تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





عکس

سلام دوستای گلم...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/219.gif
ببخشید که دیر داستانامو میذارم اینم از قسمت 26 همینجا بگم که قسمت بعد آخرین قسمته امیدوارم خوشتون بیاد این روزا چون مشغول خونه تکونی عید هستم و با مامانم کمک میکنم نمیتونم دیگه داستان بذارم تا بعد از سال تحویل
http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/186.gifراستی پیشاپیش سال نو رو بهتون تبریک میگم...http://www.clip2ni.com/Forum/images/smilies/196.gif
خوب دیگه برید ادامه داستان و بخونید..
ادامههههههههه...

عکس

عکس
به امید موفقیت همیشگی دابل اس فایتینگگگگگگگ...

 هیون خندید و گفت:ممنونم ثریا قول میدم همه چی درست میشه...آدرسو از ثریا گرفت و باهاش خداحافظی کرد و به طرف هتل را افتاد...

ماشین هیون کنار خیابون متوقف شد پیاده شد عینک آفتابیشو زد و کلاهشو کامل رو سرش کشید و نگاهی به دورو برش کرد و وارد هتل شد...اسم و مشخصات سارا رو به هتلدار داد اون هم مشخصات رو تأیید کرد...

هیون:میشه با اتاقشون

تماس بگیرید و بگید من توی لاوی منتظرشونم...

هتلدار:بگم کی باهاشون کار داره؟...

-بگید یکی از دوستای قدیمی...

-باشه الان تماس میگیرم...

هیون تشکر کرد و به طرف لاوی هتل رفت و روی یکی از مبلها نشست....خیلی استرس داشت نمیدونست عکس العمل سارا وقتی اونو میبینه چیه...اصلا به حرفاش گوش میده؟قبول میکنه برگرده؟...

تو همین افکار غرق بود که صدای سارا اونو از عالم خودش جدا کرد

-شما با من کار داشتین؟...

هیون سرشو بلند کرد و به سارا خیره شد...

سارا کمی به چهرش نگاه کرد و اونو شناخت...ترس و نگرانی از چهرش پیدا بود...چرا اومدی اینجا...من دیگه کاری به کار جونگ مین ندارم من اونو فراموش کردم...

هیون عینک آفتابیشو از رو چشمش برداشت وکمی به سارا خیره شد و گفت:من واقعا متأسفم سارا....نمیدونم چی بگم میدونم که خیلی از دستم عصبانی و ناراحت هستی ولی ازت میخوام که ....منو ببخشی..

-من از شما هیچ ناراحتی ندارم نمیخواد نگران این موضوع باشید حالا دیگه میتونید برید...برگشت و میخواست بره که هیون از جاش بلند شد و صداش کرد...

هیون:سارا ...من اومدم دنبالت که برگردی...

سارا روشو برگردوند...برگردم؟!!...چرا باید این کارو بکنم...متأسفم ولی من دیگه برنمیگردم...

-جونگ مین از وقتی که تو رفتی خیلی از نظر روحی بهم ریخته و داغون شده روز به روز هم داره بدتر میشه...اون تو رو خیلی دوست داره سارا خواهش میکنم به خاطر اون برگرد...

وقتی هیون اسم جونگ مین رو آورد سارا بغضش گرفت چقدر دلش واسه اون تنگ شده بود اروم گفت:اون حالش خوبه؟...

-نه...اصلا خوب نیست ولی اگه تو رو ببینه حالش خوب خوب میشه ...

-ولی ن فکر میکنم اون بدون من راحتتره...

هیون سرشو انداخت پایین و گفت:میدونم چرا این حرفو میزنی...ولی من درمورد جونگ مین اشتباه میکردم چیزایی که در موردش بهت گفتم حقیقت نداشت

-یعنی چی...همه چی دروغ بود؟؟...چرا بهم دروغ گفتی؟...چرا گفتی واسه جونگ مین فقط یه سرگرمیم...هر چند من باور نکردم چون به عشقش ایمان داشتم ولی برام خیلی سنگین بود اون همیشه بهم میگفت بهش اعتماد کنم ولی من به همین راحتی ولش کردم....

-متأسفم.همه اینا تقصیر منه...میخوام جبران کنم ازت میخوام که اونو ببینی...

-پس آبرو و اعتبار گروه چی میشه؟...هر چند دیگه فکر نمیکنم مشکلی وجود داشته باشه...

-دیگه برام مهم نیست...شما دوستیتونو اعلام کنین بذار هر کی هر چی میخواد بگه کسی که طرفدار واقعی من و گروهم باشه باید بهمون اعتماد داشته باشه مطمئنم که اکثر هوادارا اینو درک میکنند...من دوستم برام مهمتره...

سارا سرشو پایین انداخت...حالا چکار باید بکنم؟...

هیون خوشحال شد و لبخندی از روی رضایت زد...

.....................خانه دابل اس

هیون وارد خونه شد...صدای هیونگ و کیو جونگ میومد که میخندیدند و شوخی میکردند...هیونگ کوسن مبل رو به طرف کیو جونگ پرت کرد ...کیو جاخالی داد و کوسن به هیون جونگ برخورد کرد...

هیون:ای بابا...معلوم هست دارین چکار میکنین....این مسخره بازیها چیه...

هیونگ:کیو جونگ بهت اختار میکنم که سر بسر من نذاری و اون عکسو بدیش به من وگر نه...

کیو جونگ خندید و گفت:خوب اگه میخوایش بیا بگیرش...

هیون:عکس؟...چه عکسی بده ببینم...

کیو جونگ فورا اومد کنار هیون ایستاد و عکشو نشون داد...ببین عجب عکسی هم شدهههه...

هیونگ:کیوووو...میکشمت مگه دستم بهت نرسه پوستتو میکنم...

هیون به عکس نگاه کرد...هیونگ با دو تا دختر توی مهمونی عکس گرفته بود...نگاهشو از رو عکس گرفت و با حرص به هیونگ نگاه کرد...

هیونگ:چرا اینجوری نگام میکنی...مگه چکار کردم یه عکسه دیگه...

هیون:ببینم تو نمیتونی خودتو کنترل کنی تا چشمت به دو تا دختر خوشگل میوفته قالب تهی میکنی..

-باور کن خودشون اصرار داشتند باهام عکس بگیرند...خوب من یه خواننده معروفم خوش تیپم که هستم ازم خوششون میاد دیگه...نمیتونم دلشونو بشکنم...

کیو بلند بلند میخندید و بین خنده هاش بریده بریده گفت:واسه همین..شمارشونو...گرفتی آره...

هیون هم خندش گرفت...از دست تو با اون زبونت...مواظب باش تو دیگه دردسر تازه ای درست نکنی...

-ای بابا شماها چتونه...چرا با من دعوا میکنین همش...دیوار از من کوتاهتر نیست؟...

هیون:خوب حالا ول کنین این حرفارو بقیه کجان؟...

کیو:یونگ سنگ که بیرونه جونگ مین هم که طبق معمول تو اتاقش در و بسته و حوصله هیچکسو نداره....

همون موقع صدای باز شدن در اومد و چند لحظه بعد یونگ سنگ وارد سالن شد...

یونگ:روز بخیر...اینجا چه خبره چرا همتون یه جا جمع شدین...

کیو:مگه چیز عجیبیه...نمیتونیم دور هم باشیم...

هیونگ:خوب حق داره بعد این جریاناتی که پیش اومد دیگه نتونستیم همگی یه جا دور هم باشیم...آههه..یادش بخیرچه روزایی بود...

هیون:بیاین میخوام باهاتون حرف بزنم...

همگی به هم نگاه کردند...هیونگ:خوب ما که همه اینجاییم بگو...

هیون:یه کدومتون بره جونگ مین و صدا کنه اونم باید باشه تا بگم...

یونگ سنگ نگاه خاصی به هیون کرد و هیون لبخندی زد وبا اشاره بهش فهموند که همه چی مرتبه...

یونگ:من میرم صداش کنم...از پله ها بالا رفت و بعد چند دقیقه همراه جونگ مین اومدند پایین...

جونگ مین:من حوصله ندارم کارتو بگو میخوام برم...

هیون:بیا بشین اینجا تا بگم...جونگ با بی حوصلگی اومد روی یکی از مبلها نشست...بقیه هم نشستند...

هیون نفس عمیقی کشید...من سارا رو دیدم...


عکس



طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ شنبه 20 اسفند 1390 ] [ 08:56 ب.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :