تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

سلاااااااااااااام دوستای نازنینم خوفیییییییین...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Smiley_Cosplay/smilley_cosplay5.gif
من واقعاٌ شرمندم که دیر شد ولی قول میدم جبران کنم ...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Smiley_Cosplay/smilley_cosplay3.gif
راستی بگم که تو این قسمت خیلی چیزا روشن میشه در ضمن باید بهتون بگم که قسمت بعدی آخرین قسمت داستانه...http://www.smilehaa.org/uploads/Smiles/Smiley_Cosplay/smilley_cosplay6.gif
پس دیگه بیشتر از این معطلتون نمیکنم برید ادامهههههههههههههههه..
Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

-الان وقت این حرفا نیست میرم دستگاه بخور و بیارم...از روی تخت بلند شدم که دستمو گرفت...نرو...نمیخوام از پیشم بری...

-باید گرمت کنم وگرنه سینه پهلو میکنی...میرم دستگاه بخور و بیارم ....دستمو از تو دستش بیرون کشیدم و از اتاق بیرون رفتم و وارد اتاق مهمون که پدر و مادرم قبلا اونجا بودند شدم و دستگاه بخور رو از کنار آباژور برداشتم و اومدم اتاق هیون...دستگاه رو روشن کردم و کنارش نشستم چشماشو بسته بود دستمال رو مرطوب کردم و گذاشتم روی پیشونیش هنوز تبش قطع نشده بود چشماشو باز کرد و بهم خیره شد...صورتش کاملا عرق کرده بود ...

-کاش میتونستی همیشه پیشم بمونی...من دروغ گفتم نمیتونم فراموشت کنم ...یعنی اگه خودمم بخوام نمیتونم...

بغض راه گلومو بسته بود و نمیذاشت حرف بزنم همونطور بهش نگاه کردم چیزی نداشتم بگم رومو ازش برگردوندمو اشکامو که روی گونه هام ریخته بود پاک کردم ...من واقعاٌ متأسفم هیون....دلم نمیخواست این وضع پیش بیاد...

هیون دستشو گذاشت روی پیشونیشو چشماشو بست...تقصیر تو نیست خودتو سرزنش نکن...الان هم من حالم خوبه تو برو بخواب خسته ای...

-نه من بالا سرت میمونم تا تبت قطع بشه...

-گفتم حالم خوبه بهتره تو بری میخوام تنها باشم..

سرمو به نشونه مثبت تکون دادم و از جام بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون به سمت اتاقم رفتم و وارد شدم روی تختم نشستم و بی صدا گریه کردم اشکام دونه دونه روی صورتم می غلطید سرمو روی بالش گذاشتم و اونقدر گریه کردم تا خوابم برد..

فردا صبح از خواب بلند شدم و بلافاصله به طرف اتاق هیون رفتم در زدم ولی کسی جواب نداد آروم درو باز کردم و سرمو داخل اتاق بردم ولی هیون رو ندیدم سرمو که آوردم بیرون هیون روبروم وایستاده بود و بهم خیره شده بود هول شدم با من و من گفتم:میخواستم بدونم حالت خوب شده...و بلافاصله سرمو پایین انداختم...

هیون:آره خوبم...به خاطر دیشب ممنون....وبلافاصله تو اتاقش رفت و در و بست....رفتارش خیلی سرد بود دلم گرفت...

...................

یک هفته گذشت جونگ مین قرار شد یه مهمونی ترتیب بده تا منو به همه همکارا و دوستاش معرفی کنه هیون رفتارش کاملا سرد و مثل اوایل شده بود ولی من از دستش دلخور نمیشدم چون دلیلش رو میدونستم ....اونروز قرار شد برم آرایشگاه جونگ مین اومد دنبالم و منو رسوند...آرایشگر موهامو درست کرد و ارایش ملایمی هم زد و یه لباس زرشکی بلند هم پوشیدم ...آماده شدم و به همراه جونگ مین به مهمونی رفتیم...جونگ خانواده آقای کیم رو هم دعوت کرده بود اونا سریکی از  نشسته بودند هیون هم همراهشون بود ولی ساکت بود و با لیوان مشربی که دستش بود بازی میکرد...هیون هیچوقت مشروب نمیخورد همیشه میگفت مشروب عقل رو ذایل میکنه و برای سلامتی خوب نیست ولی الان خودش دومین لیوان مشروبی بود که دستش بود ...همراه با جونگ اطراف سالن میرفتم و اون منو به همکاراش معرفی میکرد به سمت هیون نگاه کردم سرش پایین بود و به لیوان مشروب خیره شده بود...یه لحظه سرشو بالا کرد و نگاهمون به هم گره خورد کاملا ناراحت و عصبی به نظر میرسید...

جونگ مین:عزیزم من من چند دقیقه میرم اون سمت سالن با مدیر برنامه هام کار واجب دارم تو میتونی بری پشت یکی از میزا بشینی تا بیام...اصلا میخوای برو بشین پیش خانواده آقای کیم من کارمو انجام میدم و میام امشب یه سورپرایز واست دارم....

-سورپرایز !!!...چی هست؟...

-اگه بگم که دیگه اسمش سورپرایز نیست یکم صبر کن میفهمی...

-باشه...برو به کارت برس...

جونگ به سمت یکی از میزها رفت اطراف سالن رو نگاه کردم ولی هیچ اثری از هیون نبود از سالن بیرون اومدم و محوطه بیرون رو نگاه کردم چشمم به هیون افتاد که روی چمنها دراز کشیده بود به طرفش رفتم چشماش بسته بود...

-این بیرون هوا سرده چرا اومدی اینجا...بیا بریم تو وگرنه سرما میخوری...

چشماشو باز کرد و سرشو کمی بلند کرد و بهم خیره شد نفسشو بیرون داد و دوباره سرشو گذاشت رو زمین...چشماشو بست و دستشو روی پیشونیش گذاشت...واسه چی دست از سرم برنمیدارییی...نمیخواد اینقدر برای من دلسوزی کنیییی...برو نمیخوام ببینمت...

از حرف زدنش معلوم بود که کاملا مست کرده...اومدم کنارش نشستم...بلند شو بریم داخل چرا با خودت اینجوری میکنی...

یهو دستمو کشید و اوفتادم تو بغلش زل زد تو چشمام ...نفسم بند اومده بود فاصلم باهاش اونقدر کم بود که نفسهای تندش به صورتم میخورد لبام با لباش فاصله ای نداشت دسستشو تو موهام فرو کرد و سرموبه خودش نزدیک کرد چشماشو بست و آروم لباشو رو ی لبام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن کاملا خشکم زده بود همونطور داشت با ولع لبامو میخورد چشماموبستم و همراهیش کردم بعد از یه بوسه طولانی از هم جدا شدیم بهم خیره شد تند تند نفس میکشید فورا خودمو از تو بغلش بیرون کشیدم و کنار رفتم و از روی زمین بلند شدم تازه یاد اتفاقی که افتاده بود افتادم بدنم یخ کرده بود...چرا این کارو کردم ...

هیون چشماشو بست و خنده ای از روی تمسخر کرد...واقعا اینقدر قابل ترحمم...چیزی نداشتم بگم خودمم از این اتفاق شوکه شده بودم فقط سکوت کردم...

هیون:واسه چی منو بوسیدی...مگه اونو دوست نداری...

باز هم سکوت کردم چشماشو باز کرد و از روی زمین بلند شد و اومد طرفم و روبروم وایستاد....گفتم واسه چی منو بوسیدی...

سرمو پایین انداختم وآروم گفتم نمیدونم...بازوهامو محکم گرفت وتکونم داد و بلند داد زد و گفت:مگه کریییییی؟..نشنیدی چی گفتم؟...اشکام روی صورتم ریخت آروم گفتم:دستم درد گرفت ولم کن...

لعنتییی...چرا جوابمو نمیدی چرا گذاشتی ببوسمت چرا جلومو نگرفتی ...

-چون دوست دارم..

-چییی؟؟...الان چی گفتی؟...

-آره درست شنیدی من دوست دارم عاشقت شدم ...خودمم نمیدونم از کی ...ولی..

هیون مات و مبهوت نگام میکرد آروم بازوهامو ول کرد و یه قدم به عقب رفت دستاشو تو موهاش فرو کرد و چشماشو بست ...پس اون چی تو الان دوست دخترشی...

اشکامو پاک کردم  گفتم:واقعا نمیدونم باید چکار کنم...میترسم...

هیون گفت:فعلا بیا بریم داخل...اگه بیشتر از این بیرون بمونیم بهمون شک میکنن...برگشت و خواست بره ولی سر جاش میخکوب شد...جونگ مین روبرومون وایستاده بود و داشت با تعجب نگامون میکرد...سکوت سنگینی حکمفرما شده بود جونگ سکوتو شکست...

شما چرا تو این سرما اومدین بیرون...بیاین داخل ممکنه سرما بخورین...هیون لبخند کمرنگی زد و از کنار جونگ رد شد و رفت داخل سالن...

جونگ بهم نزدیک شد و همونطور بهم نگاه میکرد...ترسیده بودم اگه ما رو دیده باشه چی با من و من گفتم:م..ما...داشتیم...

-جونگ لبخند کمرنگی زد و دستمو گرفت و گفت:بیا بریم تو با این لباس سرما میخوری بیا بریم کارت دارم...دستمو کشید و منو با خودش برد داخل ...

 

Image Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

اینم لباسی که آیسان تو مهمونی پوشیده بود





طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ دوشنبه 8 اسفند 1390 ] [ 06:41 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :