تبلیغات
ss501love stories

ss501love stories
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما دوست عزیز درباره این وبلاگ چیه؟





    
   h1ju2l2lkbewhlys2e7a.jpg     سلام دوستان من حرفی ندارم چون قهرم
                          برید ادامه
     
                        

4gy02lox80igacdeg07.jpg
 278l6zc4q3sq4a5nady4.jpg                                                                       




پسر جوون که دلش به حال سارا سوخت چند دقیقه سکوت کرد و بعد بلند شد و دست سارا رو گرفت و با خودش کشید..پاشو بریم..-کجا؟؟یه لحظه صبر کن...موضوع چیه؟_میریم خونه ما تا وقتی که یه جایی رو پیدا کنی.....

-ولی آخه...نه ممنون من میرم هتل....

-هتل هم برای دختری به سن و سال تو جای مناسبی نیست مخصوصا که بفهمن غریبی....و قبل از اینکه سارا حرفی بزنه دسته ساکش رو گرفت و دنبال خودش کشید...بیا دیگه چرا وایستادی؟بهم اعتماد کن من پسر بدی نیستمااااا؟اگه به دخترای اینجا این حرفو میزدم با سر میومدن(بچم چقدر متواضعه..هه..هه..)وخندید و رفت سارا هم با اکراه دنبالش راه افتادبا خودش گفت اون نمیتونه آدم بدی باشه می خوام بهش اعتماد کنم(منم بودم به این آدم اعتماد میکردم)

.........................................خونه پسرا

-بیا تو خجالت نکش....سارا وارد خونه شد.خونه خیلی بزرگ و قشنگی بودو دکوراسیون زیبایی داشت یه سری پله میخورد به طبقه دوم وسط وایستاده بود واطرافو نگاه میکرد....

-هی...چرا وایستادی بیا دیگه...

-کسی خونه نیست؟تو تنها زندگی میکنی؟

-لبخندی زد و لب پایینشو گاز گرفت و گفت:ترسیدی؟

-نه...ولی ببخشیدها اگه تنها زندگی میکنی بهتره من برم هتل وخواست برگرده...

-وایسا بابا کجا؟و همونطور که میخندید گفت:من تنها نیستم با خانوادم زندگی میکنم سارا برگشت و گفت:پس پدرو مادرت کوشن؟!

-من با پدر و مادرم زندگی نمیکنم با گروهمون زندگی میکنم...

-گروهتون؟؟...پسر جوون به طرف مبلمان داخل سالن رفت خودشو روی یه مبل ولو کرد..

-برام خیلی عجیبه که منو نمیشناسی؟

-چرا باید بشناسمت؟؟!...نکنه پسر رییس جمهور کره ای؟یا شاید هم پسر وزیرشیا یه هنرپیشه معروف؟...

-آها....داری نزدیک میشی تو همین مایه ها ..-چی ..یعنی بازیگری؟

خندید و گفت:تا حالا اسم گروه موسیقی دابل اس رو نشنیدی؟تعجب میکنم از یه دانشجوی موسیقی اونم تو کره بعیده که اسم گروههای معروف موسیقی اینجا رو ندونه...

-خوب من تازه اینجا اومدم هیچی در مورد این کشور نمیدونم تازشم من دلم میخواست برم یکی از دانشگاههای آمریکاو یا اروپا ولی بورسیه اینجا بهم خوردوو

-آها...پس ناراحتی از اینکه اینجایی...

-نه اتفاقا از همون لحظه ای که اومدم ازاینجا خوشمم اومده...پس تو خواننده ای؟  گروهتون چی بود؟...دابل چیچی...

-دابل اس اسمشم یادت رفت به همین زودی...اعضای ما شامل 5 تا پسر خوش تیپه...هیون جونگ لیدر گروهه...یونگ سنگ پرنس گروه و کارهماهنگی صداهارو داره وکیو جونگ مرکز گروهه...هیونگ هم بیبی گروهوجونگ مین هم جذذذذاب گروه که اگه نباشه کار گروه لنگه...

-بابا اینقدر متواضع نباش ...آب میشی هاا؟...با حرف سارا پسر جوون نتونست جلوی خودشو بگیره و بلن بلند شروع کرد به خندیدن...همین موقع صدای باز شدن در رو شنید و بعد از اون صدای چند پسر که با هم شوخی میکردن و میخندیدن..برگشت و پشت سرش رو نگاه کردپسرها هم با دیدن اون ساکت شدند و به اون دو تا خیره شدند

هیونگ:ههه...باز ما یه دو ساعت خونه نبودیم تو دختر آوردی خونه...

هیونکببند اون فکتو بچه ببینم اینجا چه خبره؟...جونگ مین این خانم کی باشن؟

سارابرگشت وبه جونگ مین نگاه کرد.جونگ از روی مبل بلند شد واومد جلو و دستش رو انداخت دور گردن سارا...خوشگله مگه نه؟  دوست دخترمه...سرا که از تعجب چشماش گرد شده بود سریع برگشت و نگاهی با عصبانیت به جونگ انداخت...

یونگ سنگ:مثل اینکه مزاحم شدیم...

کیوکتو که میخواستی دختر بیاری خونه مثل بچه آدم میگفتی چرا میگی میخوام برم دانشگاه استادسویانگ رو ببینم...

هیون:میگی قضیه چیه یا نه؟....سارا که این حرفها رو میشنید گفت:من که گفتم مزاحم نمیشم و خواست بره که جونگ جلوشو گرفت...اگه جلوتونو نگیرن تا صبح یه بند حرف میزنین ها...اگه اجازه بدین میگم اینجوری که شما پیش میرین کار به جاهای باریک میکشه..هیون:د..جون بکن....

جونگ مین:اا..زشته جلوی یه دختر خانوم متشخص...

هیون:میگی یا بیام...-باشه بابا چرا میزنی این خانوم....راستی اسمت چی بود؟

هیونگ:هههه...اسم دوست دخترشو بلد نیست

جونگ مین:هیونگ با جفت پا میام تو حلقت ها...

بعد از اینکه جونگ قضیه رو تعریف کرد هیونگ که نیشش تا بناگوشش باز بود به طرف سارا اومد و سریع بغلش کرد و گفت:خوشحال میشیم مهمون ما باشی...

سارا که از حرکت هیونگ شکه شده بود خودشو از بغل اون بیرون کشید و لبخند کمرنگی زد.یونگ سنگ از حرکت هیونگ خندش گرفت...هی هیونگ بیا اینور بابا ترسوندیش..هیون:جونگ مین با آشپزخونه کارت دارم وبه طرف آشپزخونه رفت جونگ هم دنبالش راه افتاد..

هیون:دوست دخترته؟..-چی...من که جریانو گفتم براتون ..البته بدمم نمیاد..ونیشش باز شد..دوست دختر به این خوشگلی....

هیون در حالی که حرص میخورد گفت:جووونگگگگ...وجونگ هم خندش قطع شد...انگار متوجه نیستی تو نباید اونو با خودت اینجا میاوردی اگه رسانه ها و خبرنگارا در این مورد چیزی بفهمن جوابشونو چی بدیم هااا....تو همیشه بدون فکر عمل میکنی جونگی(خودتی بچه پررو)

جونگ مین:بابا اینقدر سخت نگیر کسی نمیفهمه ..یه چند روزی میمونه بعدش میره خوابگاشون

-اومدیم و حالا حالاها جایی واسش پیدا نشدو موند خبرنگارا آنقدر فضولن که زود از همه چی سر درمیارن اگه بفهمن یه دختر بدون هیچ رابطه کاری اینجا زندگی میکنه چه شایعاتی که درست نمیکنن...همین حالا باید از اینجا بره

-خواهش میکنم داداشی به خاطر من..من بهش قول دادم خیلی بد میشه گناه داره(قربونت که اینقدر دلرحمی)اینجا کسیو نداره...خواهش...و با حالت التماس آمیزیبه هیون نگاه میکرد...




طبقه بندی: I LOVE YOU،
برچسب ها: I LOVE YOU،
[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 02:22 ق.ظ ] [ asma ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ


سلام دوستای خوبم به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ مختص داستان نویسیه فقط درباره دابل اس

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :