تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





عکس

سلام به دوستای گل خودم چه خبرا؟؟...خوبین؟..http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/200.gif
اینم از قسمت بعدی داستان برید بخونید تا از دهن نیفتاده...داغ دااااااااااااااااغ...
http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/212.gif
ادامههههههههههههه...

عکس

عکس

-چه دلیلی واسه چی تو بیمارستان بود...

-سارا تو بخش زایمان بستری بود چون....باردار بود...

-چیییییی؟...باردار بود؟!؟.....آخه چجوری؟...

-یعنی نمیدونی چجوری؟....

-یعنی اون با جونگ مین رابطه داشته!...خوب اونا با هم دوست بودند این چیزا طبیعیه...

-بله ولی نه قبل از اینکه دوستیشون به همه اعلام بشه...ما افراد عادی نیستیم که این چیزا واسمون مهم نباشه...اونم اینقدر بی احتیاط...

-آخه از جونگ مین بعیده اینقدر بی احتیاطی بکنه...ولی به هر حال کاریه که شده تو این وضعیت سارا چکار میکنه...اینم مهمه...کارت درست نبوده...

-میدونی اگه خبرنگارا رو روزنامه نگارا میفهمیدند چی میشد؟...میتونی تیتر روزنامه ها رو حدس بزنی؟....یه دختر 18 ساله تو خونه دابل اس باردار شد...تیتر جالبی میشه نه...

-خوب پس چرا اینقدر ناراحتی مگه همینو نمیخواستی...

-نه...معلومه که اینو نمیخواستم همش کابوس میبینم نگران سارا هستم...نمیدونم الان کجاست چه بلایی سرش اومده...

-چطور اون موقع به این چیزا فکر نکردی...با خودت نگفتی سارا باید کجا بره چکار کنه!...

-میخواستم کمکش کنم ولی قبول نکرد....من دلشو شکستم...اگه بلایی سرش اومده باشه چی؟...آه بلندی کشید و دستاشو گذاشت روی سرش...من خیلی خودخواه بودم فقط به خودمون فکر کردم ولی به فکر اون دختر بیچاره نبودم...

-من میدونم چی بگم ولی باید یه کاری بکنیم جونگ مین داره داغون میشه...سارا هم تو اون وضعیت ممکنه مشکلی براش پیش بیاد....باید پیداش کنیم...

-فایده ای نداره من هر جایی که میشد اونو پیدا کرد رفتم..تمام هتلها مسافرخونه ها..دانشگاهشم سرزدم ولی کسی از اون خبر نداره کلاساشم نمیره...

-همکلاسیهاش چی از اونا سراغشو گرفتی؟..دوست صمیمی نداشته؟...

-نمیدونم من نمیتونستم برم و از همکلاسیهاش بپرسم چون نمیخواستم بشناسنم...

-ولی این ماجرا باید یه جوری تموم بشه...ما باید سارا رو پیدا کنیم من یه جوری سعی میکنم از همکلاسیهاش پرس وجو کنم... ولی اگه جونگ مین بفهمه چی میشه!...میخوای من باهاش حرف بزنم؟..

-نه...میخوام اول سارا رو پیدا کنیم بعد خودم بهش میگم...

..............................

یونگ سنگ غیر مستقیم از همکلاسی های سارا پرس و جو کرد و توجه شد که سارا با یه دختر ایرانی دوست صمیمی بوده اسم و مشخصاتشو پرسید و به هیون داد...

یه روز که ثریا تو مسیر دانشگاه به خونه بود متوجه شد یه ماشین داره تعقیبش میکنه لحظه ای مکث کرد و ایستاد ماشین هم کنارش ترمز کرد....به طرف ماشین نگاه کرد...

-ببخشید ثریا خانوم میتونم چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟...موضوع مهمیه...

ثریا با کنجکاوی به داخل ماشین نگاه کرد...ولی من شما رو نمیشناسم نمیتونم سوار ماشینتون بشم...

-مطمئنم که میشناسید...خودشو به جلو خم کرد و در جلو رو باز کرد...خواهش میکنم سوارشید من قصد بدی ندارم...

ثریا سوار ماشین شد...به راننده نگاه کرد کاملا خودشو پوشونده بود عینک بزرگ آفتابی هم به چشم داشت ولی خیلی آشنا به نظر میرسید احساس کرد اونو میشناسه...

ثریا:ببخشید.....میشه بگید شما کی هستید؟...با من چکار دارید!...

راننده عینکشو از رو چشماش برداشت و به طرف ثریا نگاه کرد..ثریا چیزی رو که میدید باور نمیکرد خشکش زده بود دهانش از تعجب باز مونده بود..ک...کیم هیون جونگ؟؟!!!...

هیون لبخندی زد و با علامت سر حرفشو تأیید کرد...

ثریا:باورم نمیشه الان تو ماشین شما نشستم....خدای من دارم خواب میبینم؟...

-نه شما خواب نیستین کاملا بیدارید...من کیم هیون جونگ لیدر گروه دابل اس هستم...

ثریا خیلی ذوق زده بود دستشو جلوی دهنش گرفت تا از خوشحالی جیغ نکشه...شما منو از کجا میشناسین؟!...من از طرفدارای گروهتونم آرزوم اینه که مثل شما تو کارم موفق بشم و آدم معروفی بشم...

هیون خندید و گفت مطمئنم که ینطور میشه...معلومه که دختر با اراده و مصممی هستید حتماٌ موفق میشید....

ثریا خندید و سرشو انداخت پایین....

-ازم نمیپرسید باهاتون چکار دارم؟چرا اومدم سراغتون؟...

-من که همون اول اینو پرسیدم...

هیون همونطور که به جلو خیره شده بود و رانندگی میکرد گفت:من اومدم درمورد سارا ازتون بپرسم...میدونید اون کجاست؟...

ثریا وقتی اسم سارا رو شنید تازه همه چی یادش اومد و دلیل اومدن هیون رو متوجه شد حالت چهرش عوض شد کمی مکث کرد و گفت:چرا دست از سرش برنمیدارین...اون کاری که باهاش کردین کافی نبود؟...چرا میخواین بیشتر از این زجرش بدین...من باورم نمیشه کیم هیون جونگ همچین کاری بکنه...همیشه فکر میکردم شما آدم مهربون و احساساتی هستین کمی مغرور هستین ولی خوش قلبید ولی انگار اشتباه میکردم....

هیون جونگ خندید و به طرف ثریا نگاه کرد...خیلی خوبه که دوست خوبی مثل شما داره که اینقدر نگرانشین...

-خوب معلومه که نگرانشم...اون اینجا هیچ کسی رو نداره شما هم که اون کارو باهاش کردین...

-میدونم...من واقعا متأسفم....میدونم کار اشتباهی کردم میخوام کارمو جبران کنم...فقط بهم بگید الان کجاست؟...

-من چیزی نمیدونم...زش خبر ندارم...

-خواهش میکنم ثریا خانوم مطمئن باشید نیت من خیره...من میخوام بهش کمک کنم میدونم که شما از جای اون باخبرید...خواهش میکنم کمک کنید...

-ببینین اون یه مدت خونه ما بود ولی بعد از اونجا رفت دیگه هم ازش خبری ندارم...

-من باور نمیکنم دارید دروغ میگید...میدونم که بهش خیلی علاقه دارید ولی باید کاری رو بکنید که به نفعش باشه...خواهش میکنم بهم اعتماد کنید...

-کاری که شما با اون کردید قابل جبران نیست...میخوام پیاده بشم میشه نگهدارید؟...

هیون ملتمسانه به ثریا نگاه کرد و ماشینو نگه داشت...ثریا در ماشینو باز کرد ورفت بیرون..

 

 

-ثریا....

ثریا برگشت و با تعجب به هیون خیره شد...

-همه آدما اشتباه میکنند مهم اینه که متوجه بشن و جبرانش کنند میدونم بد کردم ولی...ولی فرصتی میخوام که جبران کنم تو نباید اینو ازم بگیری...

ثریا به چشمای هیون خیره شد موج تأسف و پشیمونی رو تو نگاهش میدید...ثریا الان خونه ما نیست توی یه هتل اقامت داره میتونم آدرسشو بهتون بدم...

هیون خندید و گفت:ممنونم ثریا قول میدم همه چی درست میشه...آدرسو از ثریا گرفت و باهاش خداحافظی کرد و به طرف هتل را افتاد...


عکس



طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 07:14 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :