تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





عکس

سلاااااااااااام دوست جونیای خوفممم...خوبین خوشین؟..
خووووووب اینم از قسمت پایانی داستان امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه   شکلک های جالب و متنوع آروین
من سعی میکنم داستانام پایان خوشی داشته باشه میدونم که شما هم همینو میخواین 5.gif
پایان هر داستان خیلی مهمه امیدوارم از قسمت پایانی این داستانم خوشتون بیاد..
خوب دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم و معطلتون نمیکنم..
برید فینال داستان...
11.gif
عکس

عکس


-جونگ لبخند کمرنگی زد و دستمو گرفت و گفت:بیا بریم تو با این لباس سرما میخوری بیا بریم کارت دارم...دستمو کشید و منو با خودش برد داخل ...همراه با جونگ مین به طرف یکی از میزهای سالن رفتیم و نشستیم موقع صرف شام رسید همگی مشغول شام خوردن شدند به هیون که پشت یکی از میزهای روبرو کنار پدر و رمادرش نشسته بود نگاه کردم با چنگالی که تو دستش بود غذاشو بازی میداد ولی چیزی نمیخورد مشخص بود که حسابی عصبی و ناراحته...چشماش غم عجیبی داشت سرشو بلند کرد و نگاهمون به هم گره خورد طاقت نداشتم به چشماش نگاه کنم سرمو برگردوند و به جونگ مین که روبروم نشسته بود نگاه کردم فکر میکنم متوجه نگاههای من و هیون شده بود چون با حالت عجیبی بهمون نگاه میکرد و خیلی خونسرد و آروم غذاشو میخورد بدون اینکه به من نگاه کنه گفت:به نظرت هیون جونگ رفتارش کمی عجیب نشده؟!...

زل زدم تو صورتش همونطور با آرامش مشغول خوردن بود هول شدم چرا در مورد هیون ازم میپرسید با من و من جواب دادم....نمیدونم چرا این فکرو میکنی؟..اون بیشتر وقتا اینطوریه...

جونگ مین:شماها که دوستای صمیمی هستین...تو باید بهتر بدونی!..مگه همه چی رو بهت نمیگه؟...آب دهانمو به سختی قورت دادم و گفتم:اون آدم تو داریه با کسی درد دل نمیکنه همیشه تو خودشه...

جونگ به طرفم نگاه کرد و همونطور که مشغول بود گفت:تو چی؟..تو باهاش درد دل میکنی؟...باهاش راحتی؟....

منظورشو متوجه میشدم از شدت استرس گلوم خشک شده بود آب دهانمو نمیتونستم به خوبی قورت بدم لیوان آبی رو که روی میز بود برداشتم و کمی آب خوردم...خوب من قبلا درباره خودم یه چیزایی بهش گفته بودم ...در واقع یه جریاناتی پیش اومد که...

جونگ مین:به نظر من اون عاشق شده...رفتارش مثل کسیه که آروم و قرار نداره...حتما یکی تو زندگیش هست...

از شنیدن این حرف شوکه شدم کاملاٌ مطمئن شدم که اون منو هیون و با هم دیده...صورتم مثل گچ سفید شده بود نمیدونستم چی بگم فقط سکوت کردم ...مدیر برنامه هاش آقای کانگ اومد طرف میز ما و یه چیزی در گوش جونگ مین گفت...جونگ هم سرشو تکون داد و چیزی نگفت اونم رفت...

جونگ:حالت خوبه؟..چرا رنگت پریده!...

-نه نه...چیزیم نیست خوبم...

جونگ از روی صندلی بلند شد و اومد طرف من دستمو گرفت و بلندم کرد...بیا بریم کارت دارم...

-کجا میخوایم بریم..من حالم خوبه..

-بریم میخوام یه چیزی نشونت بدم ...دنبالم بیا...

دستمو گرفت و با هم رفتیم طبقه بالای تالار جلوی یکی از اتاقها وایستاد و رمز اتاق رو وارد کرد و داخل شد من بیرون اتاق ایستاده بودم...

جونگ مین:چرا اونجا وایستادی ...بیا تو...

رفتم داخل اتاق جونگ در اتاقو بست یکم دلم شور افتاد ترسیده بودم جونگ رفت طرف پنجره و به بیرون خیره شد چند دقیقه ای به سکوت گذشت جرأت نداشتم ازش بپرسم که موضوع چیه و چی میخواد بگه...

جونگ:همیشه بهت فکر میکردم ...پشتش به من بود بهش خیره شدم ...به خاطرات خوبی که با هم داشتیم...میدونی من اونروزا خیلی تنها بودم نه خواهری نه برادری مادرمم که وقتی خیلی کوچیک بودم مرد من 8 سالم بود اون روزا سختترین روزای زندگیم بود درد بی مادی یه طرف رفتار سرزنش آمیز پدرم یه طرف دیگه...اون هیچوقت نخواست منو درک کنه به قول خودش همه چی واسم تو زندگی فراهم کرده بود پول.ماشین.امکانات خوب...از نظر اون خوشبختی داشتن این چیزا بود هر سال روز تولدم و کریسمس کلی هدایای گرون قیمت بهم میداد ولی خودش هیچوقت نبود همیشه دنبال پول بود...ولی ای کاش به جای اینا یه کم محبت بهم هدیه میداد باهام حرف میزد....

با اینکه این حرفارو قبلاٌ هم شنیده بودم ولی احساس میکردم حالا که داره اینا رو بهم میگه یه حس متفاوتی داره...از کنار پنجره اومد به طرف من...به درایور اتاق اشاره کرد... بیا بشین اینجا...

رفتم روی صندلی روبروی آینه نشستم از کشوی درایور یه بسته کادو پیچ درآورد و داد دستم...

-این چیه؟.......جونگ:مال توئه...بازش کن میفهمی...

بسته رو باز کردم یه سرویس خیلی شیک و زیبا توش بود...

-وااااای....جونگ این چقدر قشنگه....باید گرون هم باشه ...

-مهم نیست ارزش تو برای من بالاتر از ایناس...به طرفش نگاه کردم ...

جونگ:میخوام خودم بندازم گردنت....گردنبند رو از تو جعبه برداشت و خم شد و دستاشو حلقه کرد دور گردنم و گردنبند و بست...تپش قلبم زیاد شده بود صورتش خیلی به صورتم نزدیک بود زل زد تو چشمامو گفت:سورپرایزی که گفتم همین بود البته یه قسمتیش بود...وقتی حرف میزد نفساش به صورتم میخورد همونطور بهم زل زده بود و تکون نمیخورد قلبم داشت وایمیستاد همش میترسیدم که صدای قلبمو بشنوه نگاهش روی لبام قفل شد سرشو آورد جلوتر و میخواست لبامو ببوسه نمیدونم چی شد به خودم اومدم فوراٌ سرمو پایین گرفتم و جعبه جواهرات خیره شدم..واااای...گوشواره هاشو ببین...

احساس کردم جونگ مین از این کارم خیلی ناراحت شد کمی مکث کرد و لبخند کمرنگی زد و خودشو ازم دور کرد و اومد پشت سرم روبروی آینه ایستاد ..از تو آینه نگاش کردم حواسش جای دیگه ای بود .جونگ:خیلی دوسش داری؟..

از سؤالش خیلی جا خوردم کاملا هول شدم فکر نمیکردم همچین سوالی ازم بپرسه...با من و من گفتم از چی حرف میزنی...

-من میدونم که تو و هیون جونگ به هم علاقه دارید پس نمیخواد چیزی رو مخفی کنی...میخوام بدونم واقعا دوسش داری؟...

-این چه حرفیه...من...

-من دیدمتون که داشتین همدیگه رو میبوسیدین فقط به سؤالم جواب بده...آره یا نه؟...

-بغض راه گلومو بسته بود کمی مکث کردم و گفتم:منو ببخش...آره دوسش دارم نمیدونم از کی شروع شد ولی نمیتونم بدون اون زندگی کنم...اشکام رو گونه هام میریخت...جونگ مکثی کرد و اومد روبروم به میز تکیه داد و گفت:امشب میخواستم نامزدیمونو به همه اعلام کنم حتی با پدرت هم صحبت کرده بودم این سورپرایزی بود که میگفتم این کادو رو هم به همین مناسبت واست خریدم ولی الان میخوام اونو به عنوان هدیه ای از یک دوست ازم قبول کنی...من اونقدر دوست دارم که حاضرم به خاطر خوشبختیت از دستت بدم...مهم اینه که تو خوشحال باشی...اینجوری منم خوشحالمو خیالم راحته...

نمیدونستم چی بگم همونطور اشک میریختم و گریه میکردم ..

...............چهار سال بعد

آیسان پشت میز تحریر نشسته بود و مینوشت...از پنجره بیرونو نگاه کرد صدای امواج دریا همیشه حس خوبی بهش میداد...لبخندی زد و خودکارشو گذاشت روی میز و کش و قوسی به بدنش داد...

در اتاق باز شد سرشو برگردوند و با دیدن هیون لبخندی زد...

هیون:خانومی تا کی میخوای همش اونجا بشینی و بنویسی ...پس من چی...نمیخوای یه کم هم به من برسی؟...

خندید و از رو صندلی بلند شد و به طرفش رفت دستاشو دور گردنش حلقه کرد...هیون هم دستاشو حلقه کرد دور کمرش ...چشماشونو بستن و صورتاشونو به هم نزدیک کردند لباشونو روی لبای هم گذاشتند و شروع کردند به بوسیدن...بعد از یه بوسه طولانی از هم جداشدند...

هیون:بریم بیرون یه سورپرایز واست دارم...

-سورپرایز!...چی هست؟..

-بهتره بگی کی هست؟...

آیسان از پنجره بیرونو نگاه کرد یه مرد با پالتوی بلند مشکی در حالی که دستاش تو جیباش بود رو به دریا ایستاده بود...همراه هیون رفتند بیرون نزدیک مرد که رسیدند روشو برگردوند آیسان چیزی رو که میدید باور نمیکرد اون جونگ مین بود بعد چهار سال در حالی که میخندید سلام کرد ....آیسان از دیدنش خیلی خوشحال شد همون موقع صدای یه دختر و شنید...

-جووووونگ بیا اینجا رو ببین...این گوشماییها چقدر خوشگلند...

به طرف صدا برگشت یه دختر بانمک و خوشگل روی ماسه ها نشسته بود...هیون اومد کنارش ایستاد و دستشو انداخت پشت بازوش با بهت یبه هیون نگاه کرد...هیون خندید..قیافشو ببین به جونگ مین نگاه کرد جونگ لب پایینشو گاز گرفت و خندید و سرشو انداخت پایین (از اون خنده های دختر کشش میگم ها...)

آیسان خندید و گفت:خوشحالم که تو هم نیمه گمشدتو پیدا کردی... پایان





طبقه بندی: I DONT WANTLOVE،
[ شنبه 13 اسفند 1390 ] [ 09:24 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :