تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





عکس

سلااااااااااااااااااااااااااااااام ... سلام ..سلام.. آخه خیلی خوشحال بودم واسه همین بود...
اینم از قسمت بعدی داستان این داستانم دیگه داره نفسای آخرشو میکشه ...

برید ادامهههههههههههه....

عکس

عکس

-میدونی پدر بچه من کیه؟...

-هاااا...بگو کیه...

سارا روشو از ثریا برگردوند طرف پنجره و گفت:پارک جونگ مین...

-چییییی...منظورت پارک جونگ مین خواننده که نیست؟؟..

-منظورم دقیقاٌ همونه....

-خدایا...اصلا باورم نمیشه آخه چجوری!!!...یعنی تو دابل اس و میشناسی؟؟...

-من یه مدت تو خونه دابل اس بودم باهاشون زندگی کردم...اونا واقعا پسرای خوب و مهربونی هستند خیلی بهم محبت کردند وقتی که تازه به اینجا اومدم و هیچکسو نداشتم کمکم کردند و بهم جا دادند...

-وایستا ببینم همه این اتفاقا افتاده ...تو با دابل اس بودی و به من چیزی نگفتی؟؟؟...

-منو ببخش ثریا ولی نمیخواستم کسی از این جریان چیزی بدونه یعنی این خواست دابل بود...

ثریا نفسشو بیرون داد و گفت:باشه...حالا بگو چطور با جونگ مین...

-من و جونگ مین عاشق هم شدیم و با هم دوست بودیم بقیه از این موضوع خبر داشتند قرار بود بعد از انتشار آلبوم جونگ این خبر رو رسما اعلام کنه...

-پس چرا اونو ترک کردی!!مگه شما عاشق هم نبودین چی باعث شد ازش جدا بشی!!...

-به خاطر خودش مجبور شدم این کا رو بکنم...به خاطر دابل اس اونا خیلی بهم لطف کردند نمیتونستم ببینم به خاطر من اعتبار و آبروی گروه از بین بره...

-منظورت چیه؟...خوب شما با هم دوست بودین...

-ولی رسماٌ این موضوع اعلام نشده بود واسه همین هم پشت سر گروه و مخصوصاٌ جونگ مین شایعات زیادی درست میشد...

-آخه اینطوری که نمیشه پس خودت چی میدونی چی سرت میاد با این شرایط تو زندگی عادیتو از دست میدی همه چیزتو از دست میدی...

سارا روشو از طرف پنجره برگردوند و به ثریا نگاه کرد...میدونم ولی هیچ راهی ندارم..

-چرا هست جونگ مین میتونه تو رو به عنوان نامزد خودش معرفی کنه مگه تو رو دوست نداره؟...اصلاٌ میتونید با هم ازدواج کنید دیگه شایعاتی هم درست نمیشه...

سارا اشک تو چشماش جمع شد...نمیدونم شاید هم بودن و نبودن من واسه اون فرقی نداشته باشه...شاید اون اینجوری راحتتره...

-منظورت چیه مگه نمیگی عاشقته....

-اره ولی بعد از حرفایی که درموردش شنیدم...نمیدونم ولی...

-چی شنیدی مگه..از کی شنیدی؟...

.........................................خانه دابل اس

هیونگ:آخییییی...نمیدونین چقدر خستم چشمام به زور باز میشه..

کیو جونگ:یه جوری میگه خستم انگار کوه کنده اومدی اون وسط واسه خودت قر دادی و حال کردی خسته هم شدی!!!

-ا..واسه خودم که نبود اون همه طرفداری رو که تو سالن بودند و منو تشویق میکردن ندیدی...من متعلق به خودم نیستم...

یونگ سنگ:اوه اوه وایستا ببینم تو رو فقط تشویق میکردند!!...

-آره دیگه بس که با نمکم...

کیو:حالا ول کنین این حرفارو بگین ببینم این دو تا چشونه؟..

هیونگ دستاشو زیر سرش قلاب کرد و چشماشو بست...آااه...فکر نکنم دیگه این دابل اس همون دابل اس قدیم بشه...این اوضاع هم که خوب شدنی نیست...

یونگ:من میرم اتاق هیون جونگ ببینم چشه...

کیو جونگ:منم میرم پیش جونگ مین...خیلی حالش بد بود..

هیونگ:باشه پس منم میرم بخوابم...

کیو:مراقب باش هلاک نشی یه وقت با این همه کار...

هیونگ:خوب میگی چکار کنم من که کاری از دستم برنمیاد...

یونگ:باشه بابا پاشو برو بخواب ....

هر سه بلند شدند و رفتد طبقه بالا ...یونگ سنگ اومد پشت در اتاق هیون جونگ ضربه ای به در زد...حوصله ندارم کسی مزاحم نشه لطفاٌ...

یونگ:منم واسه همین اومدم میخوام باهات حرف بزنم...

-بیا تو....یونگ در و باز کرد و اومد داخل اتاق هیون روی تختش دراز کشیده بود و یه دستشو گذاشته بود روی پیشونیش...چشماشو بسته بود...یونگ اومد کنارش روی تخت نشست...

یونگ:خووووب...نمیخوای بگی این چند وقت چه مشکلی پیش اومده که اینقدر عصبی وناراحتی ؟....

-چیزی نیست...فقط حال و حوصله ندارم همین...

-بگو و خودتو راحت کن...شاید بتونیم کمکت کنیم...لااقل سبک میشی...

-هیچکس نمیتونه کاری بکنه...

-تو مشکلت و بگو به هر حال پنج تا فکر بهتر از یه فکره....شاید راه حلی پیدا شد...

هیون از جاش بلند شد و نشست کنا یونگ سنگ...موضوع در مورد ساراست...

-سارا!!...خوب همه ما در این مورد نگرانیم بخصوص نگران جونگ ولی تو که خودت با بودنش مخالف بودی حالا چرا اینقدر نگرانشی!...

-چون من...من بهش گفتم بره...

یونگ همونطور زل زد به هیون...چیییییی؟؟...منظورت چیه ...واضحتر بگو؟...

اونشب جونگ تو حمام بود کارش داشتم رفتم اتاقش میخواستم بیام که دیدم گوشیش زنگ زد...صفحه رو نگاه کردم شماره سارا بود جونگ رو صدا زدم ولی صدامو نمیشنید گفتم جواب میدم و میگم که الان کار داره نمیتونه صحبت کنه...گوشی رو جواب دادم سارا نبود از بیمارستان زنگ زده بودن...

-بیمارستان برای چی!...

-بدون اینکه به جونگ مین بگم رفتم بیمارستان یه جوری که منو نشناسن بخشی رو که بستری بود پرسیدم و رفتم اونجا...شماره اتاقشو گرفتم...یه پرستار تو اتاق بود صبر کردم تا بیاد بیرون بعدش رفتم تو...منو که دید جا خورد معلوم بود که منتظر جونگ مین بوده...بهش گفتم که باید رابطشو با جونگ مین قطع کنه چون این رابطه به ضرر همه تموم میشه....

-آخه چرا این کارو کردی؟...من که اصلا نمیتونم بفهمم اونا با هم دوست بودند و قرار بود این موضوع رو به همه اعلام کنن تو خودت بودی که گفتی باید صبر کنن...آخه چرا این کارو کردی تو با این کار هر دوشونو نابود کردی...اونا عاشق هم بودند...

-اول فکر میکردم جونگ مین اینم مثل بقیه فراموش میکنه فکر میکردم بعد یه مدت اوضاع آروم میشه....

-اشتباه کردی...من که بهت گفتم جونگ مین واقعا اونو دوست داره دلیلی نداشت این کارو بکنی...باورم نمیشه به این دلیل این کارو کرده باشی...

-نه به این دلیل نبود...دلیل مهمتری وجود داشت...

-چه دلیلی...

-همون دلیلی که به خاطرش تو بیمارستان بود...که باعث نابودی هممون میشد...

-چه دلیلی واسه چی تو بیمارستان بود...

-سارا تو بخش زایمان بستری بود چون....باردار بود...




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ چهارشنبه 10 اسفند 1390 ] [ 07:45 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :