشه هر جور صلاح ممیدونی عمل کن عزیزم...

-مرسی مامان جونم پس اگه فعلا کاری نداری من برم که دیرم میشه...

با مامانم خداحافظی کردم و حولمو برداشتم و به سمت حومو رفتم دوش گرفتم لباسمو لباسامو پوشیدم و آرایش مختصری کردم ...یه استرس عجیبی تو دلم لفتاده بود خودمم میدونستم مال مصاحبه نیست ولی واقعاٌ کلافم کرده بود گوشیم زنگ خورد جونگ مین بود بیرون منتظرم بود بلند شدم و از اتاقم اومدم بیرون ...پله هارو اومدم پایین مامان و بابای هیون تو سالن نشسته بودند خداحافظی کردم و از خونه رفتم بیرون ماشین جونگ مین جلوی خونه پارک شده بود سوار شدم و حرکت کردیم...اونجا هم که رسیدیم خواستن گریممون کنن که من گفتم احتیاجی نیست...بعد از یه ساعت برنامه رفت رو انتن مجری سوالاشو یکی میپرسید و ما هم جواب میدادیم ...واقعا که سوالای مسخره ای بود حتی تو جواب بعضی هاشون میموندم که جونگ به دادم میرسید و کمکم میکرد...خلاصه هر جور بود تموم شد حالا دیگه من رسماٌ دوست دختر جونگ مین بودم و خیلی جاها باید باهاش میرفتم ولی سرمم خیلی شلوغ بود از یه طرف درسا و کلاسا و از یه طرفم کار بیمارستان...اون شب داشت بارون میومد با هم رفتیم به رستوران همیشگی و شام خوردیم بعد هم رفتیم به یه شهر بازی و کلی خندیدیم و بهمون خوش گذشت ولی واقعا راه رفت با یه خواننده معروف خیلی سخته چه برسه به اینکه بخوای باهاش زندگی کنی تو اون یک ساعت و نیمی که شهر بازی بودیم بیشتر وقتمون واسه طرفدارای جونگ صرف شد از این بابت هم خوشحال بودم هم ناراحت...آخه من دنبال یه زندگی آروم و معمولی و بی دغدغه بودم این شرایط کمی سخت بود....بارون داشت شدت میگرفت واسه همین هم تصمیم گرفتیم که برگردیم خونه...

............................

اومدم خونه خیلی خسته بودم با بیحالی از پله ها بالا رفتم و خودمو به اتاقم رسوندم و رفتم داخل و خودمو انداختم روی تختم...چشمام از خستگی باز نمیشد پلکام روی هم رفت و داشت خوابم میبرد که صدایی شنیدم اول فکر کردم دارم خواب میبینم ولی دوباره همون صدا رو شنیدم چشمامو باز کردم و از جام بلن شدم و اومدم از اتاقم بیرون ...همه جا تاریک بود ولی بازم یه چیزایی میتونستم ببینم صدای نفس زدنای کسی رو میشنیدم به دقت اطرافمو نگاه کردم که متوجه هیون شدم نشسته بود روی زمین و به دیوار تکیه داده بود فوراٌ به طرفش رفتم تمام لباساش خیس شده بود و داشت میلرزید و سرفه میکرد دستمو روی پیشونیش گذاشتم داغ بود بلندش کردم و زیر بغلشو گرفتم و بردمش تو اتاقش و گذاشتمش روی تخت...

-چرا با خودت اینجوری کردی ..چرا اینطوری رفتی بیرون...باید لباساتو دربیاری وگر نه بدتر میشی...دستمو به طرف دکمه های بلوزش بردم که دستمو گرفت و بریده بریده گفت:نه احتیاجی نیست ....

-الان وقت لجبازی نیست خودتم میدونی کار درست چیه پس هر چی میگم گوش بده....تو تب داری مریضی...هیون تسلیم شد و چیزی نگفت بلوزشو دراوردم خواستم شلوارشو دربیارم ولی روم نمیشد پتو رو کشیدم روش تا بدنش معلوم نشه و دستمو بردم زیر پتو و شلوارشو درآوردم ....دستمو روی پیشونیش گذاشتم خیلی داغ بود رفتم از تو اشپزخونه حوله و آب گرم و قرص تب بر آوردم ....از تو اتاقمم دماسنج و گوشی پزشکیمو برداشتم و اومدم اتاق هیون...دستمو گذاشتم زیر سرش و کمی بلندش کردم و قرصو با یه لیوان آب دادم خورد دماسنج رو هم گذاشتم زیر زبونش...گوشیمو برداشتمو معاینش کردم خوشبختانه مشکل جدی نداشت...دستمال رو مرطوب کردم و گذاشتم رو پیشونیش تمام صورتش عرق کرده بود و نفس نفس میزد...وقتی تو اون حال میدیدمش قلبم آتیش میگرفت همونطور داشتم نگاش میکردم که چشماشو باز کرد و بهم خیره شد...هول شدم نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:باید استراحت کنی...من بالای سرت هستم تا تبت قطع بشه....

-چرا اینقدر برام دلسوزی میکنی....من به دلسوزی تو احتیاجی ندارم....

-الان وقت این حرفا نیست میرم دستگاه بخور و بیارم...از روی تخت بلند شدم که دستمو گرفت...نرو...نمیخوام از پیشم بری...

83901191859281342452.jpg



طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 07:19 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :