تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





آپلود

از دست این میهن نمیذاره آدم به کارش برسه گیر میده
مجبور شدم بقیه داستانوم تو این پارت بذارم
برید ادامهههههههههه...

آپلود

آپلود

..............ساعت30/2 شب خونه دابل اس

هیون خواب آلود اومد تو آشپزخونه به سمت یخچال رفت و بطری آب رو برداشت و سرکشید یهو از سایه ای که روی زمین گوشه آشپزخونه بود ترسید صدای گریه یه نفر بود به سمت سایه رفت سارا رو دید که روی زمین نشسته بود بهش نزدیک شد و روبروش نشست صورتشو نزدیک صورتش برد...سارااا...اینجا چکار میکنی؟...

سارا اشکاشو پاک کرد...چیزی نیست هیون شی دلم گرفته...

هیون:موضوع چیه از وقتی اومدی همینجوری تو خودتی و ناراحتی بهم بگو شاید بتونم کمکت کنم...

-موضوع در مورد بچمه...دومرتبه بغض گلوشو گرفت و اشکاش سرازیر شد...

هیون:چی شده ؟اتفاقی افتاده؟...

-من...من بچمواز دست دادم هیون شی...از دست دادم...گریه هاش به هق هق تبدیل شده بود جلوی دهنشو گرفت که صداش بالا نره...هیون چیزی رو که میشنید باور نمیکرد با تعجب به سارا خیره شده بود...منظورت چیه؟؟چی داری میگی آخه چطوری؟..دستشو گذاشت روی شونه سارا...آروم باش و تعریف کن برام..

-وقتی خونه ثریا بودم سامان دامادشون بدجور بهم گیر داده بود همش ازم میخواست که باهاش باشم میگفت عاشقم شده بهش بی محای میکردم ولی دست بردار نبود...یه روز که کسی خونه نبود تو اتاقم روی تختم دراز کشیده بودم که یکی در اتاقمو زد فکر کردم ثریاس که اومده وقتی در و باز کرد از دیدنش خشکم زد نمیدونم چجوری اومده بود تو خونه...گفت که میخواد باهام حرف بزنه ترسیده بودم بهش گفتم حرفی باهاش ندارم خلاصه بعد از کلی جر و بحث عصبانی شد و سرم داد کشید گفت دیگه تحمل این همه مخالفت و بی اعتنایی رو نداره....بهش گفتم چی از جونم میخوای دست از سرم بردار خنده عصبی کرد و گفت یعنی نمیدونی چی میخوام؟

خیلی ترسیده بودم نفس نفس میزدم به طرفم اومد گفتم خواهش میکم کاری بهم نداشته باش من دوست پسر دارم...باور نکرد همینطورمزخرف میگفت ومیومد جلو همینطور که عقب میرفتم خوردم به تخت و افتادم روش تا خواستم بلندشم اومد روم دستامو محکم گرفت و شروع کرد به بوسیدن گردنم هر چی جیغ میزدم فایده ای نداشت یه دفعه گوششومحکم گاز گرفتم اونم داد بلندی زد واز روم کنار رفت منم فوراٌ از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون دویدم دنبالم کرد نزدیک پله ها که رسیدم لباسمو از پشت گرفت خواستم خودمواز دستش رها کنم تعادلمو از دست دادم از پله ها افتادم پایین...چشمام به زور باز میشد احساس درد شدیدی تمام وجودمو گرفته بود از سرم خون میرفت سامان که این وضعو دید ترسید منو بلند کرد و گذاشت تو ماشین ویه گوشه خیابون ولم کرد دیگه از هوش رفتمو چیزی یادم نمیاد وقتی به هوش اومدم تو بیمارستان بودم یه راننده تاکسی منو رسونده بود بیمارستان....اونجا فهمیدم که بچمو از دست دادم نمیدونی چه حسی داشتم کسی رو نداشتم مجبور شدم به ثریا زنگ بزنم ولی نمیتونستم بهش حقیقتو بگم چون زندگی خواهرش از هم میپاشید بهش گفتم که حواسم نبوده و از پله ها افتادم ...دیگه نمیخواستم خونشون برم نمیتونستم با سامان روبرو بشم واسه همینم به ثریا گفتم تو یکی از هتل ها واسم اتاق بگیره ثریا هرروز بهم سرمیزد و ازم مراقبت میکرد تا خوب شدم ولی دردی که به خطر از دست دادن بچم میکشیدم هیچوقت خوب شدنی نبود...

-مردیکه عوضی اگه دستم بهش برسه میدونم چکارش کنم....حالا میخوای چکار کنی باید به جونگ مین همه چیرو بگی...

-ولی آخه میترسم نمیدونم عکس العملش چیه اون خیلی ذوق و شوق داره چجوری بهش بگم بچه ای در کار نیست...

-همین الان گفتی ولی دیر...

سارا و هیون برگشتند و پشت سرشونو نگاه کردند جونگ وایستاده بود وبا عصبانیت نگاشون میکرد به سمت سارا حرکت کرد سارا از جاش بلند شد...یقه سارا رو گرفت و با عصبانیت داد زد چرا بهم دروغ گفتی لعنتی!چرا گذاشتی الکی دلمو به بچه ای که نیست خوش کنم!!!

هیون:جونگ آروم باش...

جونگ با دستش ضربه ای به سینه هیون زد و اونو به عقب هول داد....تو یکی حرف نزن که هر چی بدبختی دارم به خاطر تویه...

پسرا با شنیدن سرو صدا خودشونو به طبقه پایین رسوندن

هیونگ:این وقت شب اینجا چه خبر ما نباید یه شب با آرامش سرمونو روبالش بذاریم؟!کیو جونگ با اشاره دست اونو وادار به سکوت کرد همه سکوت کرده بودند...

جونگ:حالم ازت به هم میخوره سارا دیگه نمیخوام ببینمت...

جونگ اینو گفت و سریع خونه رو ترک کرد همه از عکس العملش تعجب کردن...

سارا:خواهش میکنم برید دنبالش میترسم کار دست خودش بده..

هیون:هیونگ تو پیش سارا بمون ما میریم دنبالش همه بلافاصه پشت سرش حرکت کردند...

هیونگ:نگران نباش سارا جان برش میگردونن این کله شقو...

همگی سوار ماشین هیون جونگ شدند و دنبالش حرکت کردند جونگ با سرعت حرکت میکرد هیون پاشو روی پدال گاز فشار میداد تا بهش برسه و بالاخره پیچید جلوی ماشینش و جونگ مجبور شد ترمز کنه...سرش برخورد کرد به فرمون ماشین و یه پارگی کوچکی روی پیشونیش ایجاد شد...پسرا فورا از ماشین پیده شدند هیون زودتر خودشو به ماشین جونگ رسوند در ماشینو باز کرد و بازوی جونگ رو گرفت و کشیدش بیرون و اونو محکم کوبوند به بدنه ماشین...

کیو:هیون آروم باش نمیبینی سرش صدمه دیده...

هیون با عصبانیت تمام داد زد:این هیچیش نیست...توی عوضی فکر میکنی کی هستی هااا...چرا باهاش اینجوری حرف زدی اره همه این اتفاقا مقصرش منم ولی اون چی...میدونی چقدر سختی کشیده؟فکر کردی براش راحت بوده که بچشو از دست بده اصلا میتونی درک کنی چه اتفاقی براش افتاده!!نه نمیتونی...به خاطر یه بچه عشقتو کسیرو که میگفتی واسش میمیری رنجوندی...تو لیاقت هیچی رو نداری یه ادم از خود راضی...جونگ که تا اون موقع ساکت بود قطرات اشک از چشماش سرازیر شد خودشو انداخت تو بغل هیون و بلند گریه کرد...متآسفم...خیلی متآسفم...

هیون:اینو نباید به من بگی...

..................یک سال بعد

سارا کنار آینه داره موهاشو شونه میکنه که تلفن زنگ میزنه به سمت گوشی میره گوشیرو برمیداره ....الو...

-سلام خانومم خوبی عزیزم؟

-جونگ تویی!!خوبم عزیزم تو حالت خوبه اونجا هوا سرده مواظب خودت باش..

-چشم خانومم...شماها خوبین حال مالجای بابا چطوره؟الهی بابا قربونش بره...

سارا خندید...دخترت خوبه همش منو اذیت میکنه لگد میزنه...

دلم واسه هردوتون خیلی تنگ شده تا سه روز دیگه میام پیشتون کار ضبط فیلم داره تموم میشه...مواظب خودتون باشین

-تو هم همینطور خداحافظ عزیزم...

مکالمه تموم شد و سارا گوشیرو گذاشت زمین...همین موقع زنگ خونه به صدا دراومد سارا به طرف در رفت و درو باز کرد...

-مهمون نمیخوای؟....

سارا:هیون شی؟!...

پسرا همشون دم در ایستاده بودن ودر حالی که میخندیدن به سارا نگاه میکردند...

پایان




طبقه بندی: I LOVE YOU،
[ چهارشنبه 7 تیر 1391 ] [ 06:28 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :