تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





آپلود

سلام دوستای عزیزم...
خواهش میکنم نزنینم میدونم خیلی دیر کردم ولی واقعا گرفتارم ببخشید
حالا ایشاا... جبران میشه
برید قسمت پایانی داستان رو بخونید...


آپلود

آپلود

جونگ مین:من حوصله ندارم کارتو بگو میخوام برم...

هیون:بیا بشین اینجا تا بگم...جونگ با بی حوصلگی اومد روی یکی از مبلها نشست...بقیه هم نشستند...

هیون نفس عمیقی کشید...من سارا رو دیدم...

جونگ مین از روی مبل نیم خیز شد و به هیون خیره شد...هیونک و کیو با تعجب همدیگه رو نگاه کردند و یکدفعه با هم گفتند:چییی ساراااااا؟؟؟...جونگ مین خشکش زده بود و فقط به هیون خیره شده بود که داشت جریان رو تعریف میکرد هر چی که جلوتر میرفت چهره جونگ برافروخته تر میشد...دیگه نتونست تحمل کنه فوراٌ بلند شد و به طرف هیون اومد...یقه لباسشو گرفت و اونو از روی مبل بلند کرد...از شدت عصبانیت دندوناشو رو هم فشار میداد...

-تو چی گفتی؟...یه بار دیگه بگو؟...بلند داد زد...لعنتی تو چه غلطی کردی...

هیون ساکت به یه طرف دیگه زل زده بود....پسرا به طرف جونگ اومدند تا آرومش کنند کیو جونگ بازوی جونگ رو گرفت و ازش خواست تا آروم باشه...

جونگ یقه لباس هیون رو ول کرد و بلند داد زد...چجوری آروم باشم مگه نمیبینی این لعنتی چی میگه...همه این بدبختیها زیرسراین بوده چطور تونستی این کارو با منو سارا بکنی...اون چه بدی بهت کرده بود...

هیون:هر چی الان بهم بگی حق داری ولی من تو اون شرایطی که اون داشت فکر دیگه ای به ذهنم نمیرسید...

-داری از چی حرف میزنی کدوم شرایط؟...

-یه دختر که هیچ نسبتی با کار و شغلمون نداره با دابل اس زندگی میکنه و بعد یه مدت هم باردار میشه به نظرت یه موضوع جنجالی نمیشه؟...

پسرا بهت زده به سمت جونگ مین نگاه کردند جونگ چیزی رو که میشنید باور نمیکرد با صدای ضعیفی که از ته حلقش درمیومد گفت:داری دروغ میگی این امکان نداره...

-امکان نداره!اگه یه کم فکر کنی میبینی که امکان داره این یه بی دقتی محض بود که میتونست تو و همه مارو به نابودی بکشونه من تو این شرایط کار دیگه ای غیر از دور کردن اون از اینجا نداشتم...من خواستم کمکش کنم بهش گفتم بچه رو سقط کنه ولی اون عصبی شد و گفت که میخواد تحت هر شرایطی اونو نگه داره میخواستم یه جایی رو براش درنظر بگیرم که یه مدت اونجا باشه ولی قبول نکرد...

جونگ داد زد:خفه شو...تو میدونستی چه شرایطی داره و ولش کردی!...اگه یه بلایی سرش میومد چی...حالمو به هم زدی فکر میکردم دوستمی...

هیون:من میدونم که اشتباه کردم واسه همینم رفتم دنبال سارا و پیداش کردم باهاش حرف زدم اون حالش خوبه و حاضره برگرده پیش توبعد هم میتونید نامزد بشین و کم کم شایعات میخوابه...من لیدر گروهم و همیشه درمورد گروهم نگران ولی نمیدونستم که شادی و خوشبختی همین اعضای گروهه که دابل اس و میسازه...ما هممون با هم دوست و برادریم از شادی هم خوشحال میشیم و از غم هم ناراحت...من به خاطر تمام اتفاقاتی که این چند وقته افتاد متأسفم من با سارا یه قرار ملاقات گذاشتم خونه نیاوردمش چون گفتم حتما یه حرفایی دارید که باید به هم بگید واسه همین گفتم بیرون همدیگه رو ببینید و حرفاتونو بزنید...جونگ مین ساکت بود و چیزی نمیگفت آرومتر شده بود بدون هیچ حرفی رفت طبقه بالا بعد چند دقیقه حاضر و آماده اومد پایین...

جونگ:کجا باید ببینمش؟...

.............................

خیلی دلهره داشت احساس میکرد هر آن ممکنه قلبش از تو سینش بیرون بزنه دستاشو به هم میمالید تا استرسش کم بشه از روی نیمکت بلند شد و به اطرافش نگاه کرد چند قدم به سمت جلو حرکت کرد و به حوض روبرو خیره شد ناگهان صدایی از پشت سرش اونو به خودش اورد...چقدر لاغر شدی؟...

سارا آروم به سمت صدا برگشت با دیدن چهره جونگ نفسش تو سینه حبس شد قلبش شروع کرد به زدن همونطور به هم زل زده بودند جونگ چند قدم جلوتر اومد و روبروی سارا ایستاد...

-چرا این کارو با من کردی؟...من که بهت گفتم عاشقتم دوست دارم...بهت گفتم تمام قلب و روح من تویی گفتم نمیتونم بدون تو زندگی کنم گفتم ترکم نکن...

سارا سرش رو پایین انداخت....من مجبور بودم این کارو بکنم به  خاطر خودت...

-به خاطر من!!...من ازت خواستم که بهم اعتماد کنی و کنارم بمونی ولی تو همین اندازه بهم اعتماد نداشتی و خیلی راحت فراموشم کردی...

سارا سرشو بالا آورد....من هیچوقت نتونستم فراموشت کنم همیشه به یادت بودم نتونستم تو رو از قلب خودم بیرون کنم...

-چرا بهم نگفتی که بارداری؟...اون بچه منه من حق داشتم از این موضوع باخبر باشم نداشتم؟!!...

سارا اشکاش آروم روی گونه هاش میغلطید بغض گلوشو گرفته بود و داشت خفش میکرد...من...من متأسفم...

جونگ دیگه طاقت نیاورد فاصله دو سه قدم رو به صفر رسوند و سارا رو محکم بغل کرد و به خودش فشرد...سارا بلند تو بغل جونگ گریه کرد حالا دیگه صورت جونگ مین هم خیس شده بود حلقه بازوش رو دور بدن سارا شلتر کرد سر سارا رو بین دستاش گرفت و زل زد تو چشماش صورت هردوشمن از اشک خیس بود سرشو آروم نزدیک کرد و چشماشو بست لباشو روی لباش گذاشت وبا تمام وجود شروع کرد به بوسیدن تا سارا از گرمی بوسه های پشت سرهم جونگ داغ شده بود دلش واسه این بوسه ها  تنگ شده بود تو این حالت تمام درداشو فراموش میکرد بعد چند دقیقه از هم جدا شدند و به چشمای هم خیره شدند...

سارا:دوست دارم...

جونگ خندید و گفت:خیلی دوست داشتم اینو بهم بگی...بالاخره گفتی..

-آره گفتم بازم میگم میخوام همیشه بگم...دوست دارم...

جونگ سر سارا رو به بغل گرفت دستشو گذاشت روی شکمش...دختر کوچولوی من چطوره؟...

سارا حالت چهرش عوض شد ...دختر!!

-اره من مطمئنم بچمون دختره...دختر خیلی دوست دارم چون دخترا بابایی میشن...وااااای نمیدونی چقدر خوشحالم سارا دارم  بابا میشم(بچه ها جونگ مین در واقعیت هم دختر دوست داره..)

سارا چیزی نگفت و فقط سکوت کرد...

................خونه دابل اس

سه روزگذشت تو این مدت سارا خونه دابل اس بود پسرا از اومدن سارا خیلی خوشحال بودند و دوباره جو خونه عوض شده بودولی تو چهره سارا هنوزآثار غم و اندوه نمایان بود جونگ همش شوخی میکرد تا بتونه سارا رو شاد نگهداره و خاطرات بدشو بیرون بریزه...اونروز سارا تو آشپزخونه مشغول درست کردن غذا بود...هیونگ روی صندلی نشسته بود و طبق معمول سربسر سارا میگذاشت...

هیونگ:سارا تو چقدر تنبل شدی اینجوری باشی چاق میشی ها جونگ مین دخترای چاقو دوست نداره حالا از ما گفتن...

جونگ مین:هی هیونگ نبینم داری عشقمو اذیت میکنی هاااا...عزیزم اصلا کی گفت بیای آشپزخونه از این به بعد کیو آشپزی میکنه تو هم مواظب خودتو نی نی من باش...

هیونگ:هههه...تو چقدر بی جنبه ای جونگ مین انگار تو دنیا فقط این تنها بابا شده چه لوووس...

سارا از خجالت سرخ شد و سرشو انداخت پایین...

جونگ:چیه حسودیت میشه؟دلم میخواد قربون صدقه زن و بچم برم مشکلی داری؟..

سارا چهرش درهم رفت معذرت خواهی کرد و فورا از آشپزخونه اومد بیرون و رفت طبقه بالا تو اتاق و دروبست...

هیونگ و جونگ مین با حیرت به هم نگاه کردند...

هیونگ:این چش شد یه دفعه ای؟چرا ناراحت شد ما که حرف بدی بهش نزدیم...یعنی خجالت کشید!!

جونگ:نمیدونم چشه از وقتی اومده همینطور تو خودشه وقتی ازش میپرسم جواب درست و حسابی به آدم نمیده...من برم ببینم میتونم چیزی بفهمم یا نه...

جونگ از آشپزخونه بیرون اومد و از پله ها بالا رفت...به سمت اتاقش رفت در زد و وارد شد سارا روی تخت نشسته بود معلوم بود که گریه کرده....جونگ کنارش نشست....گریه کردی عزیزم؟...بهم بگو چی شده سارا؟..

سارا:چیزی نیست فقط دلم گرفته...

-قربون دلت بشم نفسم ما دیگه با همیم نباید دلت بگیره...بازوی سارا رو گرفت و اونو کنار خودش روی تخت دراز کشوند و کشید تو بغلش...گردنشو بوسید...عزیزم تو نباید غصه بخوری همه چیز درست میشه من تو همین هفته به بابات زنگ میزنم و نامزدیمونو به همه اعلام میکنیم بعدشم عروسی میکنیم...اصلا نگران چیزی نباش حرص و جوش واسه بچمون خوب نیست من هردوتونو دوست دارم ولی تو رو بیشتر...

-جونگ.....-جونم بگو ...-اگه یه اتفاقی واسه بچمون بیفته چی تو چکار میکنی؟..

-این حرفو نزن هیچ اتفاقی نمیوفته من مواظبتم عزیزم از این فکرا نکن...






[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 06:25 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :