تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





 
in9x7pgda8fbei1ommo1.jpg من نمیدونم یعنی کسی داستانامو نمی خونه واقعا نا امید کنندست بابا یه بارم که شده بخونیدشون اگه خوشتون نیومد اونوقت دیگه نیاید سراغم
با قلبی کاملا شکسته برید ادامه داستان
اینم چند تا عکس از هیون و جونگ مین

http://www.pic.iran-forum.ir/images/h2z1b3udcvk1u3w4vfnp.jpguf3ebod995c5a33m4t52.jpg
qfc2lwqlmpw92zeu4jyo.jpg

رفتم طبقه چهارم و دنبال اتاق ریاست میگشتم .به ته سالن که رسیدم اتاقی رو دیدم که روش نوشته بود "ریاست دانشگاه" در زدم ...-بفرمایید... 

داخل اتاق رفتم رییس دانشگاه مردی تقریبا چاق و قد کوتاه بود...-کاری داشتین؟-سلام من دانشجوی انتقالی به این دانشگاهم...-سلام بفرمایید ...جلو اومدم و روی مبل نشستم ...-اسمتون چیه؟از کدوم دانشگاه منتقل شدید..-آیسان سولاری هستم از دانشگاه ترکیه منتقل شدم...بهم گفتن تا تموم شدن کارای انتقالیم میتونم کلاسای اینجا رو برم..-بله متوجه شدم از قبل هماهنگ شده بود...وبلند شد وبا من دست داد...-من لی سونگ هی هستم رییس دانشگاه...مشکلی نیست میتونی کلاساتو بری..برنامه کلاسیتم از طبقه اول بگیر...اگه سؤال دیگه ای داری بپرس؟..-نه سؤالی نیست وازش تشکر کردم وازاتاق بیرون اومدم و رفتم طبقه اول و برنامه کلاسیمو که نگاه کردم دیدم همون ساعت بیولوژی داریم سریع رفتم و کلاسمو پیدا کردم طبقه دوم بوددر زدم و وارد اتاق شدم استاد مشغول درس دادن بودبا ورود من هم استاد و هم دانشجوها به طرفم نگاه کردند..-سلام...استاد:شما دانشجوی جدید هستید..-بله..-بفرمایید بشینید.رفتم و روی یکی از نیمکتهای کلاس نشستم.مشغول آماده کردن کتابام بودم که یکی از میز جلوم برگشت و گفت:مثل اینکه هنوز نیومده کلی طرفدار پیدا کردی؟سرم رو که بلند کردم از تعجب خشکم زد ..ت...تو؟مگه تو هم پزشکی میخونی؟؟..-بهتره یه نگاهی به اطرافت بکنی...منظورشو نمی فهمیدم به اطرافم نگاه کردم واونوقت بود که منظور هیون رو فهمیدم همه به من خیره شده بودن بعضی از دخترا با اخم نگام میکردن و بعضیهاشون هم با لبخند ...چقدر خوشکله نگاش کنین ...چشماشو..اون کره ای نیست...پسرها هم که یا واسم دست تکون میدادن ویا چشمک میزدند و میخندیدن ..از خجالت سرمو پایین انداختم..استاد:لطفا بلند شو و خودتو معرفی کن ؟میدونم که خیلیها مشتاقن بشناسنت!!..بلند شدم وگفتم:من ایسان سولاری هستم پدرم اهل ترکیه و مادرم اهل کره است من هم ترکیه به دنیا اومدم وبزرگ شدم و حالا هم از دانشگاه ....(ببخشید اسم دانشگاهاشونو نمیدونم) ترکیه به اینجا منتقل شدم .._زبون کره ای رو خوب حرف میزنی؟...میتونی بشینی..سر جام نشستم هنوز هم بعضی از بچه ها قایمکی نگام میکردن استاد شروع کرد به درس دادن..هیون هم حواسش به استاد بود دختری که بغل دستم بود بهم سلام کرد..-من لی سیو جین هستم از آشناییت خوشبختم  -منم همینطور...-میتونیم با هم دوست باشیم؟..-آره خوشحال میشم وبا هم خندیدیم که استاد نگاهی بهمون کرد و هر دو ساکت شدیم.بعد از اینکه کلاس تموم شد همه بچه ها بلند شدند و از کلاس بیرون رفتند.هیون هم با اشاره بهم فهموند که بیرون منتظرمه و بعد هم رفت من و سیوجین هم با هم رفتیم تو محوطه دانشگاه ومن باهاش خداحافظی کردم و رفتم بیرون دانشگاه .هیون تو ایستگاه اتوبوس منتظرم بود وقتی رفتم کنارش نگاهی بهم کرد و گفت:ی میگم دوست ندارم کسی بفهمه تو خونه مایی....فهمیدی؟-نگران نباش من خودمم دلم نمی خواد کسی چیزی بدونه...وبعد اتوبوس اومد و سوار شدیم.....

یک هفته بعد

تو اتاقم پشت میز تحریر نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم تو هیچ کدوم از درسام مشکلی نداشتم جزریاضی از همون دوران دبیرستان تو این درس ضعیف بودم حتی نمرات درس زبانم عالی بود ولی این ریاضی لعنتی...بعد از کلی بالاوپایین کردن سؤالات حسابی کلافه شدم وفکری به سرم زد...میتونم برم از هیون کمک بگیرم...ولی نه ممکنه کمکم نکنه...آه این پسر جقدر مغروره...اصلا نمیدونم مشکلش با من چیه..آخه چرا از من خوشش نمیاد شاید هم از دخترا خوشش نمیاد آخه رابطش با دخترای دیگه هم خوب نیست...تصمیمموگرفتم و به طرف اتاقش رفتم در زدم..-کیه؟..در وباز کردم و گفتم:میتونم بیام تو...-از این توتر...تو که دیگه اومدی...چکار داری؟..بدون اینکه بهم نگاه کنه به صفحه کامپیوترش خیره شده بود و داشت باهاش ورمیرفت..خیلی بهم برخورد...-من تو درس ریاضی مشکل دارم میشه کمکم کنی؟...هیون نگاهش رو از صفحه کامپیوتر برداشت و به من نگاه کرد..-تو چطوری پزشکی قبول شدی؟...از حرفش خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم..خوب من فقط تو همین درس ضعیفم بقیه درسامو فوت آبم..-نه من برای این کارا وقت ندارم..اگه کارت تموم شد میتونی بری..-واسه این کارا وقت نداری یا واسه من؟..عصبانیت از تو صدام معلوم بود...-هر طور دوست داری فکر کن...- تو فکر کردی کی هستی؟ها...یه پسر مغرور و از خود راضی که فکر میکنه از دماغ فیل افتاده...اصلا تو به کسی غیر خودت هم اهمیت میدی/  یه حصار دور خودت کشیدی و به هیچ کس اجازه نمیدی وارد بشه...فکر کردی خیلی شخصیت عالی هستی؟...-هی...تو..چطور جرأت میکنی با من اینطوری صحبت کنی؟...تو چی یه دختر لوس و پرمدعاکه فکر میکنه همه کاراش درسته وبقیه باید اونو تحسین کنن...بغض گلومو گرفته بود و داشت خفم میکرد...-من....من فقط ازت خواستم کمکم کنی ولی تو...ازت متنفرم وبا سرعت از اتاق اومدم بیرون و به طرف اتاق خودم رفتم .دروبستم و روی زمین نشستم و پاهامو تو بغلم گرفتم وآروم که کسی متوجه نشه شروع کردم به گریه کردن....

قسمت بعدی رو وقتی میگذارم که نظرات رو ببینم

n716nu5keuhc4nzak0k2.jpg

 




طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ جمعه 2 دی 1390 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :